اسلایدر

داستان شماره 1566

داستانهای باحال _ داستانسرا

داستانهایی درباره خدا_ پیغمران_ امامان_دین_ امام علی_ قضاوت امام علی_ اصیل ایرانی _ پادشاهان _عاشقانه_ ملا_ شیوانا_ بهلول_ بزرگان_ غمگین_ طنز_ جالب_ معجزه_ پسرانه_ عبرت آموز هوسرانی_ صفا و صمیمیتها_ شنیدنی_ زندگی_ موفقیتها_ خوش یمن_ طمع_ آموزنده_ بی ادبانه _ احساسی_ ترسناک _بقیه و..

داستان شماره 1566
[ جمعه 6 مرداد 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 22:58 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1565
[ جمعه 5 مرداد 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 22:38 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1564

داستان شماره 1564


پادشاهی یزدگرد


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت صد و نود و ششم داستانهای شاهنامه



پادشاهی یزدگرد بیست سال بود . وقتی یزدگرد به پادشاهی رسید به پند و نصیحت پرداخت و گفت : اگر شاه هم باشی بالاخره خشت بالینت است . ما از فریدون و جمشید و پرویز و کاووس که برتر نیستیم همه مردند و حالا من که فرزند نوشیروان هستم و پدرانم تاجدار بودند تا وقتی زنده هستم ریشه بدیها را میکنم و با آنها مبارزه می کنم . در این دنیا فقط نام جاوید است که میماند .بزرگان به او آفرین گفتند و پادشاهی یزدگرد همچنان ادامه داشت تا به شانزدهمین سال رسید در آن زمان عمر که در بین اعراب امیر بود سعد وقاص را فرمانده سپاه کرد و به جنگ یزدگرد فرستاد و بدینسان بخت ساسانیان تیره گشت .وقتی یزدگرد آگاه شد از هر سو سپاه جمع کرد و دستور داد تا پورهرمزد رستم ریاست سپاه را به عهده بگیرد . رستم ستاره شناس و بیداردل و باهوش بود . نزد یزدگرد رفت و تعظیم کرد . شاه او را ستود و گفت : تازیان به فرماندهی سعد وقاص به مرز ما آمدند و باید فورا جلوی آنها را بگیری . رستم اطاعت کرد و با سپاه به راه افتاد و بعد از یکماه جنگ در قادسی آغاز شد . رستم که ستاره شناس بود فهمید که این جنگ پایان خوشی ندارد پس نامه ای به برادر نوشت و ابتدا به ستایش پروردگار پرداخت و نوشت : از گردش ستارگان فهمیدم که پادشاهی رو به پایان است

دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت
دریغ آن بزرگی و آن فر و بخت
کزین پس شکست آید از تازیان
ستاره نگردد مگر بر زیان

فرستاده ای از تازیان آمد و از قادسی تا رودبار را میخواهد و باید به آنها باج بدهیم . از گلبوی طبری و ارمنی و ماهوی سوری همه دل به جنگ بسته اند . تو لشکری گرد کن و به آذرآبادگان برو . اگر مادر را دیدی درود مرا به او بفرست و بگو غمگین نباشد چون در سرای عاریتی هرچه گنج داشته باشیم رنجمان بیشتر است . به خدا توکل کن و دل از این دنیای فانی بردار . من در جنگ بدی گرفتار شدم و از آن رهایی نمی یابم . اگر روزی بر شاه روزگار تنگ شد مراقب او باش که یادگار ساسانیان است . حیف که بالاخره این پادشاهی از بین میرود . دنیا به کسی وفا نمی کند . بعدها از ایران و ترکان و تازیان نژادی مخلوط بوجود می آید . دیگر نه جشن و نه رامشگری است و نه شرابی و غذایشان نان کشک است و پشمینه پوشند . خیلی ناراحتم که حالا که من پهلوان سپاه شدم زمان افول ساسانیان رسید . تیغ ما بر تازیان کارگر نیست . ای کاش دانش طالع بینی نداشتم . همه بزرگانی که با من هستند فکر می کنند که این بیشه از اجساد تازیان پر میشود . ای برادر این قادسی دخمه من است به هر حال تو مراقب شاه باش و خود را فدای او کن . رستم نامه را مهر زد و برای برادر فرستاد . سپس نامه ای بر حریر سفید از طرف پور هرمزد به سعدوقاص نوشت :ابتدا از جهاندار پاک که سپهر از قدرت او برپاست گفت و سپس به ستایش شاه خود پرداخت و بعد از نام و نشان شاه او پرسید و سپس گفت : این چه کاری است ؟ چرا به ایران حمله کردی ؟ شاه ما پدر در پدر تاجدار است و شکوه و جلال فراوانی دارد

ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیده است کار
که تخت عجم را کند آرزوی
تفو باد بر چرخ گردان تفوی


آیا شرم نمی کنید ؟ مردی دانا و سخنران نزد ما بفرست تا نظرت را بگوید . هرچه از شاه بخواهی به تو خواهد داد . پند مرا بپذیر و عاقلانه رفتار کن
نامه را به پیروز شاپور داد تا برای سعدوقاص ببرد . پیروزشاپور نزد سعدوقاص رفت و سعد به پیشوازش آمد و ردایی زیرش انداخت و گفت : ما مانند شما دیبا و سیم و زر به خود نمی بندیم و این را از مردانگی دور میدانیم . وقتی سعد نامه رستم را خواند پاسخ او را به تازی نوشت : سر نامه نام خداوند را برد و بعد از محمد رسول او نام برد و از گفتار پیامبر هاشمی نوشت و از توحید و قرآن و رسمهای جدید گفت . از آتش جهنم و فردوس و درختان بهشتی سخن راند و گفت : اگر شاه این دین را بپذیرد دو دنیا را به دست آورده است و شفاعت کننده او محمد (ص) است . همه تاج و تخت و جشن و سور را با یک موی حور عوض نمیکنم .هرکسی که به جنگ من آید جز گورتنگ و دوزخ پایانی ندارد . اما اگر به دین ما بگروید بهشت در انتظار شماست . پس نامه را مهر زد و و شعبه فرستاده سعد نزد رستم رفت . نامداری از سپاه به رستم گفت : فرستاده ای بدون اسب و سلاح و جامه درست از طرف سعدوقاص آمده است . رستم سراپرده ای از دیبا درست کرد و بزرگان سپاه را جمع نمود و خود بالا نشست . همه جامه های با شکوه پوشیده بودند . فرستاده سعد بر روی دیبا ننشست و روی زمین نشست . شعبه به او گفت : اگر دین پذیری علیک سلام . رستم نامه را از او گرفت و برایش خواندند . رستم پاسخ داد : بگو تو شهریاری نیستی و من پیرو شما نمیشوم


بگویش که در جنگ مردن به نام
مرا بهتر آید ز گفتار خام


جنگ شروع شد و سه روز ادامه داشت و ایرانیان با کمبود آب روبرو بودند . لب رستم از تشنگی خاک آلود و زبانش چاک چاک شده بود و مردان و اسبان مجبور به خوردن گل تر شدند . رستم همه بزرگان را کشته یافت و بالاخره رستم و سعد به جنگ تن به تن پرداختند و سعد بر او پیروز شد و او را کشت و بالاخره ایرانیان شکست خوردند و بسیاری مردند و بسیاری پراکنده شدند و بقیه سپاه به سوی شاه ایران آمد در حالیکه سپاه دشمن پشت سرشان بود. آن زمان یزدگرد در بغداد بود که به وی خبر دادند که رستم مرده است . فرخ زاد هرمزد با خشم از اروندرود به بغداد آمد و اعراب را از آنجا بیرون کرد و به هامون کشاند . سپس به نزد شاه رفت و گفت : از نژاد شاهان کسی جز تو نمانده است و تو یک نفری و دشمنانت صدها هزارند . بهتر است به بیشه نارون بروی. شاه با بزرگان مشورت کرد و آنها هم نظر فرخ زاد را پسندیدند . اما شاه نپذیرفت و گفت : این مردانگی نیست و من جنگ را ترجیح میدهم . بزرگان بر او آفرین گفتند پس شاه گفت : بهتر است به سوی خراسان رویم و بجنگیم چون آنجا من لشگر فراوانی دارم و خاقان چین و ترکان هم به ما کمک می کنند . من با او دوست میشوم و با دخترش ازدواج می کنم . پس شاه با سپاهیان به راه افتاد و نامه ای به ماهوی سوری نوشت و از وضع خود و کشته شدن رستم به دست سعدوقاص گفت و اینکه تا در تیسفون لشگر کشیده شده است سپس نوشت : تو با لشگرت آماده جنگ شو . من یک هفته در نشابور میمانم و به مرو می آیم و کسانی را هم نزد خاقان و فغفور برای کمک میفرستم . یزدگرد نامه دیگری به مرزبان طوس نوشت و از او هم کمک خواست . ماهوی سوری به پیشوازش آمد و تعظیم کرد . فرخ زاد چون ماهوی و سپاهش را دید شاد شد و شاه را به او سپرد تا خود برای جنگ به ری برود . چندی نگذشت که فرخ زاد هم کشته شد و وقتی ماهوی چنین دید به سرش زد که بر تخت یزدگرد تکیه زند . پهلوانی به نام بیژن در سمرقند بود . ماهوی به او نامه نوشت که ای پهلوان رزمی پیش آمده است و شاه بی سپاه اینجاست اگر میخواهی انتقام نیاکانت را بگیری به اینجا بیا و تاج و تخت او را تصاحب کن . بیژن با وزیرش مشورت کرد و وزیر گفت : درست نیست که به فرمان ماهوی آنجا بروی . به برسام بگو تا با سپاه به آنجا برود . بیژن پذیرفت . یزدگرد که از دسیسه ماهوی خبر نداشت با آوای طبل جنگ از خواب پرید . شاه جنگ سختی کرد و فهمید که ماهوی به او کلک زده است بالاخره مجبور به فرار شد و در آسیابی پنهان گشت .وقتی آفتاب زد آسیابان که فرومایه ای به نام خسرو بود ، آمد و از یزدگرد پرسید : که هستی و اینجا چه میکنی ؟ شاه گفت : من از ایرانیان هستم و از توران شکست خورده ام . آسیابان گفت: جز نان کشک چیزی ندارم . شاه گفت : همین خوب است
ماهوی همه جا به دنبال شاه میگشت تا اینکه فرستاده ای از آسیابان پرس و جو کرد . آسیابان گفت : مردی در آسیاب پنهان است با قدی بلند و رخساری چون خورشید با دو ابروی کمانی و چشمانی چون نرگس و تاجی از گوهر بر سر دارد . من به او نان کشکین دادم . او را نزد ماهوی بردند و جریان را گفتند . ماهوی به آسیابان گفت : بشتاب و سر از تنش جداکن وگرنه من سرت را میبرم . موبدی به نام زاروی به ماهوی گفت : این کار را نکن بر تو گزند می آید و همه تو را نفرین می کنند . شخص دیگری به نام هرمزدخراد به ماهوی گفت :ای مرد ستمکار دل و هوش تو را تیره میبینم . تو اسیر آز شده ای . شهروی برخاست و گفت : چرا این کار را میکنی ؟ شاه جنگی در پیش دارد . خون شاهان مریز که تا قیامت نفرین میشوی . مهرنوشگریان و با درد و ناله گفت : ای بدنژاد تو از حیوانات هم بدتری . عاقبت ضحاک را ندیدی ؟ عاقبت تور را ندیدی ؟ ندیدی بر سر افراسیاب چه آمد ؟ عاقبت ارجاسب چه بود ؟ عاقبت بندوی و گستهم را به یاد داری ؟ بالاخره روزگار تو هم به سر می آید . برو از شاه پوزش بخواه . این سخنان در آن شبانزاده اثر نکرد . سپس ماهوی با موبدی از لشگرش مشورت کرد و گفت : اگر یزدگرد زنده بماند لشگریان دورش را میگیرند و همه از کار من باخبر میشوند و مرا خواهند کشت . مرد خردمند گفت : اگر شاه دشمنت شود بی گمان به تو هم بد میرسد اما اگر او را بکشی خداوند انتقام او را میگیرد و زندگیت رنج و اندوه میشود . اگر از چین سپاه برای کمک به او بیاید و او را کشته ببینند تو را از بین میبرند . بالاخره ماهوی به آسیابان گفت : برو و او را بکش . آسیابان شبانه به آسیاب رفت و گریان و شرمگین نزد شاه رسید و دشنه ای به پهلوی شاه زد . آه شاه بلند شد و به خاک افتاد . سواران ماهوی قبای شاه را آوردند و طوق و کفشش را نزد ماهوی بردند . ماهوی دستور داد تا او را به آب اندازند . صبحگاه مردم جسد او را در آب دیدند و خبر به راهبان بردند . تن شهریار را به خشکی بردند و در باغ دخمه ای درست کردند و دیبای زرد بر او پوشاندند و دفنش کردند . به ماهوی خبر دادند که شاه مرد و سکوبا و قیس و رهبان روم شاه را در دخمه کردند . ماهوی دستور داد تا کسانی را که شاه را دفن کردند را بکشند . از آن پس وقتی به جهان نگریست از نژاد بزرگان کسی را ندید و تاج و مهر شاه با او بود اما همان شبانزاده سابق بود . ماهوی به وزیرش گفت : انگشتر یزدگرد در دست من است اما ایران همه بنده او هستند و به من توجهی نمی کنند . وزیر گفت : اکنون که کار از کار گذشته است جهاندیدگان را جمع کن و به نیکویی صحبت نما و بگو این تاج و انگشتر را شاه به من داد و وقتی فهمید که ترکان حمله کرده اند تاج و انگشترش را به من داد . من به فرمان او بر تخت می نشینم . ماهوی چنین کرد و خود را شاه جهان نامید و تصمیم گرفت که بخارا و سمرقند و چاچ را بگیرد . نامدار سپاه او نامش گرسیون بود . وقتی بیژن آگاه شد که ماهوی یزدگرد را کشته است و به سوی او می آید آشفته شد پس به یاران گفت : شتاب نکنید تا به این سوی آب بیاید تا من کین شاه را از او بگیرم. وقتی ماهوی آمد و سپاه بیژن را دید ، ترسید . بیژن به برسام گفت : مراقب باش که ماهوی از جیحون فرار نکند . چشم از او برندار . برسام با سپاه به دنبال ماهوی روان شد و بالاخره خنجری به او زد و او را از اسب به زیر آورد . یاران گفتند باید سرش را برید . برسام گفت : او را نزد بیژن میبرم . بیژن شاد شد و وقتی او را دید ، گفت : ای بدنژاد چرا آن شاه دادگر را کشتی ؟ ماهوی گفت : به خاطر این کار گردنم را بزن . بیژن گفت: چنین کنم و دستش را با شمشیر برید و گفت : این دست در بدی بی همتاست . سپس دو پایش را برید و بعد دو گوش و بینی را برید و گفت : رهایش کنید تا بمیرد . البته بیژن هم گناهکار بود و بالاخره او هم سرنوشت بدی داشت و گویند که دیوانه شد و بالاخره خود را کشت و از این به بعد زمان فرمانروایی عمر رسید

[ جمعه 4 مرداد 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 22:34 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1563

داستان شماره 1563


پادشاهی پوران دخت


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت صد و نود و پنجم داستانهای شاهنامه


پادشاهی پوران دخت شش ماه بود . بالاخره دختری به نام پوران که از نژاد ساسان بود را یافتند و بر تخت نشاندند
پوران دخت گفت : نمیخواهم کسی درویش بماند و همه را توانگر میکنم . از کشور بدخواهان را دور خواهم کرد و بر آئین شاهان رفتار میکنم . سپس پیروزخسرو را طلبید و به او گفت : به خاطر کاری که با شاه کردی باید مجازات شوی پس او را به کره اسبی بستند و به گردنش هم پالهنگی زدند و سواران با کمند کره را به تاختن تحریک کردند تا خون از بدن او روان شد و جان داد . بعد از شش ماه که از پادشاهی پوران گذشت بیمارشد و مرد


رها کن ز چنگ این سپنجی سرای
که پر مایه تر زین ترا هست جای


پادشاهی آزرم دخت

پادشاهی آزرم دخت چهار ماه بود . دختر دیگری که بر تخت نشست آزرم بود . دستور داد تا کارها بر اساس سنت و عدالت اجرا شود . من با زیردستان به خوبی رفتار می کنم و اگر کسی گناهی کرد از گناهش میگذرم اما اگر کسی از پیمان من بگذرد او را به دار می آویزم . همه بر او آفرین گفتند و از ترک و روم و هند و چین برایش هدایا فرستادند اما بعد از چهار ماه او نیز مرد

پادشاهی فرخ زاد

پادشاهی فرخ زاد یک ماه بود . از جهرم فرخ زاد را آوردند و شاه ایران نامیدند . او نیز گفت : من فرزند شاهان هستم و جز نیکویی و ایمنی در جهان نمیخواهم . هرکس راستی پیشه کند او را ارجمند میدارم .همه دوستان را گرامی میدارم و همه زیردستان چه دوست و چه دشمن همه در امانند . همه بر او آفرین کردند اما بعد از یکماه او نیز مرد . بدین صورت که بنده ای چون سرو سهی داشت که سیه چشم و زیبا بود . او عاشق پرستاری شد و به او پیغام داد اگر با من به جایی بیایی به تو پول زیادی میدهم . پرستار جواب نداد و نزد فرخ زاد جریان را تعریف کرد . فرخ زاد عصبانی شد و بند بر پای غلام بست و او را به زندان انداخت اما بعد از زمانی او را بخشید و بازگرداند . غلام به خاطر کینه ای که از او داشت زهر در شراب او ریخت و شاه بعد از یک هفته مرد


چنین است کردار گردنده دهر
نگه کن کزو چند یابی تو بهر

[ جمعه 3 مرداد 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 22:31 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1562

داستان شماره 1562



پادشاهی اردشیر شیروی


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت صد و نود و چهارم داستانهای شاهنامه


پادشاهی اردشیر شیروی شش ماه بود
شاه اردشیر بر تخت نشست و بزرگان زمان به مدح و ثنای او پرداختند . اردشیر از یزدان یاد کرد و گفت ما به زیردستان کمک می کنیم و ستمکاران را به خون میکشیم .لشگر را به پیروز خسرو که پهلوانی بی همتاست می سپارم . وقتی گراز از پادشاهی اردشیر آگاه شد نامه ای به پیروزخسرو نوشت و از او خواست تا برای کشتن اردشیر چاره ای بیندیشد و گفت : من از روم سپاه می آورم مبادا کسی خبردار شود. پیروزخسرو با پیرمردان خردمند مشورت کرد و آنها گفتند : به سخنان گراز گوش نده و نامه ای به او بنویس و بگو به دنبال این کار نباشد چون کشتن شاه بی گناه خوب نیست. پیروز هم چنین کرد
وقتی گراز نامه پیروز را خواند عصبانی شد و با لشگرش به سوی ایران حمله ور شد . پیروزخسرو که فهمید نزد تخوار رفت و موضوع را گفت . تخوار گفت : تو نگران خون بزرگان نباش و به سخنان گراز گوش کن . حال که چنین نامه ای برایش نوشتی او از تو کینه به دل گرفته است . پیروزخسرو نگران شد و شب هنگام که به مجلس اردشیر رفت ، همه شراب خوردند و مست کردند و دیرگاه که همه میرفتند پیروزخسرو شاه را خفه کرد سپس نامه ای به گراز نوشت و شرح کشتن اردشیر را داد


پادشاهی گراز معروف به فرایین

پادشاهی فرایین پنجاه روز بود .گراز به ایران تاخت و به قصر آمد و بر تخت پادشاهی نشست . پسر بزرگترش به او گفت :ما که از نژاد شاهان نیستیم . اگر روزی از تخمه شاهان کسی بیاید و ادعای پادشاهی کند کار ما تمام است پس بهتر است گنجینه را پیدا کنیم و ببریم . پسر کوچکتر گفت :کسی از مادرش شهریار زاده نمی شود مثلا فریدون که پدرش شاه نبود . گراز سخن پسر کوچکش را پسندید . روز و شب در حال ولخرجی بود و همیشه در حال خوردن و کم کم بزرگان از دست او ناراضی شدند چون جز خوردن و خوابیدن کاری نداشت و همیشه مست بود و علاوه بر آن در بیدادگری و ناجوانمردی همتا نداشت و خونهای زیادی ریخت
شبی هرمزد شهران گراز به ایرانیان گفت : ای بزرگان همانا فرایین بزرگان را خوار کرد و همه از دست او جگرشان خون است . نه ساسانی است و نه از تیره شاهان است . بزرگان سپاه گفتند : چه کنیم ؟ شهران گراز گفت : اگر یاری کنید هم اکنون به نیروی یزدان او را از تخت به زیر می کشم . همه گفتند که ما با تو همراهیم . پس روزی که گراز برای شکار از شهر بیرون رفت ، شهران گراز با سپاه همراهش رفتند و بالاخره با تیری او را از پا درآوردند و بعد همه سپاه هرکدام خنجری به او زدند . بعد از آن زمان زیادی مملکت بی شهریار بود و همه به دنبال فرزند شاهان می گشتند اما کسی را نیافتند

[ جمعه 2 مرداد 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 22:29 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1561

داستان شماره 1561



پادشاهی قباد مشهور به شیرویه


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت صد و نود و سوم داستانهای شاهنامه


پادشاهی قباد هفت ماه بود . وقتی قباد بر تخت نشست همه بزرگان ایران بر او آفرین کردند و تبریک گفتند
شیروی توسط خرادبرزین و اشتاد پیامی نزد پدرش فرستاد و از کارهای بیدادی که کرده بود صحبت کرد و از او خواست تا از یزدان پوزش بطلبد و به او گفت : این خواست من نبود بلکه ایرانیان این طور خواستند چون تو از راه دین روبرکشیدی خداوند هم کیفرت را داد . اول اینکه پسر پاک خون پدر نباید بریزد دیگر اینکه گیتی از آن توست و همه از دست تو ناراحتند و سوم اینکه بزرگان به خاطر کارهای تو پراکنده شدند و به چین و روم رفتند چهارم اینکه قیصر همه کار برایت کرد و سپاه و دخترش را به همراه گنج بسیار به تو داد و فقط دار مسیحا را از تو میخواست ولی تو ندادی . پنجم اینکه آز بر تو چیره شد و حتی از بیچارگان هم میخواستی بگیری و نفرین آنها برایت بد آورد . ششم دو دایی وفادار خود را کشتی . هفتم اینکه فرزند شانزده ساله ات را به زندان انداختی . به کردار زرتشت فکر کن و از خدا پوزش بخواه و بدان این گناه من نبود و نتیجه کارهایت بود پس اشتاد و خرادبرزین به تیسفون رفتند و گلینوس به استقبالشان رفت . خرادبرزین گفت که پیامی از شاه برای خسرو دارد .گلینوس نزد خسرو رفت و گفت : شاها جاودانه باشی . خرادبرزین و اشتاد از نزد شاه برایت پیام آورده اند . خسرو خندید که اگر او شهریار است پس من که هستم ؟ گفتارت با خرد همراه نیست . دو مرد خردمند نزد خسرو رفتند و تعظیم کردند و خسرو گفت : چه پیامی از کودک بی منش و زشت نام دارید ؟ آنها سخنان قباد را برایش گفتند .خسرو پاسخ داد که به او بگویید : ابتدا از هرمزد گفتی باید بدانی که بر اثر سخنان بدگویان پدر به من بدبین شد و من مجبور به فرار شدم چون او میخواست به من زهر بدهد . بعد از جنگ با بهرام با اینکه دائیهایم در راه من جانفشانی کردند به خاطر انتقام پدرم آنها را کشتم . دیگر اینکه از زندانی شدن خود گفتی ، من تو را به بند و زنجیر نکشیدم و همه چیز برایت مهیا کردم و فقط به خاطر سخنان ستاره شناس این کار را کردم حتی پس از آن نامه ای از هندوستان از رای آمد که درباره به سلطنت رسیدن تو بعد از سی و هشتمین سال پادشاهی من بود ولی با همه اینها من به آن نامه توجه نکردم و به کسی هم چیزی نگفتم . از بند و زندان مردم گفتی . اگر نمیدانی از موبد بپرس در زندان ما فقط انسانهای دیوسیرت بودند چون من روشم خونریزی نبود . دیگر اینکه ما از کسی باج نخواستیم و جز خشنودی یزدان نخواستم . آن گناهکارانی که پیش تو هستند و بدگویی مرا نزد تو میکنند همه بنده سیم و زر هستند . من با زحمت فراوان کشورگشایی کردم و گنجهای فراوان گرد آوردم. همان بدخواهانی که نزدت هستند بالاخره پادشاهی تو را برباد خواهند داد. کودکم بدان که گنجهای من پشتوانه پادشاهی توست اگر بی گنج باشی سپاه نداری و همه از تو روبرمیگردانند . تو گفتی که سپاهیان را در مرزها نشانده ام ، علتش این بود که از بیگانگان شهرهایی را ستانده بودم و ممکن بود حمله آورند پس سپاهیان را در مرز قرار دادم . و دیگر اینکه گفتی قیصر به ما وفادار بود و من به او جفا کردم اما بدان قیصر ، پرویز شاه ایران را داماد خود کرد و در آن جنگ خداوند یار من بود و با رومیان کاری انجام نمی شد . با این همه بعد از جنگ من به همه آنها گنج و گوهر و مال فراوان و اسبهای گرانمایه دادم و کارشان را بی مزد نگذاشتم . از دار مسیحا گفتی ، آن دار برای من سود و زیانی نداشت ولی تعجب کردم از کار قیصر که تکه چوبی را میخواهد و مرد کشته بر آن را خدا مینامد . به هرحال من سی و هشت سال حکومت کردم و پادشاهی همتای من نبود و حالا با تو بدرود میگویم
سپس به خرادبرزین و اشتاد هم بدرود گفت و سپرد تا جز آنچه شنیده اید به زبان نیاورید . هرکس به دنیا می آید روزی می میرد . از هوشنگ و طهمورث و جمشید و فریدون و ضحاک و قباد و کاووس و سیاوش و افراسیاب و رستم و زال و اسفندیار و گودرز و کیخسرو و گشتاسپ و جاماسپ گرفته تا بهرام گور که کسی به مردی و زور همتای او نبود همه آن بزرگان بالاخره مردند . من هم پادشاه بی همتایی بودم اما بالاخره زمان من هم رسید


چو بر ما سر آمد شهی و مهی
چه شیر و چه دیگر به شاهنشهی


خرادبرزین و اشتاد گریان از پیش خسرو به نزد قباد رفتند و سخنان او را برایش بازگو کردند .وقتی شیروی سخنان پدر را دریافت کرد سخت گریست و خبر ناراحتی و گریه و زاری او به سپاهیان رسید و آنها با هم می گفتند : اگر خسرو برگردد همه سران را می کشد .صبحگاه همه بزرگان به نزد قباد رفتند . شهریار گفت : کسی که از درد پدرش غمگین نباشد سزاوار دار است . یکی از افراد گفت : اگر کسی بگوید دو شاه را میپرستم ناهشیار و خوار است . شیروی گفت : تا یکماه درشتی نمیکنیم و به نصایح پدر شاد هستیم سپس به آشپزها گفت : برای خسرو همه چیز مهیا کن و آنها نیز چنین کردند اما خسرو چیزی نمی خورد و تنها خوراکش از دست شیرین بود و جز او یاری نداشت . یک ماه گذشت و خسرو دردمند بود و مزه زندگی را نمی چشید . وقتی به باربد خبر رسید که خسرو دردمند و ناکام شده است و همه به فکر قتل او هستند از جهرم به تیسفون آمد و نزد خسرو رفت . چشمانش پر از اشک شد و نوحه ای با رود و بربط به این مضمون سرود : ای شاه آنهمه بزرگی و دستگاهت چه شد ؟ آن همه زور و فر و بختت چه شد ؟ پسر میخواستی که یار و پشتت باشد . شاهان از فرزندان خود نیرو می گیرند اما شاه ما از نیرویش کاسته شد . به شیروی باید بگویند که ای شاه بی شرم این سزاوار پدرت نبود . ای خسرو خداوند یارت و سر بداندیشان تو نگون باد . به خداوند قسم و به نوروز و مهر و بهار خرم قسم که دیگر من رود نمیزنم و آلت موسیقی را میسوزانم و چهار انگشتم را میبرم
تمام اطرافیان شیروی نگران بودند که نکند خسرو بازگردد بنابراین همداستان شدند که او را بکشند اما کسی را نیافتند که جرات این کار را داشته باشد تا اینکه بالاخره زادفرخ کسی به نام مهرهرمزد را پیدا کرد . او مردی با دو چشم کبود و رخسار زرد و تنی خشک و پرمو و لب لاژوردی با پای برهنه و شکم گرسنه بود
زادفرخ گفت : اگر این کار را درست انجام دهی یک کیسه دینار به تو میدهم و مانند فرزندم تو را عزیز میدارم . مهرهرمزد به نزد خسرو رفت و خنجری به جگرگاه او زد . سپس شورش شد و همه فرزندان خسرو را هم کشتند . وقتی شیروی شنید گریان شد. بعد از گذشت پنجاه و سه روز از کشته شدن خسرو ، شیروی کسی را نزد شیرین فرستاد و گفت : در ایران از تو گناهکارتر نیست . تو شاه را به نیستی کشاندی . اکنون نزد من بیا . شیرین از پیغام او آشفته شد و گفت : کسی که به پدرش رحم نکند لایق بزرگی نیست . من نمیخواهم او را چه از دور و چه از نزدیک ببینم . زهری در صندوق داشت پس ابتدا پیامی به شیروی داد و گفت : از سخنانت شرم کن و از خداوند پوزش بخواه . شیروی عصبانی شد و گفت : چاره ای نداری .بیا و پادشاهی مرا ببین . شیرین گفت : نزد تو به تنهایی نمی آیم و با عده ای خواهم آمد . سپس شیرین لباس کبود و سیاه پوشید و به همراه پنجاه نفر به درگاه شیروی آمد. شاه گفت : دو ماه از سوگ خسرو گذشت حالا باید همسر من شوی . من نیز مانند پدرم تو را گرامی میدارم . شیرین گفت : پاسخم را بده سپس در خدمتت هستم تو گفتی من زن بد و جادوگری هستم . شیروی گفت : از تندی من کینه مگیر . شیرین به کسانی که آنجا بودند ، گفت : آیا شما از من بدی دیدید ؟ مدتها بانوی ایران بودم و جز راستی نجستم. بزرگان همه از شیرین به خوبی یاد کردند . شیرین گفت : سه چیز باعث میشود زن زیبا و شایسته تخت شاهی شود . اول اینکه شرم داشته باشد . دوم اینکه پسر به دنیا آورد . سوم اینکه برورو داشته باشد و مویش پوشیده باشد . وقتی من همسر خسرو شدم از او چهار فرزند آوردم به نامهای نستور – شهریار – فرود – مردانشه . فرزندانی که جم و فریدون هم نداشتند و زبانم لال شود اگر دروغ بگویم که الان هر چهار تای آنها زیر خاکند . سپس رویش را گشود و گفت : روی و موی من این است که تاکنون کسی ندیده بود .همه از دیدن رخسار شیرین خیره شدند و شیروی گفت : جز تو کسی را نمیخواهم . شیرین گفت : دو حاجت دارم . شیروی گفت : جان بخواه . شیرین پاسخ داد : همه اموالی که داشتم به من پس بدهی و باید جلوی همه با خط خود این را تایید کنی . شیروی هم چنین کرد . شیرین هرچه داشت به درویش داد و بنده ها را آزاد کرد و به شیروی پیغام داد در دخمه شاه را باز کن که میخواهم او را ببینم . شیروی پذیرفت و در دخمه را گشودند و شیرین مویه کنان چهره بر چهره خسرو نهاد و زهر هلاهل را خورد و در حالیکه کنار خسرو نشسته و تکیه بر دیوار داشت جان سپرد . شیرویه از شنیدن خبر مرگ شیرین بیمار شد . مدتی نگذشت که به شیروی زهر دادند و او را هم کشتند


بشومی بزاد و بشومی بمرد
همان تخت شاهی پسر را سپرد

[ جمعه 1 مرداد 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 22:26 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1560

داستان شماره 1560

تخت طاقدیس


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت صد و نود و دوم داستانهای شاهنامه


ساخته شدن تخت طاقدیس ابتدا به وسیله فریدون بنیان نهاده شد
بدینسان که مردی به نام جهن برزین که در کوه دماوند زندگی میکرد برای شاه تختی ساخت و گهرهایی در اطراف آن قرار داد . شاه فریدون از آن خوشش آمد و سی هزار درم و تاج زرین و دو گوشوار به او داد و منشور ساری و آمل را به نام او زد . بدینسان هرکس به پادشاهی رسید چیزی به آن اضافه کرد تا در زمان کیخسرو که فراوان به آن تخت افزود . در زمان گشتاسپ او را از جاماسپ خواست تا چیزی بر تخت بیفزاید که بعد از مرگ از او به یادگار بماند و نقشهایی از کیوان بر آن کشید تا زمان اسکندر هر شاه چیزی بر آن افزود اما اسکندر آن را خراب کرد . بعد از آن اردشیر سعی کرد با کمک نوشته های موبد تختی نظیر آن بسازد . یازده هزاروصدوبیست استاد را جمع کرد که هرکدام سی شاگرد داشتند از رومی و بغدادی و پارسی .دو سال طول کشید تا تختی به بلندی و درخشندگی طاقدیس ساختند که صدوچهل هزار از پیروزه و زر و نقره و یاقوت بر آن زدند . هر گوهری که به آن زدند هفتاددینار بود . سه تخت روی آن تخت زدند . یک تخت نامش میش سار بود و سر میش بر آن نگار کرده بودند . دیگری نامش لاژورد بود و سومی سراسر پیروزه بود
دهقانان در میش سر می نشستند و سواران بی باک بر لاژورد می نشستند و پیروزه جای وزیر بود و طبقه آخر که زرین بود شاه می نشست
مطربی به نام سرکش رئیس رامشگران خسرو بود . در بیست و هشتمین سال پادشاهی خسرو رامشگری به نام باربد بیرون از دربار بود که هرکس صدای سازش را می شنید ، می گفت : اگر به دربار بروی جای سرکش را میگیری . باربد به راه افتاد و به دربار آمد . وقتی سرکش شنید که باربد آمده است به دربان قصر سپرد که او را راه ندهد . باربد که از رفتن به قصر ناامید شده بود به سوی باغ شاه رفت و از مردوی باغبان شاه خواست تا او را راه دهد تا زمانی که شاه می آید هنرنمایی کند و مردوی هم پذیرفت . باربد در حالیکه بربطی در دست داشت بر بالای درخت سروی رفت و منتظر شد شاه که آمد آهنگ نغزی نواخت که همه مات و مبهوت شدند . سرکش که میدانست جز باربد کسی چنین کاری نمیتواند بکند ، بسیار ناراحت بود . شاه گفت : باغ را بگردید تا نوازنده را بیابید اما هرچه نگهبانان گشتند کسی را نیافتند . شاه در حال نوشیدن جام شراب بود که دوباره آهنگی زیبا نواخته شد ولی کسی دیده نشد . سومین بار که آهنگ دیگری نواخته شد شاه گفت :این نوازنده باید فرشته باشد اگر او را بیابید دهان و برش را پر از گوهر میکنم و او را رئیس رامشگران و رودسازان می نمایم . باربد از سرو پایین آمد و تعظیم کرد و خود را معرفی نمود و از مشکلاتی که سرکش برای ورودش ایجاد کرده بود ، گفت . شاه از دست سرکش ناراحت شد

به سرکش چنین گفت کای بی هنر
تو چون حنظلی باربد چون شکر


بدینسان باربد رئیس رامشگران دربار شد و شاه هدایا و در و گوهر فراوانی به او بخشید

ساختن ایوان مدائن

شخصی روشن ضمیر که صدوبیست سال از عمرش میگذشت چنین تعریف کرد که
خسرو افرادی را به روم و هند و چین فرستاد و کارگرانی از هر کشوری که نامی داشت، جمع کرد و صد مرد از میان آنها برگزید که از اهواز و ایران و روم بودند و از بین این صد نفر سی نفر را برگزید و از بین سی نفر سه نفر را انتخاب نمود که دو رومی و یک پارسی بودند .از بین این سه نفر هم یک رومی که در هندسه سررشته داشت را برگزید. خسرو به او گفت: میخواهم جایی بسازی که تا دویست سال دیگر هم خراب نشود و برای فرزندانم بماند .رومی که فرغان نام داشت کار را آغاز کرد و دیوار ایوان را کشید و چون به خم ایوان رسید به شاه گفت که باید صبر کرد . شاه که عجله داشت، پرسید چقدر زمان میخواهی و دستور داد تا سی هزار درم به او دادند . مهندس که میدانست اگر عجله کند سقف فرومیریزد شبانه ناپدید شد . وقتی خسرو فهمید که فرغان ناپدید شده است خیلی ناراحت شد . هرچه دنبالش گشتند پیدایش نکردند و سه سال گذشت تا اینکه فرغان برگشت . شاه گفت : این چه کار زشتی بود که کردی ؟ رومی گفت : اگر عجله میکردم دیوار فرومی ریخت . شاه دلیلش را پذیرفت و فرغان دوباره مشغول کار شد و بعد از هفت سال ایوان مدائن ساخته شد . در این زمان خسروپرویز به فر و بزرگی و حشمت زیادی رسیده بود و از هند و توران و چین و روم همه خراجگزار او بودند و گنجهای فراوانی در خزانه داشت و بزرگان زیادی در دربارش بودند . بعد از مدتی خسرو بیدادگر شد و همه زیردستان از بیدادش در عذاب بودند . بدینسان عده ای از بزرگان از دربارش فراری شدند و از جمله آنها زادفرخ و گراز بودند . گراز نامه ای به قیصر نوشت و گفت اگر ایران را بخواهید فتح کنید من به شما کمک میکنم و قیصر هم آماده رزم شد و به ایران لشگر کشید
شاه که باخبر شد با بزرگان مشورت کرد و سپس نامه ای به گراز نوشت که : از کارت خوشم آمد . خوب حیله ای زدی . صبرکن تا من هم با سپاهم برسم و از دو طرف کار قیصر را تمام کنیم و همه رومیان را به اسارت درآوریم . سپس نامه را به پیکی داد و گفت : این نامه را جوری ببر که رومیان به تو شک کنند و تو را نزد قیصر ببرند و آنجا طوری رفتار کن که نمیخواهی این نامه باز شود تا قیصر تحریک شود و نامه را بخواند . پیک هم چنین کرد و قیصر نامه را خواند و فکر کرد که گراز به او کلک زده است پس قیصر و سپاهش به روم برگشتند . گراز از بازگشت قیصر متعجب شد و نامه داد که چرا برگشتی ؟ قیصر پاسخ داد : تو مرا فریب دادی و خواستی مرا به خسرو تسلیم کنی . خسرو نامه ای به گراز نوشت که ای مرد پست و دیو سیرت اکنون سپاهی را که سرکشی کردند نزد ما بفرست . گراز سپاه را جمع کرد و به خره اردشیر برد . زادفرخ از طرف خسرو نزد آنها آمد و گفت : چرا قیصر را به این مرز و بوم دعوت کردی ؟ چه کسی این تصمیم را گرفت ؟ همه سپاه نگران بودند . یک نفر گفت : نترسید شاه از ما گناه آشکاری ندیده است . سپاه کمی جرات یافت . زادفرخ گفت :گناهکار را معرفی کنید تا از گناهتان بگذریم وگرنه همه را دار میزنیم . سپاهیان ناامید بودند که زادفرخ گفت : نترسید بزرگمردی در دربار شاه نمانده که کاری برایش بکند . شما گفتار مرا نشنیده بگیرید و دشنام دهید . سپاهیان چنین کردند و زادفرخ نزد خسرو رفت و گفت: لشگر یکدست شده است و مخالفت میکند . شاه فهمید که زادفرخ دورویی می کند . زادفرخ هم فهمید که شاه به دوروییش پی برده است . پیری که نزدش بود گفت : شاه همه گناه را از تو میداند . اکنون زمان آن است که فرزند او را بر تخت نشانیم و خسرو را کنار بزنیم . زادفرخ نزد سپاه تخوار رفت و از بیدادگری شاه سخن گفت و از نقشه اش برای برکناری خسرو و جانشینی شیروی حرف زد . بنابراین سپاه تخوار با آنها همدست شدند و به سپاه شاه حمله کردند و شیروی را از زندان درآوردند. شیروی گفت : شاه کجاست ؟ چطور مرا آزاد می کنید ؟ تخوار گفت : اگر تو با ما همراه نشوی برادر کوچکت را شاه می کنیم . شیروی بغض خود را فروخورد و چیزی نگفت .وقتی شب شد همه پاسبانان نام قباد را بر زبان می آوردند . شیرین از خواب پرید و شاه را خبر کرد . شاه رنگ از رویش پرید و فهمید که گفتار اخترشناس تحقق یافته است. شاه گفت : باید شبانه برویم و از فغفور کمک بخواهیم . وقتی سپاهیان به قصر رسیدند شاه نبود . خسرو لباس سربازان را پوشید و در باغ قصر بود . روز بعد احتیاج به غذا پیدا کرد پس باغبانی را دید و گفت : این گوهر را ببر و با آن نان و گوشت تهیه کن . باغبان به نانوایی رفت ولی نانوا نتوانست بقیه پولش را بدهد پس هر دو به نزد گوهرفروش رفتند . او گفت : این گوهر در گنجینه خسرو است . تو این را از کجا دزدیدی ؟ پس هر سه سوی زادفرخ رفتند . زادفرخ گوهر را به شیروی نشان داد . شیروی گفت : اگر صاحب این گوهر را نشان ندهی سرت را میبرم . باغبان گفت : شاها در باغ مردی زره پوش این را به من داد . شیروی سیصد سوار را سوی او فرستاد اما سپاه وقتی خسرو را دید گریان شدند و به زادفرخ گفتند : او پادشاه است . زادفرخ نزد خسرو رفت و گفت : همه مردم با تو دشمنند بهتر است تسلیم شوی . خسرو یاد حرف ستاره شناس افتاد که گفته بود : مرگ تو در میان دو کوه بدست بنده ای است . یک کوه زرین و یک کوه سیم ، آسمان تو زرین و زمین آهنین
خسرو با خود گفت: این زره زمین من و سپر آسمان من است همانا دوره من سررسیده پس تسلیم شد . پیلی نزدش آمد و او سوار شد . قباد دستور داد که او را به تیسفون ببرند و کسی به او بی احترامی نکند . گلینوس با سی هزار سوار نگهبان او شدند . بنابراین بعد از سی و هشت سال پادشاهی خسرو سرآمد و قباد (شیروی) به پادشاهی رسید

چنینست رسم سرای جفا
نباید کزو چشم داری وفا

[ جمعه 30 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 22:22 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1559

داستان شماره 1559



داستان خسرو پرویز و شیرین


بسم الله الرحمن الرحیم



قسمت صد و نود و یکم داستانهای شاهنامه


روزی خسروپرویز به شکار رفت
هزارو صد و شصت پیاده ژوپین انداز و هزاروچهل مرد شمشیرباز وسیصد سوار به همراه هفتصد بازدار و شاهین دار و یوزدار و به همراه هفتاد شیر و پلنگ رام شده که دهانشان با زنجیر بسته بود با هفتصد سگ با قلاده زرین به همراه دوهزار رامشگر به همراه هشتصد شتر و دویست بنده که عود و عنبر میسوزاندند و دویست مرد فرمانبر با گلهای نرگس و زعفران به همراهش بودند
وقتی شیرین شنید که سپاه خسرو آمده است پیراهن زرد مشکبویی پوشید و صورتش را سرخاب زد و تاج شاهانه بر سر نهاد و در ایوان بود تا اینکه خسرو رسید
وقتی شاه رسید شیرین برخاست و به ستایش شاه پرداخت و از گذشته ها سخن گفت و علت بی مهری شاه را پرسید : آن همه مهر و علاقه چه شد ؟ آن زمان که دیدار شیرین پزشک تو بود . چه شد آن همه پیوند و نزدیکی ما ؟ آن همه عهد و سوگند چه شد ؟ می گفت و می گریست . شاه وقتی او را دید آب به چشمش آمد و دستور داد تا شیرین را به قصرش ببرند و خود به شکار رفت وقتی بازگشت شیرین به پایش افتاد و بوسه زنان جلو آمد . شاه به موبد گفت : گمان بد مبر و این دختر را به عقد من درآور وقتی بزرگان شنیدند که شیرین به قصر خسرو آمده است همه ناراحت بودند و تا سه روز به نزد شاه نرفتند . روز چهارم شاه آنها را فراخواند و پرسید : این چند روز کجا بودید ؟ کسی پاسخ نداد و به موبد نگاه کردند . موبد گفت : آیا در ایران زنی نبود که تو شیرین را برگزیدی ؟ شاه پاسخی نداد . موبد گفت : روز دیگر می آییم شاید شاه پاسخ دهد . روز بعد که خدمت شاه رسیدند مردی را دیدند که طشتی پر خون در دست داشت همه متعجب شدند . شاه دستور داد طشت را شسته و مشک و گلاب زدند و طشت پاک شد. خسرو گفت : شیرین در شهر بدون من مثل طشت زهر بود . او به خاطر من بدنام شد .همه بر او آفرین گفتند و درود فرستادند
از آن پس بزرگی شاه افزون شد . همیشه با دختر قیصر بود و شیرین در حسد میسوخت تا اینکه بالاخره شیرین به او زهر داد و مریم مرد
وقتی شیروی شانزده ساله شد شاه فرزانگان را فراخواند تا او را آموزش دهند . روزی موبد به نزد او رفت و دید بر دفترش کلیله نوشته شده است و چنگال گرگی در یک صفحه و شاخ گاومیشی در طرف دیگر بود که به هم میخورد . موبد فال بد زد و به موبد موبدان گفت که بازی با او جفت است . موبد نزد شاه رفت و جریان را گفت . شاه که سخن ستاره شناس را شنید ناراحت شد و شیروی را در ایوانش زندانی کرد

[ جمعه 29 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 22:20 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1558

داستان شماره 1558



زاری فردوسی از مردن فرزند ... ادامه داستان بهرام چوبین


بسم الله الرحمن الرحیم

 



قسمت صد و نود داستانهای شاهنامه



زاری فردوسی از مردن فرزندش

در این قسمت فردوسی از غم مرگ فرزند ناراحت است و میگوید : سن من به شصت و پنج سالگی رسید و به مرگ فرزندم می اندیشم . نوبت من بود که بروم . چرا رفتی و مرا دردمند کردی ؟

مگر همرهان جوان یافتی
که از پیش من تیز بشتافتی


جوان من فقط سی و هفت سالش بود . رفت و غم و رنجش برای من ماند در حالیکه دل و دیده من خون است . فرزندم از خداوند پاک میخواهم که گناهانت را یکسره ببخشد
حال دوباره سر داستانمان برویم . بهرام وقتی به شهر ترکان رسید بزرگان به استقبالش رفتند وقتی نزد خاقان رفت و کرنش کرد خاقان او را بوسید و از جنگش با شاه پرسید و با ایزدگشسپ و یلان سینه هم حال و احوال کرد . بهرام بر تخت سیمین نشست و دست خاقان را در دست گرفت و گفت : تو میدانی که از خسرو کسی در جهان ایمن نیست بنابراین اگر مرا در اینجا بپذیری که در خدمتت هستم و اگر موجبات رنجت را فراهم میکنم به هندوستان میروم . خاقان گفت : تو مانند فرزندم هستی و به خداوند قسم که تا زنده ام همراهت هستم . پس دو ایوان بیاراست و جامه پوشیدنی و خوردنی و دینار و گوهرشاهوار در اختیارش گذاشت و همیشه در مجالس و در شکار و چوگان همراه خاقان بود . نامداری به نام مقاتوره هر سحرگاه نزد خاقان می آمد و هزار دینار میگرفت . بهرام مدتی متعجب بود و سپس علت را پرسید. خاقان گفت : چون در سپاه سرشناس است اگر به او ندهم سپاه را به هم ریخته و متشنج می کند . بهرام گفت : ای شاه تو او را بر خود چیره کردی . اگر اجازه دهی میتوانم تو را از شر او برهانم . خاقان پذیرفت . بهرام گفت : فردا سحرگاه مقاتوره که آمد به او نخند و پاسخش را نده . صبح فردا مقاتوره آمد اما خاقان اعتنایی نکرد .مقاتوره خشمگین شد و پرسید : چرا امروز بی اعتنایی میکنی ؟ همانا این بهرام پارسی تو را برانگیخته است . بهرام گفت : دیگر نمیگذارم تو هر صبح بیایی و گنج او را بر باد دهی . مقاتوره عصبانی شد و تیر خدنگی از ترکش درآورد و به بهرام گفت : این نشان من است فردا که می آیی مراقب پیکان من باش . بهرام خروشید و پیکان پولادی به او داد و گفت: این را از من یادگار داشته باش تا کی به کارت آید . روز بعد وقتی سپیده زد مقاتوره خفتان پوشید و بهرام هم جوشن خود را به تن کرد و جایی را در دشت برگزیدند و با هم به جنگ برخاستند . ابتدا مقاتوره به کمرگاه بهرام تیری زد که جوشنش پاره نشد و اثری نکرد . مقاتوره فکر کرد که او را کشته است . بهرام گفت : مرا نکشتی ، کجا میروی ؟ سپس بهرام تیری به او زد که او را بر زمین انداخت . مقاتوره که ضربه سختی خورده بود دو پایش را به زین بست تا بتواند روی اسب بماند اما خیلی حالش بد بود . بهرام به خاقان گفت : او احتیاج به گورکن دارد . خاقان گفت : اما او زنده است. بهرام گفت : او روی اسب مرده است . خاقان سواری فرستاد و او خبر آورد که مقاتوره مرده است . خاقان شاد شد و از شادی کلاهش را به هوا انداخت و سلاح و درم و دینار و اسب و غلام و زیور و گوهرشاهوار و تاج شاهی و ابزارهای جنگی به بهرام هدیه کرد
در سرزمین چین حیوانی بزرگتر از اسب با دو یال سیاه بود که تنش زرد و گوش و دهانش سیاه بود و او را شیرکپی مینامیدند . خاقان دختری چون ماه با دو زلف سیاه و لب لعل و بینی چون قلم سیمین و لبانی چون بیجاده و چشمانی چون نرگس هراسان داشت . پدرومادر خیلی مراقب او بودند . روزی که خاقان برای شکار رفته بود و خاتون هم در کاخ به کارهایش مشغول بود ، دختر با همراهانش در مرغزار آمد و شیرکپی او را دید و در یک دم او را بلعید . وقتی خاقان و خاتون شنیدند عزادار شدند و هر سال در مرگش گریان بودند . خیلیها سعی کردند شیرکپی را بکشند اما نتوانستند. روزی خاتون بهرام را دید و از اطرافیان پرسید او کیست ؟ گفتند : او چندی در ایران شهریار بود و او را بهرام گرد مینامند و حالا در خدمت خاقان است . روزی خاقان جشنی برپا کرد و بهرام را هم دعوت کرد . خاتون نزد بهرام رفت و او را ستود و گفت : میتوانم خواسته ای از شما داشته باشم ؟ بهرام گفت :فرمان دهید .خاتون گفت: مرغزاری اینجاست که جوانان در بهار آنجا جشن میگیرند .بالای آن مرغزار کوهی است که حیوانی چون اژدها آنجاست که زندگی را بر همه حرام کرده است و او شیرکپی است و آن حیوان دخترم را بلعید . سواران جنگی زیادی به او تاختند اما یا فراری شدند یا کشته شدند . بهرام گفت : فردا صبحگاه آنجا میروم و کارش را میسازم . روز بعد بهرام با کمند و کمان و سه چوبه تیر به نخچیرگاه رفت و به یارانش دستور داد تا بازگردند . شیرکپی به چشمه آمد و در آب غلطید و بیرون آمد وقتی چشمش به بهرام افتاد چنگ و دندان نشان داد و جلو آمد . بهرام تیری به تن حیوان زد و تیر دوم را به سرش زد و تیر سوم را به چنگ او زد و تیرچهارم بر میان حیوان خورد و خون جاری شد سپس بهرام نت اژدها را با شمشیر دو نیم کرد و سرش را هم جدا نمود . خاقان و خاتون از این اتفاق شاد شدند و به بهرام آفرین گفتند و زر و گوهر فراوانی به او پاداش دادند از جمله صد کیسه درم و گنج و همان مقدار برده و جامه و همچنین خاقان دخترش را به عقد بهرام درآورد
خبرهای بهرام به خسروپرویز میرسید . شاه با بزرگان مشورت کرد و به خاقان نامه نوشت : نخست آفرین خدا را به جا آورد و سپس گفت : بهرام چوبینه بنده ناسپاس ماست که پدرم شاه جهان او را بالا کشید ولی او بدکرداری نمود و هیچکس او را نپذیرفت تا اینکه به نزد تو آمد و تو او را پذیرفتی و مقام دادی . آیا فراموش کردی که با تو چه رفتاری داشت ؟ آیا تازیانه اش را فراموش کردی ؟ اگر این بنده را دست و پا بسته بفرستی من راضی میشوم وگرنه سپاهم را به توران میفرستم و روز روشن را برایت چون شب سیاه میکنم . وقتی نامه خسرو به خاقان رسید خاقان به فرستاده گفت که فردا پاسخ نامه را میدهم . روز بعد که فرستاده آمد خاقان دبیر را آورد و با قلم و مشک بر حریر چینی پاسخ را نوشت . ابتدا سلام و درود بر کردگار جهان و سپس نوشت : نامه را خواندم . اینگونه سخن گفتن زیبنده خاندان شما نیست .چین و توران و هیتال همه از آن من است اگر من با بهرام همراه شوم تو را شکست میدهیم . من جز از یزدان از کسی نمیترسم . اگر کمی خرد داشتی شاید بزرگی می یافتی. سپس بر آن نامه مهر زد و به فرستاده سپرد . وقتی نامه به خسرو رسید مضطرب شد و ایرانیان را فراخواند و به مشورت پرداخت. ایرانیان گفتند : بهتر است با پیرخردمند مشورت کنی و عجله به خرج ندهی . نیک آن است که پیرخردمندی را برگزینی و نزد بهرام بفرستی تا داستان بهرام را از روز اول تا کنون بازگوید و او را به راه آورد اگر کار یکماهه انجام نشد حتی یکسال هم طول بکشد مهم نیست زیرا بهرام داماد خاقان است و نمیتوان به راحتی به او بد گفت و باید با سیاست جلو رفت . از آنسو وقتی بهرام از جریان نامه خسرو به خاقان باخبر شد نزد خاقان آمد و گفت : اگر بخواهی با سپاهی از چین به جنگ او رویم و ایران و روم را از آن تو کنیم و سر خسرو را بریده و تخم ساسانیان را از بن میکنیم . خاقان به فکر فرو رفت و افراد پیر و خردمند را فراخواند و نظر آنان را خواست . آنها گفتند : این کاری بس دشوار است اما اگر بهرام فرمانده سپاه باشد چون در ایران دوستدارانی دارد اگر شما هم پشتیبانی کنید شاید این کار انجام شود . بنابراین خاقان دو تن از پهلوانان به نامهای چینوی و زنگوی را برگزید و به آنها گفت : هشیار باشید و همیشه در هنگام شادی و خشم چشم به بهرام داشته باشید پس سپاهی دلاور به آنها سپرد . وقتی به خسرو خبر بیرون آمدن سپاه توسط بهرام به ایران رسید . خرادبرزین را صداکرد و گنجینه ای از گوهرهای گرانبها به او داد و گفت : تو به مسائل ایران و توران دانا هستی و به زبانها هم آشنایی داری پس نزد خاقان برو و او را به راه بیاور . وقتی خرادبرزین نزد خاقان رفت ابتدا هدایا را داد و سپس نخست آفرین کردگار را به جا آورد سپس از پادشاه ایران یاد نمود و از جم و طهمورث و کیقباد و کیخسرو و رستم نامدار و اسفندیار و سپس گفت: شاه ایران از زمان شاهان گذشته خویش توست . خاقان از چرب زبانی او خوشش آمد و جایی برای پذیرایی او در قصر در نظر گرفت و او در سر سفره و شکار و بزم همیشه نزد خاقان بود . روزی که خاقان را تنها یافت ، گفت : بهرام بدسرشت است و از اهریمن هم بدتر است . او هرمزد تاجدار را پایین کشید . اگرچه روابطش با تو خوب است و بالاخره پیمان شکنی می کند . اگر او را نزد شاه ایران بفرستی همه چین و ایران از آن تو میشود . خاقان ناراحت شد و گفت : این حرفها را نزن که آبروی خودت را میبری . من بداندیش و پیمان شکن نیستم . خراد گفت : برای تو دوستی با شاه ایران بهتر از چوبینه است . شاه فامیل دیرینه توست . خاقان گفت : اگر قیصر زیر پیمان خود با خسرو زد ، آنوقت من هم زیر پیمان خود با بهرام میزنم . من هم مانند خسرو هزاران بنده دارم و بهرام جنگجو داماد من است . خرادبرزین از خاقان ناامید شد و به یاد خاتون افتاد پس نزد بزرگی که رئیس سرای خاتون بود ، رفت و از او کمک خواست تا بتواند خاتون را ببیند . آن مرد گفت : او کاری نمیتواند بکند زیرا بهرام داماد اوست .خرادبرزین ناامید شد . ترکی به نام قلون را یافت که فامیل مقاتوره بود و کینه بهرام را به دل داشت و او را نفرین میکرد . خراد او را فراخواند و درم و دینار و پوشش و خوردنی فراوانی به او داد و با او حشر و نشر کرد و هرگاه نزد خاقان میرفت دیگر سخنی از بهرام نمی گفت . در همین زمان دختر خاقان بیمار شد و رئیس سرای خاتون به او گفت : اگر از پزشکی چیزی میدانی بیا و کمک کن ولی خود را معرفی نکن . پس خراد برزین نزد بیمار رفت و دستور داد آب انار و کاسنی به او بدهند . بعد از هفت روز دختر سلامتی یافت .خاتون دینار و جامه زربفت بیاورد و گفت : هرچه میخواهی بگو . خراد برزین گفت :روزی که چیزی خواستم نزد شما می آیم ولی به دینار و درم احتیاج ندارم . از آنسو بهرام با سپاه رفت تا به مرو رسید بعد از آن خاقان دستور داد هرکس بدون مهر ما به ایران برود او را به دو نیم میکنم .خرادبرزین سه ماه نزد خاقان ماند و روزی به قلون گفت : تو تا قبل از این خوراکت نان جو و ارزن بود و پوستین میپوشیدی اما حالا نان و بره میخوری و جامه های گران به تن داری . من کاری با تو دارم ، مهر خاقان را میستانم و تو با آن به ایران نزد بهرام برو . همان پوستین سیاه را بپوش و چاقو را مخفی کن وقتی نزد بهرام رسیدی بگو که پیامی از دختر خاتون داری و وقتی نزدیک چوبینه رسیدی بگو دختر خاتون گفته که رازی را پنهان به تو میگویم وقتی تنها شدید سپس جلو برو و کارد را بر او بزن و تا نافش را ببر . هرکس که آگاه شود یا سوی اسب میرود یا سوی گنج و کسی برای کشتن تو نمی آید اگر هم کشته شوی جهاندیده هستی و در ثانی کینه خود را در قبال قتل مقاتوره گرفته ای اما مطمئن باش کسی با تو کاری ندارد و بعد از آن هم میتوانی نزد خسرو پرویز بروی . شاه تو را بی نیاز میکند و شهری را به تو میدهد . قلون هم پذیرفت
خراد نزد خاتون رفت و گفت : اکنون چیزی از شما میخواهم و آن مهر خاقان است . خاتون گفت : شاه مست و خواب است پس گل مهر بده تا بر نگینش بزنم و چنین کرد و خراد هم گل مهر را به قلون داد و او به راه افتاد تا به مرو رسید و به در خانه بهرام رفت و در زد و گفت: من از طرف دختر خاقان که آبستن و بیمار است پیامی برای بهرام دارم . غلام نزد بهرام رفت و گفت : کسی آمده است و پیامی از دختر خاقان دارد. پس بهرام گفت : نامه اش را بیاور اما قلون گفت : پیام محرمانه است بنابراین او به نزد بهرام رفت و به بهانه اینکه پیام را در گوش بهرام بگوید به او کارد زد . بهرام فریاد زد و همه به نزد او آمدند پس گفت : او را بگیرید و بفهمید از طرف چه کسی آمده است . پس همه بر سر او ریختند و کتکش زدند اما او لب باز نکرد . از آنسو خون زیادی از بهرام رفته بود و خواهرش مویه کنان در کنارش بود و میگفت : به سخنان من گوش نکردی . بهرام مجروح و خسته گفت : ای خواهر پاک من پندهایت بر من کارگر نبود . بزرگتر از جمشید که نبودم . او با گفتار دیوان به بیراهه رفت . سرنوشت کاووس کی را هم شنیده ای که دیوان با او چه کردند . مراهم دیو به بیراهه کشید . پشیمانم و امیدوارم که خدا مرا ببخشد . تقدیر من چنین بود و حالا رفتنی هستم . سپس به یلان سینه گفت : سپاه را به تو می سپارم ، در هر کار با خواهرم مشورت کن . همه پیش خسرو روید و از در اطاعت او درآیید . از طرف من به گردوی سلام برسان . شنیده ام خرادبرزین در چین است ، انتقام مرا از او بگیرید و مرا در ایران دفن کنید . من کارهای زیادی برای خاقان کردم ولی این پاداش من نبود که چنین دیوی را بر من بفرستد . دستور داد تا نامه ای به خاقان بنویسند که بهرام مرد پس بازماندگان را در امان نگهدار که او با تو هرگز بدی نکرد و همیشه راستی به خرج داد . سپس خواهرش را بوسید و جان داد


همی بر خروشید خواهر به درد
سخنهای او یک به یک یاد کرد


دیبا بر او پوشاندند و کافور زدند و در تابوت سیمین نهادند

چنین است کار سرای سپنج
چو دانی که ایدر نمانی مرنج


وقتی نامه بهرام و خبر مرگ او به خاقان رسید ، دردمند شد و از دیده خون فروریخت و در جستجوی گناهکار می گشت و بالاخره فهمید که کار خراد برزین است . قلون در توران دو فرزند و چندین فامیل داشت . دو فرزندش را آتش زدند و اموالش را تصرف کردند . اما خرادبرزین را پیدا نکردند و سپس نوبت به کشتن خاتون رسید . چندی توران در سوگ بهرام بود
وقتی خرادبرزین به نزد خسرو رسید هرچه اتفاق افتاده بود را تعریف کرد . خسرو خیلی شاد شد و به درویشان کمک کرد پس به همه شاهان و قیصر نامه نوشتند که خداوند چه بلایی به سر بهرام آورد . یک هفته جشن گرفتند و دهان خرادبرزین را پر از گوهر شاهانه کرد و صدهزار دینار به او داد
از آنسو خاقان برادر خود را به مرو فرستاد تا نزد خویشان بهرام رود و به آنها بگوید که خاقان هم سوگوار بهرام است . سپس نامه ای جداگانه به گردیه نوشت و از او خواستگاری کرد . برادر خاقان به مرو رفت و پیام خاقان را داد . گردیه گفت : نامه را خواندم و از خاقان سپاسگذارم اما من اکنون سوگوارم و بعد از چهار ماه وقتی سوگ تمام شد گوش به فرمان خاقان خواهم بود . من خودم روی به ایران رفتن ندارم . حالا شما بروید و پیام مرا به خاقان بدهید . پس از آن گردیه با نامداران خود به مشورت پرداخت و گفت : خاقان خواستگار من شده است . بر او عیب نمی گیرم چون شاه توران است . اما بهرام مرا بیست سال بی پدر بزرگ کرد و اگر کسی مرا از او خواستگاری میکرد ، عصبانی میشد . البته شاه توران مرد کمی نیست اما پیوند ایرانی و ترک جز غم و رنج عاقبتی ندارد . دیدید که سیاوش از دست افراسیاب چه بر سرش آمد ؟ من نامه ای به گردوی مینویسم تا درباره ما با شاه صحبت کند . بزرگان گفتند : بانو تو هستی و از هر مرد خردمندی هوشیارتری و ما گوش به فرمانت هستیم . سپس گردیه به سپاهیان گفت : من قصد رفتن به درگاه شاه ایران را دارم . شما میتوانید بازگردید یا همراه من بیایید . همه پذیرفتند و بدینسان شبانه حرکت کردند . چندتن از لشگریان به سوی خاقان فرار کردند و خبر آوردند که گردیه گریخت . برادر خاقان به او خبر داد

از این ننگ تا جاودان بر درت
بخندد همی لشگر و کشورت


خاقان عصبانی شد و گفت : بشتاب و سپاه را آماده کن تا جلوی آنها را بگیری و وقتی به آنها رسیدی تندی مکن و با زبان خوش آنها را به راه بیاور اگر نپذیرفتند با آنها بجنگ و همه را بکش .      چهار روز بعد لشگر خاقان به فرماندهی برادرش نزد گردیه و سپاهش رسیدند . گردیه لباس جنگی برادر را به تن کرد و بر اسب نشست و دو لشگر در برابر هم صف کشیدند . طورگ جلو آمد و گفت : آن پاک زن کجاست ؟ میخواهم با او حرف بزنم ( زیرا گردیه را در لباس جنگ نشناخت ) گردیه خود را معرفی کرد و طورگ متعجب شد و گفت : تو یادگار بهرام هستی و خاقان تو را برگزیده است . گردیه به او گفت : بهتر است به سویی برویم و صحبت کنیم . طورگ پذیرفت . گردیه گفت : بهرام را دیده بودی ؟ او هم پدر و هم مادرم بود و حالا مرده است . اکنون من تو را آزمایش میکنم و با تو میجنگم . پس اسب را تازاند و نیزه ای بر کمربند او زد و او را به زمین کوبید و زیر طورگ جوی خون روان شد . یلان سینه هم با سپاهش جنگ را آغاز کرد و همه لشگر چین را در هم کوبید .   وقتی گردیه پیروز شد به سوی ایران آمد و روز چهارم به آموی رسید و چندی آنجا ماند و نامه ای به برادرش گردوی نوشت و خواست تا او نزد شاه وساطت کند و بگوید که لشگرش چگونه دمار از روزگار لشگر چین درآوردند و گفت : بسیاری از نامداران و جنگ آوران با من هستند و نباید گزندی به آنان برسد . من در آموی منتظر پاسخت هستم
بعد از آنکه خیال خسرو از بهرام راحت شد روزی به وزیرش گفت : هر وقت قاتل پدرم که خویش من است از جلوی من میگذرد ناراحت میشوم . آن شب را به میخوارگی گذراند و روز بعد بندوی را به بند کشید و دستور داد تا دست و پایش را ببرند و او جان داد . پس از آن کسی را به خراسان فرستاد و پیغام داد تا گستهم سریع با لشگر به نزد او بیاید . گستهم به راه افتاد تا از ساری و آمل به گرگان رسید و شبی شنید که شاه برادرش بندوی را کشته است . ناراحت شد و خاک بر سر ریخت و فهمید که او را به کینه پدر کشته است . سپاه را به بیشه نارون کشاند و در هر سو مردم بیکار و محتاج نان به او میگرویدند تا اینکه به سپاه گردیه رسید و به نزدش رفت و در مرگ بهرام تاسف خورد و از مرگ بندوی گفت و گریست و گفت : کسی که به برادر مادرش رحم نکند چه امیدی است که به شما رحم کند ؟ بهتر است که با هم متحد شویم . همه بزرگان سخنان او را پذیرفتند و گردیه هم سست شد . گستهم به یلان سینه گفت : بهتر است این زن ، شوهر کند . من خواهان او هستم .   یلان سینه با گردیه صحبت کرد و گفت : او گستهم یل ، دایی شاه و توانگر است خوب است خواستگاری او را بپذیری . گردیه پذیرفت و با گستهم ازدواج کرد
وقتی گردوی و خسرو از ازدواج گردیه و گستهم آگاه شدند بسیار برآشفتند و قرار شد که شاه نامه ای به گردیه نویسد و بگوید : اگر تو با ما همراه شوی در نزد من مقرب خواهی شد و من با تو ازدواج خواهم کرد و به سپاهیانت هم امان میدهم . گردوی هم نامه نوشت و گفت : کار بهرام دودمان ما را بدنام کرد ، وقتی همسرم نزد تو آمد به سخنانش گوش کن و نامه خسرو را بخوان و عمل نما . پس نامه ها را همسر گردوی برای گردیه برد و وقتی گردیه نامه را خواند با پنج تن از همراهان مشورت کرد و تصمیم گرفتند که شبانه بر سر گستهم بریزند و او را بکشند . گردیه شبانه خفتان پوشید و همه ایرانیان را صدا کرد و امان نامه شاه را به آنها نشان داد و همه به او آفرین گفتند
گردیه نامه ای به شاه نوشت و گفت : دستور شما انجام شد حال در انتظار فرمان شما هستم . وقتی نامه به خسرو رسید شاد گشت و گردیه را به درگاه خود دعوت کرد و شاه نیز او را به همسری برگزید و طبق آئین او را از برادرش خواستگاری کرد و با او ازدواج نمود .   دو هفته بعد شاه از گردیه خواست تا درباره جنگ با خاقان سخن گوید و تعریف کند که چگونه لباس رزم پوشید و جنگید .   گردیه لباس رزم و کلاهخود و خفتان خواست و نیزه بر زمین نهاد و سوار بر اسب شد و شروع به تاخت کرد و کشتن طورگ را شرح داد.   شیرین گفت : ای شهریار به او آلت جنگ نده ممکن است به کینخواهی برادر بلایی بر سرت بیاورد . شاه خندید و گفت : او دوستدار من است .   شاه گفت : حال ببینم با می نوشی چگونه ای ؟ گردیه به یک دم جام می را سرکشید .   شاه تعجب کرد و گفت : ای ماه چهار سالار من که نگهبان من هستند و هرکدام دوازده هزار سوار جنگی دارند و دوازده هزار کنیزان که در قصر هستند از این پس در اختیار تو هستند . گردیه شاد شد و تعظیم کرد
شبی خسرو با موبدان و بزرگان در حال می نوشی بود که در مجلس جامی یافت که نام بهرام بر آن نوشته بود . دستور داد تا جام را بشکنند و بر بهرام نفرین کردند . سپس شاه دستور داد تا همه مردم را از ری بیرون کنند و با پیلان جنگی آنجا را بکوبند و با خاک یکسان نمایند .   وزیر گرانمایه شاه گفت : ری شهر بزرگی است و شایسته نیست که چنین کنید که خداوند راضی به آن نیست . شاه گفت : پس انسان بدگوهری را بیابید تا مرزبان ری کنم . فردی باشد بسیارگو و سرخ مو و تنش زشت و بینی کج و روی زرد و بداندیش و بددل و پست و پرکینه و دروغگو با دو چشم کج و سبز با دندانهای بزرگ .       همه موبدان مبهوت ماندند که چگونه خسرو چنین فکری به سرش زد . همه در جستجوی چنین مردی بودند تا بالاخره کسی را یافتند و او را نزد شاه بردند .    خسرو خندید و گفت : چه کار بدی بلدی ؟  مرد پاسخ داد : من از کار بد نمی آسایم و عقل ندارم و هر سخنی گویم بر عکس انجام میدهم و دروغگو هستم و هر پیمانی ببندم ، میشکنم .    خسرو منشوری را به نام او زد و مرد وقتی به ری رسید ، دستور داد تا ناودانها را از بامها بکنند . سپس همه گربه ها را بکشند و جارچی ندا میداد که : اگر گربه ای را در سرایی ببینم یا ناودانی بر جای باشد آن خانه را خراب میکنم . هرجا یک درم میجست صاحبش را به عزا می نشاند . خلاصه همه را فراری کرد و شهر ری به خرابه ای تبدیل شد
فروردین ماه که گلها روییدند و دشت پر از لاله شد کسی از ری آمد و از گردوی کمک خواست . برادر هم نزد خواهرش رفت و از او خواست تا چاره ای بیندیشد . گردیه گربه ای آورد و به گوشش گوشواره انداخت و ناخنهایش را رنگ کرد و به او می خوراند . و خمارش کرد و بر اسب نشاند . او از اسب پرید و در باغ شروع به دویدن کرد . شاه شاد شد و خندید و از گردیه خواست که هر آرزویی دارد ، بخواهد . گردیه تعظیم کرد و گفت : ری را به من ببخش . شنیده ام حاکم ری گربه ها را میکشد و ناودانها را میکند . خسرو خندید و ری را به او بخشید و حاکم ری را برکنار کرد و گفت : حالا تو پارسایی را به مرزبانی ری بفرست
بعد از اینکه شاه خیالش از همه طرف راحت شد از بین ایرانیان چهل و دوهزار جهاندیده و سوار جنگی را جدا کرد و گنجهای فراوان به آنها داد و پادشاهیش را چهار بخش نمود و دوازده هزار تن دیگر را به سوی زابلستان فرستاد و سپرد که هرکس از دستورات سرپیچی کند ابتدا با سخن نرم او را به راه آورید و اگر نشد او را به بند بکشید . دوازده هزارتن دیگر را به راه الانان و دوازده هزار تن دیگر را هم به سوی خراسان فرستاد تا مراقب مرز هیتال و چین باشند
وقتی پنج سال از پادشاهی خسرو گذشت در سال ششم مریم پسری چون ماه به دنیا آورد . پدر در گوشش نام نهانی قباد را گذاشت و آشکارا او را شیروی نامید .  اخترشناسان گفتند : از این کودک در زمین آشوب به پا میشود . شاه غمگین شد و گفت : مراقب باشید و نزد بزرگان ایران این سخنان را به زبان نیاورید . شاه اندیشناک بود و یک هفته کسی را به حضور نپذیرفت . بزرگان سوی موبد رفتند و از چگونگی حال شاه پرسیدند و اینکه چرا شاه به آنها بار نمیدهد . موبد نزد شاه رفت و پیام آنها را داد . شاه گفت : من از روزگار دلتنگ شده ام و از سخنان اخترشناسان هراسانم . موبد ناراحت شد اما گفت : هرچه تقدیر باشد همان میشود . با رنج دادن به خودت که چیزی عوض نمیشود پس سخنان آنها را فراموش کن و شاد باش


چنان چون بکارد فلک بدرویم
بدو کام و ناکام ما بگرویم


خسرو به سخنان موبد دل سپرد و سپس نامه ای به قیصر نوشت و خبر داد که مریم پسری بدنیا آورده است . شاد باش
وقتی نامه به قیصر رسید فرمود تا شهر را آذین بستند و شهر روم پر از رامشگران شد و یک هفته جشن برقرار بود سپس قیصر دستور داد تا صد شتر از درم و گنج و پنجاه شتر دینار و دویست دیبای رومی و چهل خوان زرین فرستاد و برای مریم هم چند گوهر و یک طاووس نر و جامه های خز و حریر چینی و آبگیری از در و زبرجد و هزاران دینار رومی به همراه چهل مرد رومی فرستاد و رئیس آنها خانگی بود که مردی فرزانه و بی همتا بود . به پیروز شاه مرزبان نیمروز خبر رسید که کاروانی از روم در حال رفتن به ایران است . پس به استقبالشان رفت و با هم نزد شاه رسیدند . خانگی به خاک افتاد و بر شاه آفرین گفت . شاه هم از فرزانگی او تقدیر کرد . سپس نامه قیصر را برای شاه خواندند که در آن تبریک و تقدیر و ابراز شادی بود و در آن درخواستی از جانب قیصر بود و آن اینکه : دار مسیحا را که در گنجینه شماست اگر ممکن است به ما برگردانید که من سپاسگذار خسرو میشوم . چون میدانید که از زمان فریدون همیشه کشور ما مورد تاخت و تاز ایرانیان بود و با این کار کینه ها هم از دل رومیان رخت برخواهد بست .      شاه خانگی را نزد خود نشاند و در هنگام خوان و شراب و شکار در کنارش بود تا یک ماه گذشت و شاه پاسخ قیصر را نوشت : بعد از آفرین یزدان از ستایشهای او تشکر کرد و گنجی را که قیصر فرستاده بود را پذیرفت و به خاطر همراهی او در سختیها و کمکهایش از او تقدیر کرد و گفت : تو برایم مثل پدر بودی اما از دار مسیحا گفته بودی . اگر از ایران چوبی به روم فرستم همه به ما میخندند . موبد خیال میکند که به خاطر مریم ترسا شده ام . به غیر از این هر آرزویی داری بخواه . از هدیه هایت سپاسگذارم و همه را به شیروی میبخشم . از روم و ایران پراندیشه هستم و میترسم شیروی گزندی به ایران و روم برساند . دخترت به دین مسیح پایبند است و به سخنان من گوش نمیدهد . جهاندار یارت باد .   سپس شاه بر نامه مهر زد و به همراه گوهرهای شاهانه و صدوچهل هزار دیبای چینی و صدهزار درم و پارچه های زربفت گوهرنگار و پانصد در خوشاب و صدوشصت یاقوت زر و هر چیزی از هر کشوری بار سیصد شتر کرد و برای قیصر فرستاد . علاوه بر آن خلعتی به همراه اسب و جامه و تخت و دینار به خانگی بخشید و چند شتر دینار به فیلسوفان بخشید و همه شاد و خوشحال به روم بازگشتند

[ جمعه 28 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 22:16 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1557

داستان شماره 1557



پادشاهی خسرو پرویز


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت صد و هشتاد و نهم داستانهای شاهنامه


پادشاهی خسرو پرویز سی و هشت سال بود . گستهم مردی را روانه کرد تا خسرو را از جریانات آگاه سازد
وقتی خسرو مطلع شد روانه پایتخت گشت و بر تخت نشست و همه بزرگان برای تبریک به دیدارش آمدند . شبانگاه خسرو به نزد پدر رفت و به پایش افتاد چون چشمانش را دید نالان شد و رویش را بوسید و گفت : اکنون هرچه بگویی اطاعت می کنم . هرمزد گفت : سه چیز میخواهم اول اینکه هر بامداد گوش مرا با آوایت شاد کنی . دوم اینکه رزم آوری دلیر که از جنگهای گذشته اطلاع دارد را نزد من بفرستی تا برای من از جنگها حکایت کند . سوم اینکه دائیهایت که مرا کور کردند را کور کنی .خسرو پذیرفت و گفت : فقط صبر کن تا از شر بهرام راحت شویم سپس به حساب گستهم و بندوی میرسم .وقتی بهرام از جریان به تخت نشستن خسرو مطلع شد سپاهی را آماده نبرد با او کرد . خسرو نیز کسانی را فرستاد تا از وضعیت بهرام خبر بیاورند . خبر آوردند که بهرام همیشه در هر جا که باشد سپاهیان با او هستند .خسرو بزرگانی چون گردوی، شاپور ، اندمان ، دارمان سپهدار ارمینیه را فراخواند و به شور نشستند . خسرو گفت : من جوانتر از شما هستم . بگویید چاره کار چیست ؟ من میخواهم ابتدا از قلبگاه به سوی بهرام بروم و او را به صلح و آشتی رهنمون کنم اگر پذیرفت چه بهتر وگرنه تن به جنگ می دهیم . همه به این نظر شاه آفرین گفتند . صبحگاه طبل جنگ زده شد . خسرو و سپاهیانش آماده نبرد بودند و بهرام نیز به همراه ایزدگشسپ و آذرگشسپ و یلان سینه آماده گشتند . بالاخره بهرام و خسرو در برابر هم رسیدند . گردوی به عنوان راهنما در جلوی خسرو قرار داشت و بندوی و گستهم و خرادبرزین همه غرق در آهن و سیم و زر در اطرافش بودند .وقتی بهرام آنها را دید با عصبانیت گفت : این روسپی زاده را ببین که از پستی به پادشاه رسید ، در لشگرش یک مرد نامدار هم نیست .هم اکنون با سپاهم حمله میبرم و بیابان را پر از خون می کنم . خسرو گفت : چه کسی بهرام چوبین را می شناسد . گردوی گفت : همان مردی که سوار بر اسب ابلق است با قبای سپید و حمایل سیاه .خسرو گفت :در او اثری از فرمانبرداری نمی بینم . با این حال شاه به جلوی سپاه رفت و گفت : ای مرد سرافراز چگونه کارت به نبرد کشید ؟ تو زیور تاج و تخت هستی . دست از این جنگ بردار .بهرام روی اسب کرنشی کرد و گفت : من از وضع خودم راضیم . به زودی داری به پا می کنم و دو دستت را از پشت می بندم و تو را به دار می آویزم.خسرو فهمید صحبت بی فایده است و گفت : ای ناسپاس انسان خداشناس چنین نمی گوید . تو مهمان خود را به دار می آویزی ؟ میترسم به روز بدی بیفتی . چه کسی از من برای تاج و تخت سزاوارتر است ؟ من که جدم کسری و هرمزد است .بهرام گفت : تو را با سخنان شاهانه چه کار ؟ تو که نه مرد جنگ هستی و نه دانشمند . ایرانیان با پادشاهی من موافقند و می خواهند ریشه تو را بکنند
خسرو گفت : ای بدرفتار چرا تندی می کنی ؟ گفتار زشت عیب بزرگی برای مرد است. تو قبلا اینگونه نبودی . خردت کم شده است ؟ خشم را بیرون کن و به خدا تکیه نما . نمی دانم چه کسی تو را تحریک کرده است . این را گفت و از اسب پیاده شد و تاج از سر برداشت و به سوی یزدان روکرد و گفت : ای خداوند دادگر امیدم به توست . سپاه مرا پیروز دار و مگذار تاج و تخت به دست این بنده بیفتد . اگر پیروز گردم آن طوق و گوشوار و جامه زرنگار و صد کیسه دینار زر به آتشکده میدهم و به خدمتگزاران صدهزار درم خواهم داد و هرکس از سپاه بهرام اسیر شود خدمتکار آتشکده می کنم و شهرهای ویران شده را آباد خواهم نمود و صدهزار دینار هم میدهم . سپس بازگشت و رو به بهرام گفت : ای دوزخی دیوسیرت خشم و زور چشمت را کور کرده است

اگر من سزاوار شاهی نیم
مبادا که در زیر دستی زیم


بهرام گفت : پدرت هرگز برکسی بانگ نزد . ارزش او را ندانستی و او را از تخت سرنگون کردی . تو ناپاکی و دشمن یزدان هستی . اگرچه هرمزد عادل نبود ولی تو هم فرزند او هستی و یزاوار نیست که شاه ایران و توران شوی . من انتقام هرمزد را از تو میگیرم . خسرو گفت : هرگز مباد که از درد پدر شاد شوم. خداوند پادشاهی را نصیب من کرد و هرمزد هم مشاور من است . تو ابتدا قصد جنگ با هرمزد را داشتی .
بهرام گفت : همه دشمن تو هستند و همراه من شده اند و خاقان هم از من حمایت می کند . من از تیره آرش نامدارم . من نبیره گرگین هستم . دیدی چه بلایی بر سر ساوه شاه آوردم ؟ خسرو گفت : تو فرومایه ای بیش نیستی و نبودی . مهران ستاد گرانقدر تو را به شاه شناساند و هرمزد تو را از خاک برکشید و گنج و سپاه به تو داد . بر خود ستم مکن . راستی پیشه کن . اگر فرمانبردار باشی هرچه بخواهی به تو میدهم . زرتشت گفته است : هرکس از راه بد رشد یابد به او پند و اندرز دهید و چون نپذیرفت و از دین پاک برگشت باید کشته شود . پیروزی بر ساوه شاه تو را مغرور نکند . در زمان آرش شاه که بود ؟ بهرام گفت : منوچهر بود . خسرو گفت : آرش بنده او بود و رستم بنده کیخسرو بود با اینکه میتوانست او را کنار بزند ولی او چشم به تخت نداشت . بهرام گفت : تو از تخم ساسان هستی که شبانزاده بود . خسرو گفت : تو از تخم ساسان به همه چیز رسیدی . گفتار تو سرتاسر دروغ است . تو تاج و تخت را میجویی. بهرام به سوی لشگریانش رفت ، در میان آنها سه ترک از سوی خاقان حضور داشتند . یکی از آنها کمندی به سوی شاه انداخت و سر و تاج شاه را به بند کشید . گستهم کمند را برید و بندوی تیری به سوی ترک بدسیرت انداخت
بهرام به آن ترک بدساز گفت : چه کسی گفت که با شاه بجنگی ؟ ندیدی من در برابر او ایستاده ام ؟ بهرام به سوی لشگر رفت در حالیکه ناراحت بود. خواهر بهرام نزد او آمد و دوباره نصیحتش کرد و گفت با شاه نجنگ . بهرام گفت : او را نباید شاه به حساب آورد . خواهرش گفت : برای چندمین بار می گویم تندی را کنار بگذار . سخنگوی بلخ گفته که سخن راست تلخ است . آنکس که عیب تو را میگوید با تو صادق است . این راه را مرو که همه تو را نکوهش خواهند کرد و چوبینه بدنام میشود


نپاید جهان ای برادر به کس
نماند جز از نام نیکو و بس


ولی بهرام زیر بار حرفهای خواهرش نرفت و گفت : اگر من هم کوتاه بیایم لشگریان کوتاه نخواهند آمد. از آنسو خسرو سران لشگر را فراخواند و با آنها به مشورت پرداخت و گفت : با بهرام صحبت کردم و در سخنانش خرد و عقل ندیدم . اگر مرا یاری کنید شبانه به او حمله میبریم . بزرگان سپاه پذیرفتند .وقتی شاه با گستهم و بندوی و گردوی تنها شد گستهم گفت : شاها چندان خوشبین مباش چون سپاهیان دلشان با آنهاست و با هم خویشی دارند . پدر یا برادر یا نیا یا نبیره اشان در سپاه آنهاست . چگونه انتظار داری پدر و پسر باهم بجنگند ؟ از آنسو بهرام کسانی را فرستاد تا سپاه خسرو را به همراهی با خود دعوت کند . آنها گفتند ما نمیتوانیم به سوی شما بازگردیم اما بدانید که خسرو قصد شبیخون دارد . وقتی بهرام فهمید که دل لشگریان خسرو با اوست آنها را آماده شبیخون کرد . جنگی سخت و طولانی درگرفت . یکی از آن ترکها به سوی شاه حمله کرد تا تیری به او بزند اما شاه سپر گرفت و مانع شد و تیغی به او زد و او را سرنگون کرد و خروشید : ای دلیران پایمردی کنید اما سپاهیان دیگر خسته و مانده برگشتند و او را تنها گذاشتند . شاه به گستهم و بندوی گفت : اگر من کشته شوم نسل ما منقرض میشود چون من فرزندی ندارم . بندوی گفت : تو برگرد . شاه به گردوی گفت : برو و از تازیان و تخوار کمک بیاور . از آنسو بهرام در حال جنگ به خسرو رسید و با هم جنگیدند تا خورشید غروب کرد . خسرو به گستهم گفت : کسی در این جنگ با ما نیست حال که تنها هستیم دیگر جای درنگ نیست. بهرام دوباره حمله برد و خسرو هم کمان را گرفت و به سوی او و لشگریانش باران تیر بارید و تیری هم به اسب بهرام زد که او از اسب به زمین افتاد و سپس خسرو از نهروان گذشت و به سوی تیسفون فرار کرد . خسرو به نزد پدر رفت و گفت : این پهلوان برگزیده تو پندپذیر نبود بنابراین جنگ درگرفت و سپاهیان از من برگشتند و به سوی بهرام رفتند و من ناچار به فرار شدم . حالا چاره ای جز استفاده از تازیان ندارم .هرمزد گفت : این راهش نیست . تازیان یاور تو نیستند و تو را دشمن میدانند . بهتر است که به روم بروی و از قیصر کمک بخواهی . در همین موقع خبر رسید که بهرام نزدیک میشود بنابراین خسرو با تعدادی از یارانش به سوی روم فرار کرد اما گستهم و بندوی آهسته رفتند . خسرو عصبانی شد و گفت : چرا آهسته می آیید ؟ آنها گفتند : بهرام اکنون هرمزد را بر تخت می نشاند و خود هم وزیر او میشود و به قیصر نامه می نویسد تا ما را اسیر کند . خسرو مبهوت شد و گفت: فقط می توانیم به خدا تکیه کنیم . اما آن دو برگشتند و هرمزد را کشتند و گریختند. وقتی خسرو آنها را دید و فهمید که چه کردند رنگ از رویش پرید ولی به روی خود نیاورد . بهرام به قصر رسید و سپس تعدادی از لشگریان را انتخاب نمود و به سرکردگی بهرام پسر سیاوش به دنبال خسرو فرستاد
خسرو در راه به رباطی رسید که یزدان سرا می نامیدند . از یزدان پرستی که آنجا بود پرسید : چیزی برای خوردن داری ؟ گفت : نان فطیر و آب جویبار هست . شاه نشست و با شتاب چیزی خورد و پرسید شراب نداری ؟ وی گفت : ما از خرما شراب درست می کنیم و آن شراب را نزد شاه آورد . خسرو سه جام پیاپی نوشید و به خواب رفت . بعد از مدتی مرد خدا او را بیدار کرد و گفت : از دور گرد سیاهی دیده میشود . بندوی به خسرو گفت : لباس پادشاهی را به من بده تا بپوشم و تو فرار کن . خسرو نیز چنین کرد . بندوی با لباس شاه بر بام رباط رفت تا سواران او را ببینند . سواران هم او را دیدند و پنداشتند که شاه است .بندوی دوباره پایین آمد و لباس خود را پوشید و باز بر بام رباط رفت و گفت : پیغامی از شاه دارم . رئیس شما کیست ؟ بهرام گفت : من بهرام از سلاله سیاوش و رئیس این گروه هستم . بندوی گفت : شاه میگوید : من و اسبان خسته ایم اگر امشب استراحت کنیم صبح من با شما نزد بهرام می آیم . آنها هم دلشان به رحم آمد و پذیرفتند . روز بعد بندوی بر بام رفت و گفت : امروز شاه نماز میگزارد و دیشب هم بیدار بود پس امروز بیاساید و فردا حرکت کنیم . بهرام پذیرفت. روز بعد بندوی بر بام آمد و گفت : شاه همان زمانیکه از دشت گرد برخاست و شما به اینجا رسیدید به سوی روم شتافت و الان به آنجا رسیده است اگر امان دهی می آیم و به سؤالاتت جواب میدهم وگرنه سلاح جنگ می پوشم و با تو می جنگم . بهرام غمگین شد و به یاران گفت : حال دیگر کشتن بندوی چه سودی دارد ؟ بهتر است تا او را نزد بهرام ببریم . پس بندوی به زیر آمد و با آنها به سوی بهرام حرکت کرد و وقتی نزد او رسید و بهرام از جریان آگاه شد از پور سیاوش برآشفت و او را سرزنش کرد و بعد به بندوی گفت : تو سپاه مرا فریفتی تا خسرو فرار کند ؟ بندوی گفت : ای سرفراز از من ناراحت مباش چون شاه فامیل من است و من می بایست جانم را فدایش میکردم . بهرام گفت : من به خاطر این کار تو را نمی کشم ولی بدان تو هم روزی به دست او کشته می شوی . روز بعد بهرام بزرگان را جمع کرد و بر تخت نشست و گفت : در میان شاهان بدتر از ضحاک نبود که به خاطر رسیدن به پادشاهی پدرش را کشت و بعد از او خسرو است که پدرش را کشت و روانه روم شد . در میان حضار پیرمردی به نام شهران گراز که پهلوانی سرافراز بود پس از مدح و ثنای بهرام گفت : همانا تو سزاوار تخت شاهی هستی . بعد از او سپهداری به نام خراسان گفت : زردشت در اوستا و زند گوید که هرکه روی از خدا بپیچد یکسال پندش دهید و بعد اگر به راه نیامد او را به فرمان شاه بکشید . اگر بر شاه دشمن شد باید سر از تنش جدا کرد . پس از او فرخ زاد به پا خواست و از بهرام حمایت کرد . سپس خزروان خسرو بلند شد و دلیرانه گفت : بهتر است که نزد خسرو بروی و پوزش بخواهی که تا وقتی شاه زنده است سپهدار نباید به تخت نشیند و اگر از خسرو بیم داری به خراسان برو و به آسانی زندگی کن و نامه ای به شاه بنویس و پوزش بخواه . زادفرخ نفر بعد بود که به پا خواست و گفت : بزرگان همه نظر دادند و در این میان خزروان خسرو سخنش به خرد نزدیکتر بود . ضحاک را به یاد آورید که جمشید را کشت و به بیداد بر تخت نشست و فریدون دلیر روزگار او را به سر آورد . افراسیاب را به یاد آورید که سر نوذر را برید و چه بر سرش آمد . اسکندر را به یاد آورید که از روم آمد و مرز و بوم را ویران کرد و دارا را کشت . کسی تاکنون این شگفتی را ندیده که خسرو گریخته و از دست سپاهیانش نزد دشمنان پناه گرفته است . این را گفت و از درد گریست
رنگ از روی بهرام پرید . سنباز جهاندیده به پا خواست و گفت : بهتر است تا زمانیکه از نژاد شاهان بیابیم فعلا بهرام بر تخت نشیند . رئیس جنگاوران عصبانی شد و به پا خاست و گفت : اگر زنی از نژاد شاهان باشد هم بهتر است تا اینکه بهرام بر تخت نشیند. سپهبد ارمنی ناراحت شد و شمشیر کشید تا با او مبارزه کند و گفت : بهرام شاه است و ما گوش به فرمان او هستیم . بدینسان دودستگی بوجود آمد .
شب هنگام بهرام کاغذ و قلم خواست و به دبیر خردمند گفت : عهدی بنویسید که بهرام شاه پیروز سزاوار تاج و تخت است و جز راستی نمی جوید . روز بعد بهرام بر تخت نشست و بزرگان یک به یک گواهی کردند که بهرام شهریار جهان است و بعد از او فرزندانش به پادشاهی میرسند . سپس بهرام گفت : هرکس که پادشاهی مرا قبول ندارد سه روز وقت دارد تا ایران را ترک کند. همه بر او آفرین گفتند و مخالفان هم آنجا را ترک کردند و پراکنده شدند و به سوی روم رفتند .بندوی همچنان در زندان اسیر بود و نزدیک هفتاد روز از اسارت او می گذشت و بهرام پورسیاوش را نگهبان او کرده بود .بندوی در زندان سعی در فریفتن بهرام سیاوش داشت و می گفت : درست است که فعلا بخت از خسرو برگشته است اما بالاخره پیروزی با اوست . تا دو ماه دیگر سپاهی از روم به ایران حمله می کند و تاج و تختی برای بهرام نمی ماند .بهرام سیاوش گفت: اگر شاه به من امان دهد هرچه بگویی میکنم . پس بندوی سوگند خورد که او در امان باشد و بعد از بر تخت نشستن خسرو به او مقام و بزرگی عطا میشود . پورسیاوش گفت :پس من با شمشیر زهرآگین کار چوبینه را یکسره می کنم . بندوی گفت : پس مرا از بند آزاد کن تا بر خسرو روشن شود که تو با ما همکاری کرده ای .صبحگاه بهرام سیاوش به بندوی گفت : امروز چوبینه به بازی چوگان می پردازد . من با پنج نفر صحبت کرده ام و آنها را همراه نموده ام . تا دمار از روزگار او درآوریم .بهرام سیاوش زنی داشت که چشم دیدنش را نداشت ، پیامی برای بهرام چوبینه فرستاد که بهرام سیاوش زیر قبایش زره پوشیده است و نمیدانم چه در دل دارد . بهتر است از او دور باشی . چوبینه پیام زن را گرفت و در میدان چوگان هرکس به او نزدیک می شد دستی به پشتش میزد و فهمید هیچکس جز بهرام سیاوش زره نپوشیده است پس به او گفت : ای بدتر از مار چه کسی در میدان چوگان زره می پوشد ؟ این را گفت و شمشیر کشید و او را کشت . خبر در شهر پیچید که بهرام سیاوش به دست چوبینه کشته شده است .وقتی بندوی خبر را شنید جوشن پوشید و با دوستان بهرام سیاوش فرار کرد .بهرام چوبینه ، مهروی را نگهبان بندوی کرد اما به چوبینه خبر دادند که بندوی فرار کرده است . بهرام فهمید که اینها همه حیله بندوی بوده است و از کشتن بهرام سیاوش پشیمان شد و گفت : اشتباه از من بود که از ابتدا بندوی را نکشتم . از آنسو بندوی با سپاه کمی که داشت به سوی روم در حرکت بود تا اینکه به موسیل ارمنی رسید و از او آب و غذا گرفت چون موسیل حکایت او را شنید ، گفت : ابتدا از وضع خسرو آگاه شو سپس حرکت کن و بندوی نیز به تجسس در مورد خسرو پرداخت . از آنسو خسرو به سوی روم در حرکت بود که به شهر باهله رسید و مردم به پیشوازش آمدند . در همین موقع پیکی از سوی بهرام آمد و برای بزرگ شهر پیام آورد که : سپاه من اکنون در راه شهر توست اگر خسرو را دیدی رها مکن .بزرگ شهر نامه را به خسرو نشان داد و خسرو فورا از آن شهر خارج شد تا در بیابان به نزدیکی فرات رسید و همه گرسنه و تشنه بودند . به بیشه ای رسیدند که در آنجا کاروان شتری بود . سالار کاروان به خسرو کرنش کرد و خسرو پرسید : نامت چیست ؟ او گفت : من قیس بن حارث هستم که از مصر آمدم . خسرو گفت : خوردنی چه داری ؟ ما همه گرسنه ایم . مرد عرب گفت :صبرکن تا غذا حاضر کنم . پس یک ماده گاو کباب کرد و همه خوردند و خوابیدند .وقتیکه برخاستند خسرو پرسید راه چگونه است ؟ مرد گفت : تا هفتاد فرسنگ کوه و بیابان است اگر بخواهید برای راهتان گوشت و آب تهیه میکنم . خسرو پذیرفت . در راه کاروان دیگری دید و بازرگانی از آن کاروان نزد خسرو آمد . خسرو پرسید : از کجا آمدی ؟ بازرگان گفت : من بازرگانی هستم که از شهر خره اردشیر می آیم و نامم مهران ستاد است . بازرگان غذایی که داشت آورد و خوردند و سپس آب آورد تا شاه دستانش را بشوید اما خرادبرزین جلو دوید و آب را خودش به دست شاه ریخت سپس بازرگان شراب آورد و باز هم خرادبرزین جلو دوید و خودش می را به شاه داد .شاه به بازرگان گفت : حالا راه کدام است ؟ تا خره اردشیر چقدر راه است ؟ بازرگان راهنمایی کرد و خسرو به راه افتاد تا به شهرستان موردنظر رسیدند اما اهالی درهای شهر را بستند . خسرو و اطرافیان سه روز پشت در بودند تا روز چهارم کسی را فرستادند و تقاضای غذا کردند ولی نپذیرفتند . در همان زمان ابر تیره نمودار شد و باد سختی برخاست و همه شهر وحشت زده شدند . اسقف از خداوند پوزش خواست و مردم به کمک خسرو رفتند و پوزش خواستند . در آن شهرستان کاخی بود که قیصر بناکرده بود ، خسرو سه روز آنجا ماند و به قیصر نامه نوشت و شرح ماجرا را بازگفت . روز چهارم خسرو به راه افتاد تا به دیری رسید . در آنجا راهب ستاره شناسی بود که همه از درستی سخنانش تعریف میکردند . تا راهب خسرو را دید ، گفت : بی گمان تو خسرو هستی که به دست یکی از زیردستانت از تخت شاهی کنار گذاشته شده ای . شاه خواست او را بیازماید پس گفت :من کهتری از ایران هستم که پیامی برای قیصر دارم . راهب گفت : این را مگو . تو شاه هستی ، مرا آزمایش مکن . خسرو شگفت زده شد و پوزش خواست . راهب گفت : بزودی یزدان تو را بی نیاز و سرافراز می کند . تو از قیصر سلاح و سپاه میگیری و خداوند یار توست . تو با دختر قیصر وصلت می کنی و بالاخره آن بدنژاد که تو را آواره کرد ، فرار میکند و روزی به فرمان تو خونش ریخته میشود . خسرو گفت : چقدر طول می کشد تا به پادشاهی برسم ؟ راهب پاسخ داد : دو ماه و ده روز بعد تو به تاج میرسی و پانزده روز بعد شاه ایران میشوی . خسرو پرسید : در بین اطرافیان من چه کسی بر ضد من عمل می کند ؟ راهب پاسخ داد : شخصی به  نام بسطام که تو ، وی را دائی خود میدانی پس از او دوری کن . خسرو برآشفت و به گستهم گفت : مادرت نام تو را بسطام نهاد . خسرو به راهب گفت : آیا این بسطام است ؟
راهب گفت : بله ، خودش است . گستهم گفت : ای شهریار به حرفهای او توجه نکن . به یزدان و آذرگشسپ و به خورشید و ماه و به سر شاه قسم میخورم که تا زنده هستم جز راستی با شاه نجویم . چرا حرف این مسیحی را باور می کنی ؟خسرو گفت: نگران نباش . من از تو بدی ندیدم ولیکن از قضای آسمانی نباید شگفت زده شد .شاه راه افتاد تا به شهرستان وریغ رسید . نامه ای از قیصر رسید که هرچند ما پادشاهی جداگانه ای داریم اما هر کمکی بخواهی دریغ نمی کنیم . شاه شاد شد و به گستهم و بالوی و اندیان جهانجوی و خرادبرزین و شاپورشیرگفت : قبای زربفت بپوشید و وقتی صبح شد به نزد قیصر روید و سخنان او را بشنوید و به احترام رفتار کنید . اگر قیصر به چوگان پرداخت با او همراه شوید و سعی کنید که شکست بخورید . سپس به خرادبرزین گفت : حریر چینی و مشک سیاه بیاور تا نامه ای به قیصر بنویسیم . به بالوی گفت : تو آنجا زبان من هستی پس زیبا و نغز صحبت کن و سخنان او را هم به یاد بسپار . وقتی قیصر شنید که بزرگانی از سوی خسرو آمده اند بر تخت عاج نشست و تاج بر سر نهاد و آنها را به حضور طلبید . فرستادگان برقیصر آفرین گفتند و پیشکشها را عرضه کردند . قیصر از شاه ایران و رنج راه پرسید . خرادبرزین جلو رفت و نامه شاه را داد . قیصر گفت : بنشین . اما خرادبرزین پاسخ داد : شاه به من اجازه نداده است که جلوی قیصر بنشینم سپس گفتار خسرو را برایش گفت : ابتدا ستایش یزدان و سپس از فریدون شاه گفت تا به کیقباد رسید و گفت : همیشه این سلسله به پا بوده است تا اینکه بنده ای ناسپاس شورش کرد و بر تخت نشست . مرا یاری کنید تا انتقام بگیرم .قیصر ناراحت شد و گفت: من خسرو را عزیز میدارم و هرچه سلاح و گنج و لشگر لازم دارید ، بردارید . هرچه بخواهید دریغ ندارم . سپس قیصر دبیرش را فراخواند و دستور داد تا نامه ای در خور خسرو بنویسد و به سواری دلیر و سخنگو و خردمند داد تا به نزد خسرو ببرد و گفت :نزد خسرو برو و بگو که از نظر سلاح و سپاه و گنج شما را پشتیبانی میکنیم تا بالاخره بتوانی به پایتخت خود بروی . سوار به راه افتاد و پیغام قیصر را به خسرو برد .قیصر در مجلسی محرمانه به موبد گفت : این شاه دادخواه از تمام جهان به ما پناه آورده است . من چه باید بکنم ؟موبد گفت : باید با فیلسوفان و خردمندان مشورت کنیم پس به دنبال آنها فرستاد و چهارتن از جوانان و پیران رومی نژاد به نزد قیصر آمدند و گفتند : ما تا زمانیکه اسکندر مرد از ایرانیان زخم خورده ایم و اینک یزدان پاک به تلافی کارهای گذشته آنها را عقوبت میکند اگر خسرو به تاج و تخت برسد از روم باج میخواهد پس بهتر است به سخنان ایرانیان بی توجهی کنی .قیصر سواری نزد خسرو فرستاد تا سخنان خردمندان روم را برایش بازگو کند .وقتی خسرو آن سخنان را شنید دلتنگ شد و پاسخ داد : از طرف من به قیصر درود بفرست و بگو نیک و بد میگذرد اگر روم کمک نکند از خاقان کمک میخواهیم . پس اگر فرستادگانم را بفرستید دیگر اینجا نمی مانیم .وقتی پیام خسرو به قیصر رسید ، بزرگان را فراخواند و گفت : اگر ما به خسرو کمک نکنیم او از خاقان کمک میگیرد و بالاخره پیروز میشود و با ما کدورت پیدا می کند . بهتر است که ما او را دست خالی برنگردانیم . وزیر دانای قیصر ستاره شناسان را فراخواند و از آینده این جریان پرسید . ستاره شناس گفت : بزودی پادشاهی به خسرو میرسد و تا سی و هشت سال ادامه دارد. قیصر گفت : حال چه کنیم ؟ چگونه بر ناراحتی خسرو مرهم گذاریم ؟ بهتر است سپاهی بفرستیم تا به کمک خسرو بشتابد .پس نامه دیگری به خسرو نوشت و گفت : با موبد مشورت کردم و از رای خود برگشتم . من به شما کمک می کنم . تو نباید از رای رومیها ناراحت شوی چون خونهای زیادی از رومیها در زمان اردشیر و هرمزد و کیقباد ریخته شد و بسیاری از رومیها به اسارت رفتندو این کینه از قدیم مانده است . اما بدی آئین ما نیست . با آنها صحبت کردم و دلشان را از کینه پاک نمودم .حالا هرچه بخواهی انجام میدهم در عوض شما قول دهید که خراج از ما نگیرید و از ایرانیان کسی به مرزهای ما حمله نکند و بعد اینکه با ما خویشاوند شوید . پس عهدنامه ای بنویسیم تا پیمانمان استوار شود که از این پس از کین ایرج سخنی نباشد و ایران و روم یکی باشند . من در سراپرده دختری دارم که اگر موافقت بفرمایی به عقدت درمیاورم تا دوستیمان استحکام یابد و فرزندت دیگر کین ایرج را به یاد نیاورد


مسیح پیمبر چنین کرد یاد
که پیچد خرد چون بپیچی ز داد


اگر پیمان را بپذیری ما پشتیبان تو خواهیم بود . وقتی نامه به خسرو رسید دبیر را فراخواند و پاسخ نامه را چنین داد که تا وقتی که من پادشاه ایران هستم از روم باج نمیخواهم و لشکری هم به آنجا نمیفرستم و شهرهای مرزی را که از روم گرفته ایم به شما می سپارم و دختر پاک شما را هم خواستگاری می کنم . بنابراین سپاهی را که میفرستی به گستهم و شاپور و اندیان و خرادبرزین بسپار

همه کینه برداشتیم از میان
یکی گشت رومی و ایرانیان


این نامه را به خط خود نوشتم و مهر من پای آن است . پس نامه به قیصر رسید و در میان خردمندان نامه را خواندند و بزرگان هم گفتند ما کهتریم و تو قیصر مایی و هرچه بگویی همان رواست.روز بعد قیصر به جادوگرانش گفت : طلسمی بسازند و زنی زیبا بر تخت و پرستندگان در اطراف او بایستند و او اشک از مژگان بریزد و آه بکشد . جادوگران چنین کردند . سپس قیصر گستهم را فراخواند و گفت :دخترم پندم را نمی پذیرد و حاضر به ازدواج نیست و گریان و رنجور شده است . بهتر است نزد او بروی و پندش دهی شاید فایده کند . گستهم پذیرفت اما هرچه پند میداد و صحبت میکرد دختر توجهی نمیکرد و گریان بود پس نزد قیصر رفت و گفت : هرچه کردم سودی نداشت . روزهای بعد قیصر به بالوی و اندیان و شاپور هم گفت که نزد دختر بروند اما آنها هم کاری از پیش نبردند . بالاخره خرادبرزین هم خواست تا نزد دختر رود و رضایت او را بگیرد . خراد نزد دختر رفت و او را نصیحت کرد اما دختر جوابی نداد و میگریست. خرادبرزین دقت کرد که دختر یکسره گریه می کند ولی خشمش خاموش نمیشود و جنبشی ندارد انگار که جان در بدن ندارد ، پس فهمید که طلسم است . به نزد قیصر رفت و خندید و گفت : این طلسمی است که دوستان مرا فریب داد اگر شاه بشنود ، خواهد خندید.قیصر گفت : جاودان باشی که به راستی شایسته وزارت شاهان هستی . من خانه ای با ایوان بلند دارم اگر میخواهی بدانی این طلسم است یا کار ایزدی است از آنجا ببین .خرادبرزین رفت و دید که طلسم ایستاده و معلق است .خراد گفت : این طلسمی کمیاب است .قیصر پرسید : این طلسم مال کجاست ؟ خراد گفت: این طلسم از آهن و گوهر است و مغناطیس باعث بوجود آمدن آن است و هرکس که این کار را کرده است به کار هندوان وارد میباشد .قیصر پرسید : هندو چه می پرستد ؟ خراد گفت : در هند گاو پرستیده میشود و آنها خداپرست نیستند و آتش را که اثیر مینامند را سوزاننده گناهان میدانند و بر باور خود صادق هستند اما شما که به مسیح اعتقاد دارید به گفته های او عمل نمی کنید . عیسی (ع) گفت : اگر پیراهنت را کسی ستاند با او تندی مکن . اگر کسی سیلی به صورتت زد ، خشمگین مشو .به غذای کم بساز . بدی مکن و دیگران را آزار نده اما شما حرفهای مسیح را انجام نداده اید و گنج ذخیره می کنید و ایوانهایتان به آسمان سرمیکشد و به همه جا لشگر میکشید و کسی از تیغتان در امان نیست . اینها تعالیم مسیح نیست . او درویشی بود که از رنج تن نان بدست می آورد و مرد جهود او را کشت و بر دار کرد . او در کودکی پیامبر شد گویی که فرزند خداست و به زن و فرزند نیازی نداشت و همه رازها برایش آشکار بود .اما ما که دین کیومرثی داریم و دادار کیهان را یکی میدانیم در روز نبرد به یزدان پناه میبریم . شاهان ما دین فروش نیستند و دنبال گوهر و دینار و نام و نشان نیستند مگر به داد

جز از راستی هر که جوید ز دین
برو باد نفرین بی آفرین

قیصر سخنان او را پسندید و به تمجید او پرداخت و درم و تاج و گنج و دینار فراوانی به او هدیه کرد.سپس قیصر سپاهی شامل صدهزار رومی به همراه سلاح و اسبان جنگی و درم و دینار مهیا نمود و دخترش مریم که عاقل و خردمند و سنگین بود را به گستهم سپرد که طبق آئین به ازدواج خسرو درآورد و جهیزیه فراوانی شامل طلا و گوهرهای شاهانه و یاقوت و جامه زرنگار و دیبای رومی و ابریشمی زرین و گستردنیها به همراه یاره و طوق و گوشوار و سه تاج گوهرنگار و چهار عماری زرین و چهل مهد آبنوس و سیصد کنیز و پانصد غلام و چهل خادم و چهار فیلسوف رومی خردمند به همراه مریم فرستاد . سپس نامه ای بر پرنیان خطاب به خسرو نوشت و از زیردستان او تجلیل کرد و گفت : شایسته تر از گستهم در جهان نیست و بزرگتر از شاپور میانجی گری وجود ندارد و بالوی در رازداری بی همتاست . همتای خرادبرزین در دنیا وجود ندارد که از هر آشکار و نهانی آگاه است و همه کارهایش ایزدی است .بعد از آن قیصر ستاره شناس را فراخواند تا روز حرکت را تعیین کند و در روز مقرر سپاه و دخترش را روانه کرد و تا سه منزلی او را بدرقه نمود و در پایان فرمانده سپاهش نیاطوس را فراخواند و مریم را به او سپرد
وقتی خسرو شنید که سپاه آمد به پیشوازش رفت و نیاطوس را در بر گرفت و از دیدن لشگر شاد شد سپس به نزد مریم رفت و دستش را بوسید و از حالش پرسید و او را به پرده سرایش برد و سه روز را با او گذراند . روز چهارم نیاطوس و سران لشگر را فراخواند و از آرایش لشگر صحبت کرد و روز هفتم لشگر به راه افتاد تا به چیچست رسید و از آنجا به سوی موسیل ارمنی که بندوی نزد او بود ، رفت . آن دو وقتی سپاه را دیدند تازان به سوی آنها آمدند . شاه از گستهم پرسید : آنها کیستند ؟ گستهم گفت : آن مرد ابلق سوار برادرم بندوی است ، نگاه کن او دایی توست . اگر جلو آمد و او نبود جانم را بگیر . وقتی آنها رسیدند خسرو گفت : فکر میکردم مرده باشی . بندوی ماجرا را تعریف کرد و خسرو از مرگ بهرام سیاوش ناراحت شد سپس پرسید : همراهت کیست؟ بندوی گفت : چطور موسیل را نمی شناسی ؟ او از وقتی از ایران به روم رفتی آرامش نداشته است و در دشت زندگی می کند و خیمه و خرگاه دارد و سپاه فراوانی به همراه سلاح و گنج و درم فراوان دارد . او همیشه در انتظار بازگشت تو بود
خسرو به موسیل گفت : کاری می کنم که روزگارت از این بهتر شود .موسیل گفت : اجازه بده رکابت را ببوسم و در رکابت بجنگم .شاه پذیرفت و موسیل پای خسرو را بوسید . بعد از آن شاه به آتشکده آذرگشسپ رفت و نیایش کرد سپس به دشت دوک رفت . وقتی لشگر نیمروز از بازگشت خسرو باخبر شدند برای یاری به خسرو پیوستند . به بهرام خبر رسید که لشگر خسرو آماده نبرد است پس سرداری به نام داراپناه را با نامه هایی به سوی گستهم و بندوی و گردوی و شاپور و اندیان و دیگر بزرگان لشگر خسرو فرستاد . در نامه ها ابتدا به ثنای جهان آفرین پرداخت و سپس گفت : از خواب غفلت بیدار شوید تا وقتی که ساسانیان هستند بدی هم هست. از اردشیر بابکان که درگیریها با او شروع شد و باعث از بین رفتن اردوان شد نشنیده اید ؟ از پیروز شنیده اید که چگونه سوفرای را کشت و قباد را آزاد کرد و قباد هم او را کشت ؟ به ساسانیان امیدی نیست . در کنار من شما جایگاه بلندی خواهید داشت. داراپناه با لباس بازرگانان نامه ها را به همراه هدایا برای بزرگان برد و وقتی به نزدیک لشگر خسرو رسید از زیادی آن ترسید و با خود گفت : چرا باید خود را به هلاکت بیندازم ؟ نامه ها را به خسرو میدهم .وقتی خسرو نامه ها را خواند ابتدا از داراپناه تشکر کرد و سپس دستور داد تا جواب نامه ها را به این مضمون بنویسند که : ما نامه ات را خواندیم و همگی زبانی با خسرو همراهی میکنیم اما قلبا با تو هستیم و اگر لشگرت را به این مرزوبوم بیاوری ما شمشیرها را می کشیم و رومیان را می کشیم و خسرو مجبور به فرار میشود . سپس خسرو دینار و گوهر و یاقوت فراوان به داراپناه داد و گفت : پاسخ نامه ها را نزد چوبینه ببر و بدان که اگر پیروز شوم تو را در جهان بی نیاز می کنم .وقتی بهرام پاسخ نامه ها را خواند سپاه را آماده کرد و هرچه پیران نزد او رفتند و نصیحتش کردند فایده نداشت . بهرام ، یلان سینه را در جلوی سپاه قرار داد
طبل جنگ زده شد و جنگ سختی درگرفت و خسرو ضمن نیایش یزدان از او کمک خواست . سرداری رومی به نام کوت به نزد خسرو آمد و گفت: حالا من به بهرام دیوسیرت جنگ را می آموزم . خسرو از سخن کوت غمگین شد اما به روی خود نیاورد و به کوت گفت : برو و با او بجنگ . کوت چون پیل مست به سوی بهرام رفت .یلان سینه به بهرام گفت : مراقب باش .نیزه کوت بر سپر بهرام کارگر نشد و بهرام با یک ضربه سروگردنش تا سینه را برید .خسرو به خنده افتاد و نیاطوس به او گفت : خنده درست نیست . آیا به کشته شدن کوت میخندی ؟خسرو گفت : من از چگونگی کشته شدنش می خندم . بدان که هرکس غرور داشته باشد چرخ او را زمین میزند . سپس بهرام دستور داد جسد کوت را بر اسب بستند و به سوی لشکرش بردند تا همه او را ببینند . وقتی خسرو کوت را دید ناراحت شد و دستور داد تا او را در کرباس قرار دهند و برای قیصر بفرستند تا قیصر بفهمد که اگر از سرداری چون بهرام شکست خورده است ننگ آور نیست .رومیان همه دلشکسته شدند و جنگ شدیدی درگرفت و کشته ها در میان سپاهیان افتاده بودند . خسرو دستور داد تا کشتگان را روی هم مانند کوه بلندی قرار دهند . خسرو دیگر از رومیان ناامید شده بود و دستور داد تا فردا دیگر از آنان استفاده نکنند . روز بعد دوباره ایرانیان در برابر هم صف کشیدند و جنگ آغاز شد . خسرو در راست گردوی و در چپ موسیل ارمنی را قرار داد و سپنسار و شاپور و اندیان هم در صفوف لشکر بودند و گستهم در کنار شاه و محافظ او بود . وقتی بهرام نگاه کرد اثری از رومیان ندید پس دستور داد پیلان جنگی آوردند و بر پشت پیل نشست و به سوی شاپور رفت و گفت : آیا تو پیمان نبستی که از من حمایت کنی ؟ این روش آزادگان نیست .شاپور گفت : کدام پیمان را میگویی ؟خسرو به شاپور گفت :بهرام نامه ای برای تو و نامداران دیگر داده است که به موقع برایت تعریف می کنم .وقتی بهرام سخنان خسرو را شنید ، فهمید که گول خورده است و با فیل به سوی خسرو رفت . خسرو به اندیان گفت : به سوی فیل تیراندازی کنید .بر اثر جراحات فیل نقش زمین شد.بهرام کلاهخود خواست و سوار بر اسب با شمشیر جلو رفت . پیاده ها فرار کردند و او به سوی قلبگاه حرکت کردو همه را درهم درید سپس به راست رفت . خسرو هم به راست که به گردوی سپرده بود رفت . گردوی و بهرام با هم به جنگ پرداختند . بهرام گفت : ای بی پدر چرا کمر به قتل برادرت بسته ای ؟ گردوی گفت : برادر اگر دوست باشد چه بهتر اما اگر دشمن باشد همان بهتر که بی رگ و پوست شود .خسرو به گستهم گفت : مبادا از رومیان استفاده کنی . هنرهایشان را دیدم همان بهتر که من سپاه کمی داشته باشم تا اینکه زیر دین رومیان باشم .گستهم گفت : پس خود را به خطر نینداز بهتر است مردان قوی و جنگجو را برگزینیم و جلو بفرستیم .خسرو پذیرفت و گستهم چهارده نامدار گردنکش انتخاب کرد که عبارت بودند از : خودش ، شاپور ، اندیان ، بندوی ، گردوی ، آذرگشسپ ، زنگوی ، تخواره ، یلان سینه ، فرخزاد ، شیرزیل ، اشتاد ، پیروز ، اورمزد
در پیش همه گستهم قرار داشت و خسرو به آنها گفت : به خدا تکیه کنید . اگر در این جنگ کشته شویم بهتر از این است که یک بنده به ما سلطنت کند . همه شاه را تحسین کردند . خسرو سپاه را به بهرام سپرد و همراه چهارده مرد گرد به راه افتاد .وقتی به بهرام خبر رسید او نیز به همراه آذرگشسپ و یلان سینه به سوی آنها رفت و لشگر را به جان فروز سپرد .وقتی بهرام و یارانش حمله کردند از چهارده یار خسرو فقط گستهم و بندوی و گردوی ماندند . کار به خسرو تنگ شد و به رازونیاز با یزدان
پرداخت و از او کمک خواست .همان زمان از کوه صدایی درآمد و فرخ سروش پدیدار شد . خسرو از دیدن او دلیر شد سپس او دست خسرو را گرفت و از آنجا نجاتش داد . خسرو پرسید : نامت چیست ؟ فرشته گفت : نامم سروش است و تو پس از این پادشاه میشوی و باید پارسایی کنی .وقتی بهرام فرشته را دید مبهوت شد و لرزه بر اندامش افتاد و گفت : تا وقتی با انسانها می جنگم کم نمی آورم اما وقتی جنگ با پری باشد نمیتوانم کاری کنم .در حالیکه نیاطوس و مریم نگران بودند خسرو پدیدار شد و همه شاد شدند . خسرو آن جریان را برای مریم تعریف کرد و گفت : حال باید دوباره جنگ را شروع کرد . سپاهیان از کوه حمله آوردند و بهرام پشیمان و نادم بود ولی با کمان تیری به کمربند شاه زد . غلامی آمد و تیر را از دیبای شاه بیرون کشید . خسرو حمله برد و با نیزه بر کمند بهرام زد ولی چون زره داشت کمرش باز نشد و نیزه اش به دو نیم شد . شاه برآشفت و با گرز بر مغفرش کوبید و همه لشگریان با دیدن این صحنه نیرو گرفتند و ایرانی و رومی حمله بردند .بهرام عقب کشید و لشگرش پراکنده شد . بندوی به شاه گفت : لشگر زیادی است که چون مور و ملخ پراکنده میشوند بهتر است که به نادمین امان دهید . خسرو پذیرفت
بندوی شخصی خوش صدا را برگزید تا فریاد برآورد : شاه گناه همه را بخشیده است و هرکس تسلیم شود در امان است
صبح روز بعد از لشگریان بهرام چیزی باقی نمانده بود .وقتی بهرام چنین دید به یارانش گفت : اکنون فرار بهتر است .بنابراین با گنجینه ای که بار سه هزار شتر بود فرار کرد .وقتی خبر به خسرو رسید ناراحت شد و سه هزار جنگجو را به فرماندهی نستوه به دنبال بهرام فرستاد .نستوه مرد جنگ با بهرام نبود و با بیم و هراس به دنبال بهرام رفت . بهرام هم وضع خوبی نداشت و به همراه یلان سینه و آذرگشسپ و عده کمی از سپاه از بیراهه میرفتند تا از دور ده ویرانه ای نمایان شد . همه پشیمان شدند و تشنه به خانه پیرزنی رسیدند و از او آب و نان خواستند . پیرزن نان کشک به آنها داد که خوردند و شراب خواستند .پیرزن گفت : می و جامی از سر کدو دارم . بهرام گفت : بهتر از این نمیشود . بهرام پرسید : از کار جهان چه خبر داری ؟ پیرزن گفت : امروز مردمی که از شهر می آمدند ، تعریف کردند که چوبینه در جنگ با شاه شکست خورد و فراری شد .بهرام گفت : این فرار از روی خرد بود . پیرزن گفت : ای مرد شهیر چرا دیو چشم تو را بست؟ آیا نمیدانی از وقتی که بهرام پورگشسپ با پور هرمزد جنگید همه به او می خندند ؟
بهرام شب را آنجا ماند ولی آرام و قرار نداشت و صبح روز بعد به راه افتاد تا به نیستانی رسید .مردمی که در نیستان بودند گفتند : چرا اینجا آمدی ؟ لشکری در جلو منتظر شماست.بهرام به لشکرش گفت : دور سپاه حلقه زنید و حمله کنید . نیستان را آتش زدند و عده زیادی از لشکر نستوه کشته شدند .بهرام نستوه را از زین پایین کشید. نستوه امان خواست و بهرام گفت : ننگم می آید که سرت را ببرم . برو و همه چیز را برای خسرو تعریف کن . سپس بهرام به راه افتاد و به ری رسید و از آنجا به سوی خاقان حرکت کرد .پس از جنگ خسرو به درگاه خداوند به خاک افتاد و سپاسگزاری کرد و بعد به دبیر دستور داد نامه ای بر حریر برای قیصر بنویسد و از جریان جنگ او را مطلع سازد . پیک نامه خسرو را برای قیصر برد . قیصر نیز شاد شد و به درگاه یزدان شکرگزاری نمود و دینار فراوانی به درویشان داد و در نامه ای به خسرو ابتدا از خداوند یاد کرد و سپس سفارش کرد که جز عدالت و خوبی را پیش نگیرد . به همراه نامه تاج قدیمی که از قیصران یادگار بود بعلاوه یک طوق و گوشوار شاهانه و هزاروصد جامه زرنگار و صد شتر دینار زر و در و یاقوت و یک خفتان سبز که با زر بافته شده بود و صلیبی گوهرنگار و یک تخت پر جواهر را برای خسرو توسط جهار فیلسوف رومی فرستاد . وقتی خسرو نامه را خواند و هدایا را دید تعجب کرد و به وزیرش گفت : این جامه رومی زرنگار و صلیب از آن ما نیست . اگر بپوشم نامداران خواهند گفت : شهریار ما مسیحی شده است و اگر نپوشم و به گوش قیصر برسد ناراحت میشود .وزیر به خسرو گفت :دین شاهان به پوشش نیست . تو معتقد به دین زرتشت هستی اگرچه خویشاوند قیصر باشی.خسرو جامه را پوشید و بزرگان را به حضور طلبید و رومیان و ایرانیان به حضور شاه رسیدند . کسی که عاقل بود و او را در آن جامه می دید، میدانست که او برای احترام به قیصر این کار را کرده است و بعضی ها هم می گفتند : شاه نهانی مسیحی شده است . روز دیگر که خسرو بر خوان خود همه بزرگان را جمع کرده بود بر سر سفره میان نیاطوس و بندوی کدورتی پیش آمد که نزدیک بود به جنگی میان ایران و روم تبدیل شود اما مریم به خسرو گفت : بندوی را با ده سوار نزد نیاطوس بفرست و من هم بینشان صلح برقرار می کنم . بنابراین در آن میان مریم به نیاطوس گفت : آیا ندیدی قیصر با شاه چه رفتاری داشت ؟ تو با این کار آبروی مرا میبری . آیا از قیصر نشنیدی که خسرو از دینش برنمیگردد ؟ بندوی را در آغوش گیر و کردار قیصر را به باد نده . خسرو هم پیغام داد که : بندوی برای من ارزشی ندارد زیرا او قاتل پدر من است و من کینه او را به دل دارم .نیاطوس بعد از سخنان مریم و پیام شاه وقتی بندوی را دید بپاخاست و خندید و آشتی کرد و با هم نزد شاه رفتند و مسئله فیصله یافت . شاه به خرادبرزین دستور داد تا از گنجینه غنائم دو بهره میان رومیان تقسیم کنند و به نیاطوس خلعت و اسب و کنیزان زرین کمر و گوهر فراوان داد . سپس رومیان به سوی روم به راه افتادند و خسرو تا دومنزلی آنها را بدرقه کرد
خسرو به آتشکده آذرگشسپ رفت و دوهفته به رازونیاز پرداخت و گوهر فراوانی به درویشان داد و سپس به اندیوشهر رفت و در ایوانی که از زمان نوشیروان مانده بود قصری ساخت و بر تخت نشست و دستور داد منشور ایرانیان را بنویسند . بدینسان بندوی را مسئول کرد که خراسان را به گستهم بسپرد و برزمهر را وزیر خود قرار داد و دارابگرد و اصطخر را به همراه کنیزان و خلعت به شاپور سپرد . شهر کرمان را به اندیان سپرد و کشور دیگری را به گردوی داد. شهر چاچ را به بالوی و گنج فراوانی به پسر تخواره داد و به همه لشگریان خلعت خسروی داد و هرکدام از بزرگان را نگاهبان مرزی کرد و به جارچی دستور داد تا بگوید : کین مجویید و خون مریزید و گرد کار بد نروید که جای ستمکاره بالای دار است

[ جمعه 27 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 22:12 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1556

داستان شماره 1556



پادشاهی هرمزد نوشیروان


بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت صد و هشتاد و هشتم داستانهای شاهنامه


پادشاهی هرمزد دوازده سال بود . پیری جهاندیده به نام ماخ مرزبان هری بود . پرسیدم از هرمزد چه به یاد دارید ؟ چنین گفت پیر خراسان که وقتی هرمزد به تخت نشست اول آفرین کردگار را گفت و سپس گفت : ما گرانمایگان را قدرشناس خواهیم بود و مانند پدر حکمرانی می کنیم . به ستمدیدگان می رسیم و گنهکاران را به هراس می اندازیم و به بخشش و عدالت رفتار می کنیم . با درویش مهربانی می نماییم . از سرمایه ثروتمندان پاسبانی می کنیم . از خداوند میخواهم آنقدر عمر کنم تا درویش و پارسا را شاد دارم

هرآنکس که شد در جهان شاه وش
سرش گردد از گنج دینارکش
سرش را بپیچم ز گندآوری
نخواهم که جوید کسی مهتری


وقتی بزرگان سخنان او را شنیدند ستمکاران و گنجوران دلشان پر بیم شد و خردمندان و درویشان شاد شدند . اما بعد از مدتی سر از راه و آیین و کیش پیچید و بدکردار شد . ابتدا ایزدگشسپ را به زندان انداخت و چنان کار بر او سخت شد که به موبدموبدان زردهشت پیغام داد و تقاضای غذا کرد . موبدموبدان غمگین شد و به آشپزش دستور داد برای او غذا ببرد و خود نیز برای دیدنش به زندان رفت . نگهبان زندان از ترس چیزی نگفت و جلوی او را نگرفت . ایزدگشسپ به زردهشت گفت: وقتی نزد شاه رفتی به او بگو : من همراه نوشیروان بودم و تو را بپروردم اگر مرا بیازاری روز قیامت تو را به خدا واگذار میکنم و بدان که بخشش زینت بزرگان است. یکی از کارآگاهان نزد شاه رفت و جریان را تعریف کرد و شاه عصبانی شد و ایزدگشسپ را کشت و به سخنان موبدموبدان هم توجه نکرد و به آشپزش دستور داد تا در غذای زردهشت زهر بریزد و به زردهشت گفت : آشپزی ماهر یافته ام امروز ناهار را با ما صرف کن . موبد پذیرفت . خورشها را آوردند و شاه از همه صرف کرد تا نوبت به کاسه زهر رسید ، شاه لقمه ای از کاسه خوراک مغز آلوده به زهر برداشت و خواست به دهان موبد گذارد که موبد اظهار سیری کرد اما شاه گفت : دست مرا رد مکن بناچار موبد آن لقمه را خورد و به خانه رفت و نالان خوابید . شاه استواری را فرستاد تا از حال موبد خبر بیاورد . وقتی موبد فرستاده را دید ، گفت به هرمز بگو بزودی بختت برمیگردد و به کوری و بیچارگی میرسی و دشمن بر تو چیره شد و همیشه عذاب وجدان خواهی داشت و مدت زیادی در این دنیا نخواهی بود

تو بدرود باش ای بداندیش مرد
بد آید برویت ز بدکار کرد


استوار گریان نزد شاه رفت و سخنان موبد را به شاه متذکر شد . شاه پشیمان گشت اما کار از کار گذشته بود


چنین است کیهان پر درد و رنج
چه نازی بتاج و چه یازی بگنج
که این روزگار خوشی بگذرد
زمانه دم ما همه بشمرد


اما شاه پند نگرفت و تصمیم به کشتن سیمابرزین و بهرام آذرمیان گرفت . شبی بهرام آذرمیان را فراخواند و گفت : اگر میخواهی از طرف من در امان باشی صبح فردا با نامداران نزد من بیا و من از سیمابرزین از تو میپرسم و تو بگو او بداندیش و اهریمن نژاد است ، هرچه بخواهی به تو میدهم . آذرمیان پذیرفت . صبحگاه بزرگان به نزد شاه آمدند . شاه از آذرمیان درباره سیمابرزین پزسید و او گفت : ای شاه از سیمابرزین نیکی انتظار نداشته باش که او باعث ویرانی ایران است و جز بدی اندیشه نمی کند . سیمابرزین گفت: ای یار قدیمی چرا چنین میگویی ؟ تو از من چه دیده ای ؟ بهرام آذرمیان گفت : تخمی کاشته ای که از آن جز آتش درو نمیکنی . به یاد داری کسری من و تو و ایزدگشسپ و برزمهر را فراخواند و پرسید چه کسی لایق جانشینی من است؟ همه یکزبان گفتیم : هرمزد ترکزاده و از نژاد خاقان است اما تو گفتی که هرمزد سزاوار است . این جزای توست . شاه او را به زندان انداخت و بعد از سه شب او را شبانه کشت . وقتی بهرام آذرمهان جریان را شنید پیامی نزد شاه فرستاد و گفت : تو میدانی که من همیشه کوشیده ام رازهای تو را پوشیده نگاه دارم و همیشه نیکخواه تو بودم اگر اجازه دهی پندی به تو بدهم که برایت سودمند است . شاه شب هنگام او را به حضور طلبید و پرسید : پندت چیست ؟ آذرمیان گفت : در گنج شاه صندوقی سیاه است و در آن بسته ای است و در بسته نوشته ای به زبان پارسی است که به خط پدرت میباشد و تو باید آن را ببینی . شاه دستور داد تا آن صندوق را بیاورند و خط نوشیروان را خواند که نوشته بود : هرمزد دوازده سال پادشاهی می کند و بعد از آن آشوب همه جا را فرامیگیرد و سپاه پراکنده میشود و دشمن او را از تخت فروبرده و به دست خویشان زنش کور میشود
هرمزد هراسان شد و به بهرام آذرمهان خشم گرفت . بهرام آذرمهان گفت : ای ترکزاد تو از نژاد خاقان هستی و نه از کیقباد ، کسری تاج و تختش را به تو داد

هرمزد دانست که ممکن است تاج و تختش را سرنگون کند پس او را به زندان انداخت و کشت و از آن زمان به بعد زندگانی خوبی نداشت . سالیانه شاه به اصطخر که شهری خنک بود میرفت و سه ماه میماند و سپس سه ماه در اصفهان بود و برای زمستان به تیسفون میرفت و هنگام بهار در ارونددشت بود اما همیشه دلش از آن نوشته نوشیروان هراسان بود و به درگاه خدا نیایش میکرد و از آن پس نه خونی ریخت و نه ظلمی کرد و سعی کرد که در کشور به عدالت رفتار کند . وقتی ده سال از پادشاهی هرمزد گذشت از گوشه و کنار سروصدای بدخواهان بلند شد. از هری ساوه شاه با چهارصدهزار سپاهی و هزارودویست فیل جنگی حمله ور شد و نامه ای تهدیدآمیز به هرمزد نوشت . از روم قیصر با صدهزار سپاهی روانه ایران شد و شهری به نام قیصرنوان که نوشیروان تسخیر کرده بود را دوباره گرفت . از خزر لشکری به ایران حمله کرد که از ارمینیه تا اردبیل را سپاهیان اشغال کردند . از دشت سواران نیزه سوار سپاه بیشماری به سرکردگی عباس وعمرو حمله کردند و تا فرات را گرفتند . وقتی اخبار به هرمزد رسید، ناراحت شد و از کشتن موبدان پشیمان گشت پس نامداران ایران را جمع کرد و به مشورت پرداخت . بزرگان گفتند : ای شاه همه موبدان و دبیران خود را کشتی و از دین و آیین سرپیچی کردی . وزیرش گفت : اکنون خطر اصلی ساوه شاه است پس لشکری با صدهزار سپاهی آماده شد . شاه به موبد گفت : قیصر به دنبال جنگ نیست همان سرزمینهایی که انوشیروان به زور گرفته بود به او میدهم تا برگردد . پس فرستاده ای نزد قیصر فرستاد و گفت : شهرهای روم از آن تو در عوض تو هم پا به مرز ایران مگذار ، قیصر پذیرفت . سپاهی از ایران به سپهداری خراد به مرز خزر رفتند و آنها را شکست دادند . عربهای نیزه سوار وقتی شنیدند ، از راهی که آمده بودند ، بازگشتند . بنابراین تنها خطر موجود ساوه شاه بود . یکی از زیردستان گفت که پیری خردمند به نام مهران ستاد می شناسم که بسیار باتجربه است و من داستان حمله ساوه شاه را برایش تعریف کردم و راه چاره خواستم . او گفت : اگر شاه از من راه چاره خواست جوابش را نهانی میدهم . شاه دستور داد تا مهران ستاد را سوار بر مهد به قصر بیاورند پس هرمزد از مهران ستاد پرسید و او گفت : ای شاه آگاه باش وقتی خاقان مادرت را از چین فرستاد من و صدوشصت تن از پهلوانان دلیر به خواستگاری او رفتیم . پدرت گفت : من هیچکس جز دختر خاقان و خاتون را نمیخواهم ، مواظب باش تا کنیززاده ای را به ما ندهند . ما نزد خاقان رفتیم و او پنج دختر در شبستان داشت که مرا به آنجا فرستاد و همه را آراسته بودند به جز مادرت ، زیرا نمیخواستند که دختر از آنها دور شود ولی من او را برای شاه انتخاب کردم . هرچه خاقان اصرار کرد که دیگری را انتخاب کنم نپذیرفتم پس خاقان ستاره شناس آورد تا طالع دختر را ببیند . ستاره شناس گفت : از این دختر و شاه ایران مردی سیه چشم چو شیر ژیان بوجود می آید که او شهریار ایران خواهد شد و وقتی ترکان به او حمله می کنند ، شاه جنگجویی بلنداندام با موی مجعد و بینی بزرگ و استخوانهای درشت و دلیر و سیه چرده که لقبش چوبینه است را به جنگ آنها میفرستد که با سپاهی اندک ترکان را شکست میدهد . ای شاه تو باید این پهلوان را پیدا کنی. چون پیروزی شاه به دست اوست. مهران ستاد این را گفت و جان داد . شاه کسانی را برای پیداکردن پهلوان فرستاد .رئیس آخور اسبان شاه به نام زادفرخ نزد شاه آمد و گفت : بهرام چوبینه مرزبان بردع و اردبیل است . پس کسی را نزدش فرستادند و سخنان مهران ستاد را برایش گفتند .بهرام چوبینه با عجله به نزد شاه آمد . شاه به او درود فرستاد و او را نواخت و سپس با او مشورت کرد که با ساوه شاه از در آشتی درآییم یا به جنگ او برویم ؟ بهرام چوبینه گفت : نباید با او از در آشتی درآمد چون باعث دلیرشدن دشمنان بدخواه میشود . تنها راه جنگ است . اطرافیان شاه گفتند : سپاه بیشماری با ساوه شاه است . بهرام گفت : اگر شاه فرمان دهد من از پس او برمی آیم . پس شاه بهرام چوبین را سپهبد لشکرش کرد و بهرام هم دوازده هزار زره دار و سوار از چهل سالگان نام نویسی کرد و شخصی به نام یلان سینه را سالار جنگی نمود تا در زمان جنگ در سپاهیان شور بیافریند و به سالار دیگری به نام آذرگشسپ میمنه و میسره را داد و پشت سپاه را به کنداگشسپ سپرد . شاه گفت :تعداد شما کمتر از سپاه ساوه شاه است . بهرام پاسخ داد

که چون بخت پیروز یاور بود
روا باشد ار یار کمتر بود


ای شاه به یاد داری که رستم دوازده هزار نفر را برگزید و کاووس را از بند آزاد کرد ؟ یا گودرز که با دوازده هزار سپاهی به کینخواهی سیاوش رفت ؟ شاه گفت : افرادت چهل ساله اند . بهرام پاسخ داد : مرد چهل ساله از جوان بیشتر نبرد نجوید ، چهل ساله آزموده و مردانه عمل میکند و از جنگ سرنمی پیچد اما جوان زود فریب میخورد و شکیبایی ندارد. شاه سخن او را پذیرفت و فرمان جنگ داد و درفش رستم را به بهرام داد

گمانم که تو رستم دیگری
بمردی و گردی و فرمان بری


صبح روز بعد سپاه آماده حرکت شد . بهرام از شاه خواست تا استواری را همراه سپاه بفرستد تا همه چیز را بنویسد . هرمزد شاه مهران پیر را که جوان سخنور و مناسبی بود را فرستاد . لشکر از تیسفون حرکت کرد و موبد به شاه گفت :این پهلوان حتما پیروز میشود ولی از آن میترسم که در آخر سر از رای شاه بپیچد. هرمزد گفت : ای بداندیش فکرم را خراب نکن اگر او پیروز شود و بازگردد سزاوار بزرگی است . اما شاه فردی رازدار را فرستاد تا مراقب اعمال او باشد . در این بین زنی با جوالی پر از کاه از میان سپاه می گذشت . سواری جوال را گرفت و پولش را نداد .زن شکایت نزد بهرام برد و بهرام آن سوار را به سختی مجازات نمود و به لشکر گفت که هرکس برگ کاهی از کسی به زور بگیرد همین مجازات را در حقش انجام میدهم . هرمزد که از عاقبت جنگ در اندیشه بود خرادبرزین را طلبید و گفت : به سوی هری حرکت کن و در راه به نزد بهرام برو و بگو که" من با وعده و وعید دامی برای ساوه شاه پهن میکنم و تو فعلا خودت را نشان نده . " خراد هم ابتدا نزد بهرام رفت و پیام شاه را رساند سپس به نزد ساوه شاه رفت و حیله ای کرد تا به دشت هری برود . ناگهان به ساوه شاه خبر رسید که لشکری به دشت هری آمد . ساوه شاه عصبانی شد و پی خراد فرستاد و از او بازخواست کرد . خراد گفت : این سپاه کم است حتما در حال عبور هستند . الان کسی را میفرستم تا ببینم جریان چیست . ساوه شاه پذیرفت اما خراد شبانگاه فرار کرد. ساوه به پسرش فغفور گفت : نزد سپاه برو و ببین آنها چه هدفی دارند . فغفور نیز چنین کرد و وقتی بهرام را با درفش دید ، پرسید : از کجا رانده شده ای ؟ آیا از پارس فرار کرده ای ؟ بهرام گفت : مباد بر من که با شاه ایران دشمنی کنم . من به فرمان شاه برای رزم نزد شما آمدم . فغفور فورا خبر نزد پدر برد و ساوه شاه بدگمان شد و به دنبال خراد فرستاد اما گفتند که او گریخته است . ساوه شاه پیرمردی را نزد بهرام فرستاد و پیام داد : آبروی خود را مبر همانا شاه خواستار مرگ توست که تو را به نبرد من فرستاد . من با لشکر فیلان و سپاهیانم کوه را از پا درمی آورم چه رسد به تو . بهرام خندید و گفت : اگر شاه مرگ مرا جوید اگر از من خشنود باشد باکی نیست . فرستاده نزد ساوه شاه رفت و پیام بهرام را داد . ساوه شاه دوباره او را فرستاد و پیام داد: برای چه به جنگ ما آمدی ؟ هرچه بخواهی به تو میدهم بهتر است در خدمت من باشی . بهرام گفت : اگر اهل آشتی باشی با شهریار جهان هستی و من به فرمان تو هستم و به تو سپاه و سیم و زر می بخشم و از شاه خواهم خواست تا به نزدت آید و بنوازدت اما اگر به جنگ آمدی چنان برخواهی گشت که همه به حالت بگریند . فرستاده پاسخ را به ساوه شاه داد . ساوه شاه پاسخ داد : تو بی نام و نشان در حد من نیستی و من باید با شاه تو بجنگم . اگر عذرخواهی کنی از تو میگذرم . بهرام گفت : تو هم در حد شاه من نیستی . من از کودکی جنگ آموختم و سرت را خواهم برید و نزد شاه میبرم و دیگر جز روز نبرد مرا نخواهی دید و آن روز من با درفش لاجوردی به جنگت خواهم آمد . وقتی ساوه شاه پیام بهرام را شنید برآشفت و طبل جنگ زد و سپاهیان آماده رزم شدند . ساوه شاه به اطرافیانش گفت : اگر خراد مرا فریب نمیداد اکنون ما جای خوبتری داشتیم . جنگ سختی درگرفت و ساوه شاه در میانه جنگ پیامی برای بهرام فرستاد که : خرد داشته باش و پند من بشنو . دو نفر از نژاد مهان همیشه جوشن به تن دارند و آماده نبردند یکی من و دیگر پسرم . سپاهیان بیشماری دارم که تا در تیسفون تعدادشان بیشتر است . از این جنگ بپرهیز . من به تو مقام و قدرت و دخترم را میدهم و اگر شاه ایران را بکشی تاج و تخت او را به تو می سپارم و خود به سوی روم میروم . بهرام پاسخ داد

کسی را که آید زمانش به سر
ز مردی بگفتار جوید هنر

تو به من میگویی شاه ایران را بکشم بدان که سرت را به نیزه میزنم و نزد شاه خواهم فرستاد و وقتی مردی تاج و تخت و دخترت از آن من است . وقتی بهرام به ساوه شاه رسید فغفور گفت : چرا لابه میکنی ؟ سپاه را آماده کرد و طبل جنگ دوباره زده شد . شب شد و جنگ ادامه داشت . شبانگاه که بهرام به خواب رفت ، در خواب دید که سپاهش در برابر ترکان شکست خورده است . یارانش را صدا میکرد ولی کسی باقی نمانده بود . وقتی از خواب بیدار شد غمگین گشت ولی خوابش را به کسی بروز نداد. در همان زمان خرادبرزین رسید و از تعدد سپاه دشمن گفت و اضافه کرد جان ایرانیان را به باد نده اما بهرام نپذیرفت. آفتاب که زد دوباره جنگ شروع شد و بهرام سه هزار سوار به راست و سه هزار سوار به چپ فرستاد . در طرف راست ایزدگشسپ و در چپ کنداگشسپ و در پشت هم آذرگشسپ و در جلو همدان گشسپ را قرار داد . بهرام خروشید که ای نامداران اگر کسی از لشکر فرارکند سر از تنش جدا میکنم و تنش را میسوزانم . این را گفت و خود در میان سپاه قرار گرفت . دبیر شاه گفت : این جنگ بیفایده است و از زیادی سپاه توران نه خاک پیداست و نه دریا و نه کوه . بهرام خروشید که تو کارت با دوات و کاغذ است چه کسی گفته که لشکر را بشماری ؟ دبیر نزد خراد آمد و از بهرام گله کرد ولی کاری از کسی ساخته نبود . بهرام پس از جنگ فراوان از نبرد بازگشت و نزد خداوند لابه کرد و گفت : ای خدا اگر این جنگ درست نیست جنگ را از سرم بینداز اما اگر درست است ما را به پیروزی برسان و شاد کن سپس با گرزگاوپیکر رستم به جنگ رفت

بد او رستم آن زمانه بجنگ
پلنگی بزیرش نهنگی بچنگ


ساوه شاه از جادوگران کمک طلبید و جادوگران موجودی مثل شیر بوجود آوردند که بلند و قوی بود و در یک دستش ماری بزرگ و دست دیگرش اژدهای سترگ قرار داشت . آتش در رزمگاه افروخته شد و باد و ابر سیاه پدیدار شد . بهرام به سپاهیان گفت : چشم بر این جادوگریها ببندید و به جنگ بپردازید . جنگ سختی درگرفت و راست و چپ سپاه ساوه شاه درهم شکست . ساوه شاه دستور داد فیلان را به جلو سپاه بیاورند . بهرام به سپاهیان گفت : کمانها را کنار گذارید و گرز به دست گیرید. فیلان جنگی خونین و زخمی عقب نشینی کردند و بسیاری از سپاه ساوه شاه در زیر دست و پای آنها مردند . بهرام حمله برد و ساوه شاه مجبور به فرار شد تا اینکه تیری به او اصابت کرد و بر خاک افتاد

نگر تا ننازی به تخت بلند
چو ایمن شوی سخت ترس از گزند


وقتی بهرام به او رسید سرش را برید . بسیاری از ترکان فراری شدند ولی یا زیر دست و پای فیلان له شدند و مردند یا اسیر شدند . بعد از جنگ بهرام از خراد آمار کشتگان را خواست . خراد به جستجوپرداخت و فهمید که سپهبد نژادی به نام بهرام که از سلاله سیاوش بود غایب است . هرچه گشتند از او نشانی نیافتند تا اینکه بعد از مدتی وی پدیدار شد در حالیکه ترکی گربه چشم به همراهش بود . بهرام چوبین از دیدن بهرام شاد شد و سپس از نام و نژاد اسیر پرسید . او گفت من جادوگرم و اگر به من امان دهی دوست پرهنری یافته ای . بهرام اندیشید شاید او به دردم بخورد اما بعد فکر کرد که اگر او میتوانست کاری برای ساوه شاه میکرد


همه نیکوئیها ز یزدان بود
کسی را کجا بخت خندان بود


پس دستور داد تا سر از تنش جدا سازند . روز بعد بهرام چوبینه دستور داد تا سر مهتران را از سر جدا کنند و به همراه اسیران نزد شاه ببرند و گزارش جنگ را هم ضمیمه کرد. از آن سو ترکانی که توانسته بودند فرار کنند به همراه پرموده پسر ساوه شاه به توران رسیدند و پرموده پس از مشورت با بزرگان سپاهی جمع کرد و برای کینخواهی پدرش روانه شد .
دو هفته بود که هرمزد از بهرام خبر نداشت که ناگاه به شاه خبر دادند که بهرام پیروز شد و ساوه شاه و پسر کوچکش فغفور کشته شد . شاه شاد گشت و یزدان را سپاس گزارد و صدهزار درم را سه قسمت کرد و یک سوم آن را به درویش و یک سوم را به هیربد محافظ آتشکده و یک سوم دیگر را برای آبادی رباطی خرج نمود و خراج چهار سال مردم را بخشید و غنائم جنگی را به سپاهیان بخشید و اسبی با خلعت و هدایای فراوان برای بهرام فرستاد و نوشت که فقط تن ساوه شاه را بفرستد و بعد به جنگ پرموده برود
پرموده هر چیز گرانبهایی که داشت در دژ محکمی به نام آوازه دژ قرار داد و خود با سپاهیان به راه افتاد . ستاره شناس به بهرام گفت : چهارشنبه جنگ را شروع نکن که به نفعت نیست . باغی در میانه راه بود ، روز چارشنبه را در آن باغ به شادی پرداختند . خبر به پرموده رسید و او شش هزار سرباز فرستاد تا باغ را محاصره کنند . وقتی بهرام فهمید ، دستور داد تا محاصره را شکستند و رخنه ای به بیرون گشودند و به آنها تاختند و بهرام نیمه مست به قلع و قمع سپاه ترکان پرداخت و به پرموده بانگ زد : ای مرد فراری تو را با دلیران چه کار ؟ تو کودکی بیش نیستی و باید شیر مادر بمکی . پرموده پاسخ داد : تو عاشق خون ریختن هستی. خون ساوه شاه را ریختی و سپاهش را تباه کردی . من تنها یادگار ساوه شاه هستم .نهایت همه ما مرگ است . اکنون نامه ای به شهریار می نویسم و اظهار بندگی می کنم .تو هم کینه از سر دور کن . بهرام بازگشت و چون از جنگ آسوده شد . سر همه سرکشان را برید و تلی از سرها بوجود آورد و به همین خاطر یلان او را بهرام تل نامیدند . پس نامه ای به شاه نوشت و جریان پرموده را بازگفت . از آنسو پرموده دژ آوازه را بست و پنهان شده بود . بهرام فرستاده ای نزد او فرستاد و گفت : من به تو امان دادم . چرا چون زنان پنهان شده ای؟ بیرون بیا . من نزد شاه میانجی میشوم تا تو را ببخشد . پرموده پاسخ داد : من نزد تو نمی آیم چون ممکن است مرا بکشی و تازه تو خدمتگزار شاه هستی و من از شاه تو امان خواستم بعد از امان شاه دژ و گنجهای آن را به تو واگذار میکنم .بنابراین بهرام نامه ای به هرمزد نوشت و گفت که خاقان چین امان نامه ای با مهر شاه خواسته تا تسلیم شود . وقتی نامه به شاه رسید ایرانیان را جمع کرد و شادی نمودند و سپاس خدا را به جا آوردند سپس پیک را فراخواند و با تحسین و آفرین فراوان جامه شاهانه و گوهر شاهوار و کمربند و ستام زرین برای اسب بهرام فرستاد و او را مهتر پهلوانان نامید . سپس نامه ای فرستاد و در آن به پرموده امان داد و آن را مهر کرد. نامه ای هم برای بهرام نوشت و فرمان داد که پرموده را بی سپاه و به خوبی به بارگاه بیاورد و غنائم را به بارگاه بفرستد و هر جا دشمنان را یافتی اسیر کن و پناهگاهشان را بسوزان و اگر لشکر بیشتری خواستی بگو تا بفرستم و نام هر ایرانی که به راستیش ایمان داری را بنویس تا بهره کارش را بدهیم . سپاه تو را به مرزبانی میگمارم و به تو تاج شاهی میدهم . وقتی نامه هرمزد به بهرام رسید خوشحال شد و ایرانیان را جمع کرد و پیام شاه را به آنها گفت سپس امان نامه پرموده را نزد وی فرستاد و پرموده نیز تسلیم شد و هرچه در دژ بود سپرد و از دژ به همراه سپاهش خارج شد و اعتنایی به بهرام نکرد . بهرام ناراحت شد و او را بازگرداند و گفت : آیا رسم در توران و چین این است ؟ آیا بی اجازه من میروی ؟ پرموده گفت : من روزی سرافراز هر مجلسی بودم حالا امان نامه گرفتم و به نزد شاه میروم و همه چیز را هم که به تو سپردم دیگر با من چه کار داری ؟ بهرام عصبانی شد و تازیانه ای بر وی زد و دست و پایش را بست . خرادبرزین ناراحت شد و نزد دبیر رفت و گفت :این پهلوان به اندازه یک پشه عقل ندارد . هردو نزد بهرام رفتند و به او پند دادند که دست از این کار بردارد . بهرام پشیمان شد و بند از پرموده بازکرد و اسبی با ستام زرین با تیغ هندی و نیام زرین به او داد و او را بدرقه کرد و از او خواست که آزار او را از شاه پوشیده بدارد . خاقان گفت : من گله از بخت دارم و تو را به خدا واگذار میکنم و به شاه نمیگویم که بنده ات با من چنین بی حرمتی کرد . بهرام خشم خود را خرد و گفت : این سخنها را نگو .مگر من نبودم که نامه به شاه فرستادم و برایت امان نامه گرفتم ؟ پرموده گفت : گذشته ها گذشت و من از تو کینه ای به دل ندارم ، نیکی تو از بدیهایت بیشتر است ولیکن هنگام آشتی بردباری باید کرد. اگر هنگام جنگ و آشتی یکسان باشی معلوم است که خرد کمی داری چون سالار راه سرورش را پیش نگیرد به او بد میرسد . بهرام ناراحت شد و گفت : اصلا وقتی نزد شاه رفتی هرچه پیش آمد بگو و آبروی مرا ببر. پرموده گفت : هر شهریاری که بر کار بد بنده سکوت کند بدان که بی هوش است . روی بهرام از خشم زرد شد . خراد به او گفت : خشمت را بخور و برگرد . بهرام گفت : این بدهنر طریقه پدر را پیش گرفته است . بهرام به نزد لشکرش برگشت و به خرادبرزین و سایر خردمندان گفت که نامه ای به شاه بنویسند و آنچه اتفاق افتاد را بازگو کنند و سیاهه اموال موجود در دژ را هم بنویسند و برای شاه بفرستند . در این میان بهرام دو برد یمانی زربفت و دو کفش گوهرین را جزو آنها نفرستاد . ایزدگشسپ اموال را نزد شاه برد . وقتی خاقان همراه غنائم جنگی و سپاهش به نزد شاه رسید هرمزد تاج بر سر نهاد و گرزی به دست گرفت و سوار بر اسب به همراه موبد ایزدگشسپ نمایان شد . خاقان از اسب به زیر آمد و اظهار کهتری کرد . شاه بر تخت نشست و او را نواخت . بعد از اینکه پرموده یک هفته استراحت کرد روز هشتم شاه جشنی برپا کرد و غنائم را آوردند و از نظر شاه گذراندند. شاه به ایزدگشسپ گفت : بهرام چوبینه ظاهر و باطنش یکی است و می بینی که چگونه با مردانگی این کینه را از بین برد . ایزدگشسپ گفت : چندان خوش بین مباش. شاه بدگمان شد . نامه ای از دبیر بزرگ برای هرمزد رسید و در آن اشاره شده بود که بهرام دو برد یمانی و موزه گوهرین را برداشته است . هرمزد جریان را از خاقان پرسید و او هرچه در غنائم بود را شمرد و از کتک خوردن به دست بهرام هم سخن گفت. شاه به خاقان گفت : تو رنج زیادی برده ای . بیا سوگند بخور که سر از فرمان من نپیچی ، پرموده سوگند خورد . روز بعد شاه خلعت زرین و سیمین به پرموده داد به همراه اسب و کلاه و کمرهای زرین و طوق و گوشوار و اسبان زرین ستام و شمشیر هندی با نیام زرین . سپس تا سه منزلی خاقان را بدرقه نمود. وقتی بهرام از بازگشت خاقان مطلع شد به پیشوازش رفت اما خاقان از او رو برگرداند و اعتنایی نکرد . بهرام تا سه منزلی او را بدرقه کرد و موقع بازگشت غمگین و ناراحت و از کرده اش پشیمان بود . از آنسو شاه که به شدت از رفتار بهرام با خاقان و همچنین برداشتن برد یمانی و کفش گوهرین عصبانی بود ، نامه ای به شاه نوشت و او را نکوهش کرد و پرسید : آیا کمک یزدان و یاری مرا نادیده گرفتی ؟ تو با سپاه و گنج و پشتیبانی من به پیروزی رسیدی اما رفتارت پهلوانانه نیست . بنابراین من خلعتی درخور برایت میفرستم و دیگر تو را آدم حساب نمی کنم . پس هرمزد دستور داد که دوکدان و پنبه با پیراهن زنانه لاجوردی و شلوار سرخ و روسری زرد برایش بفرستند
وقتی بهرام نامه و خلعت شاه را دید شکیبایی برگزید و با خود گفت : این پاداش کارهای من است و بی شک این کار بدخواهان است . خلعت را پوشید و همه بزرگان را جمع کرد و گفت : همه کارهای مرا در برابر دشمنان دیدید و در زمانی که شاه از همه جا ناامید بود به من روکرد و من کمر به جنگ با دشمنان او بستم اکنون شاه این خلعت را برای من فرستاده است . همه گفتند : اگر پاداش تو این است پس پاداش سپاه چیست ؟ بهرام آنها را به آرامش دعوت کرد اما آنها گفتند : از این به بعد ما او را شاه نمیخوانیم و کمر به خدمت او نمی بندیم . دو هفته بعد روزی بهرام به سوی دشت رفت و به بیشه پر درختی رسید و با اسبش به آرامی جلو رفت تا گورخری دید و در پی او روان بودند . بهرام از اسب پیاده شد و افسار اسبش را به ایزدگشسپ داد و خود به دهلیز کاخ رفت . مدتی گذشت و ایزدگشسپ به یلان سینه گفت : برو ببین چه بلایی بر سر سالار ما آمده است . یلان سینه به دنبال بهرام داخل شد و زنی زیبا و تاجدار دید که بر تخت نشسته است و بهرام هم در کنارش قرار گرفته بود . زن خدمتکار گفت : به سپاه بهرام بگو همانجا بمانند تا بهرام بازگردد و از آنها پذیرایی کن . زن به بهرام گفت : همیشه سرافراز و پیروز باشی که تو سالار ایران و توران هستی و تخت و تاج ایران از آن توست ، برو و با زور آن را بگیر
وقتی بهرام از آنجا بیرون آمد دگرگون شده بود . خرادبرزین به او گفت : چه اتفاقی افتاده ؟ اما او پاسخی نداد . روز بعد بهرام بر تخت زرین و دیبای نشست و تاج پادشاهی بر سر گذاشت . ایزدگشسپ نزد خرادبرزین رفت و ماجرا را تعریف کرد . خرادبرزین گفت : باید امشب فرار کنیم و نزد شاه برویم وگرنه او ما را خواهدکشت . آنها فرار کردند و بهرام یلان سینه را به دنبالشان فرستاد و او آذرگشسپ را پیدا کرد و آورد . بهرام گفت : چرا فرار کردی ؟ پاسخ داد :خرادبرزین مرا تحریک کرد و گفت که تو ما را خواهی کشت . بهرام گفت : دیگر فرار نکن و گنجی هم به او داد . خرادبرزین به نزد هرمزد رسید و ماجرا را موبمو تعریف کرد . شاه موبد را فراخواند و مشورت کرد . موبد گفت : این گورخر دیوی بوده است که بهرام را از راستی منحرف کرد و به سوی کاخ برد و آن زن جادوگر است که عشق تاج و تخت را در بهرام بوجود آورد . اما ناراحتی بهرام از آن جامه و دوکدان بود که برایش فرستادی . شاه از کارش پشیمان شد و دستور داد تا جعبه ای پر از خنجرهای شکسته برای بهرام بفرستند . بهرام ، ایرانیان را خبر کرد و گفت : این هدیه شاه است و منظورش این است که این لشکر بی بها است . لشکریان از کار شاه ناراحت شدند و گفتند : یک روز دوکدان و جامه زنان میفرستد و یک روز خنجر شکسته ، این از دشنام هم بدتر است . پس بهرام با آنها هم پیمان شد و از سویی سوارانی فرستاد تا نگذارند پیامی از شاه به لشکریان برسد
سپس بهرام بزرگانی مانند : همدان گشسپ و یلان سینه و بهرام گرد و کنداگشسپ را فراخواند و با آنها مشورت کرد تا از نظرشان در مورد جنگ با هرمزد باخبر شود . اما همگی سکوت کردند تا اینکه گردیه خواهر بهرام فریاد زد چرا سکوت کردید ؟ نظرتان را بگویید . ایزدگشسپ گفت : نباید با هرکسی سر جنگ داشته باشیم اما هرچه تو بگویی من همان کار را میکنم . یلان سینه گفت : حال که به پیروزی رسیدیم شایسته نیست که به بدی سیر کنیم. بهرام گرد گفت : چرا از جستن تاج و تخت که جز درد و رنج فرجامی ندارد سخن میگویی ؟ بهرام خندید و انگشترش را به هوا انداخت و گفت : به اندازه ای که در هوا بماند من بنده شاه میشوم . پس دوباره از ایزدگشسپ نظرش را پرسید . او گفت : هرکس جوینده باشد درخور خود خواهد یافت . همدان گشسپ گفت : از ناآمده نترس اگر از خار بترسی به خرما نمیرسی . خواهر بهرام برآشفت ولی چیزی نگفت . بهرام نظر او را پرسید و گردیه گفت : به آیین و رویه شاهان قبل بنگر و به سرگذشت کاووس نگاه کن وقتی به هاماوران رسید و اسیر شد هیچکس قصد فتح تخت شاهی را نکرد . وقتی ایرانیان به رستم پیشنهاد پادشاهی دادند او عصبانی شد و گفت : من روی تخت پادشاهی بنشینم در حالیکه کاووس اسیر است ؟ شاه تو را از بین بزرگان برای مبارزه با دشمنان برگزید

مزن ای برادر تو این رای بد
کزین رای بد مر ترا بد رسد


بهرام لب به دندان گزید و میدانست که او درست میگوید
یلان سینه گفت :ای زن گرانمایه دیدی که هرمزد با برادرت چه رفتاری کرد و دوک و پنبه فرستاد ؟ تف بر این شهریار بی وفا . گردیه گفت : دیو سیاه دام برایتان پهن کرده است . این را گفت و نالان به سوی خانه رفت . بهرام رای خواهرش را نپذیرفت و دستور داد تا خوان پهن کنند و رامشگران بنوازند . روز بعد بهرام نامه ای به خاقان نوشت و به خاطر کدورتهای پیش آمده پوزش خواست

اگر بر جهان پاک مهتر شوم
ترا همچو کهتر برادر شوم


وقتی خاقان نامه بهرام را خواند شاد شد سپس بهرام از لشکر پهلوانی برگزید و او را سالار خراسان و نشابور و بلخ و مرو و هری کرد . سپس به ری رهسپار شد و دستور داد تا سکه به نام خسرو زدند و کیسه طلا را بعلاوه دیبای رومی و ابریشمی زرین به همراه نامه ای برای شاه فرستاد . در نامه از رزمش با ساوه شاه و تسلیم پرموده یادکرد و از خلعت و دوکدان پنبه ای که شاه برایش فرستاد ، گفت و یادآور شد که از این پس در خدمت او نیست و فرزند شاه خسروبا اینکه کودکی بیش نیست از او سزاوارتر است . با این نامه بهرام میخواست هرمزد مجبور به کشتن پسرش شود و سپس با حمله بهرام بساط سلسله آنها برچیده شود . وقتی نامه به هرمزد رسید ناراحت شد و بر پسرش بدگمان شد و به آئین گشسپ گفت : باید خسرو را سربه نیست کنیم. پس به کسی دستور داد تا زهر در جامش بریزد . حاجب خسرو این موضوع را فهمید و به اطلاع او رساند و خسرو شبانه با تعدادی از یارانش فرار کرد و به آذرآبادگان رفت .وقتی خبر به شهرهای مختلف ایران رسید دلیران و بزرگان به سوی او روانه شدند و به حمایت از او پرداختند و به آتشکده رفتند و سوگند وفاداری یادکردند . وقتی هرمزد از فرار خسرو باخبر شد گستهم و بندوی دائی های خسرو را به بند کشید سپس شاه سپاهی به سالاری آئین گشسپ آماده جنگ بهرام کرد و به او گفت : ابتدا پیکی بفرستد تا بفهمد چه در سرش میگذرد و اگر تاج و تخت میخواهد حقش را کف دستش بگذارد اما اگر اظهار کوچکی کرد با او کنار بیاید و به او پاداش بدهد چون مردی جنگجو نظیر بهرام کم پیدا میشود . آئین گشسپ آماده جنگ می شد که مردی زندانی پیام فرستاد که اگر مرا آزاد کنی همراهت به جنگ می آیم . آئین گشسپ از شاه خواست تا همشهریش را از بند آزاد کند تا با او همراه شود . شاه گفت : این مرد نابکار خونریز دزد را برای چه میخواهی ؟ اگر او را میخواهی ببر . بدینسان به راه افتادند تا به همدان رسیدند . به دنبال طالع بین و ستاره شناس بودند که مردم نشانی زنی را دادند که هرچه میگوید درست است و انجام میشود . پس کسی را دنبال او فرستاد و از او از لشگرکشی و عاقبت کار پرسید . زن نگاهی به همراه او کرد و گفت : این مرد با صورت زخمی کیست ؟ بدان که جان تو را می ستاند . آئین گشسپ انعام او را داد و به فکر رفت و خواب و خوراکش کم شد . نامه ای به شاه نوشت و گفت نباید این مرد را از زندان آزاد میکردم. وقتی نزد شما آمد سرش را ببرید . نامه را مهر کرد و به همان مرد سپرد و گفت : زود پاسخ نامه را بیاور . مرد با خود اندیشید بعد از این رنج زندان چرا باید دوباره به تیسفون برگردم ؟ پس نامه را گشود و وقتی از موضوع باخبر شد ، بازگشت و آئین گشسپ را کشت و سپس به سوی لشگر بهرام حرکت کرد و سر آئین گشسپ را برایش برد . بهرام پرسید او کیست ؟ مرد او را معرفی کرد . بهرام گفت : او میخواست ما را با شاه آشتی دهد پس دستور داد تا او را به دار بیاویزند . از آنسو سوارانی که با آئین گشسپ آمده بودند متفرق شدند و عده ای به بهرام گرویدند و عده ای هم نزد خسرو رفتند و بعضی هم به نزد هرمزد برگشتند . وقتی هرمزد از کشته شدن آئین گشسپ باخبر شد ، غمگین گشت و از آرام و خواب و خوراک افتاد . اطرافیان شاه هرکدام نظری میداد . یکی می گفت: بهرام بر تخت خواهد نشست . دیگری از ماجرای خسرو و آزاری که دیده بود ، می گفت و بدینسان خبرها به اطراف پراکنده شد و کم کم در بین سپاه هم نفاق افتاد . گستهم و بندوی هم با کمک بستگان از بند آزاد شدند و بر ضد هرمزد قیام کردند و سپاه هم از آنها حمایت کرد . پس تاج از سر شاه برداشتند و از تخت سرنگونش کردند و داغ بر چشمش نهادند

چنینست کردار چرخ بلند
دل اندر سرای سپنجی مبند

[ جمعه 26 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 22:5 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1555

داستان شماره 1555



خواب انوشیروان و گزارش بوذرجمهر به پیدایش محمد ( ص


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت صد و هشتاد و هفتم داستانهای شاهنامه


شبی نوشیروان خواب دید که در شب آفتاب زد و نردبانی از حجاز تا اوج کیوان کشیده شد و جهان پر از نور شد به جز ایوان کسری که تاریک ماند . شاه از خواب پرید و چیزی به کسی نگفت تا بوذرجمهر را دید و برایش خواب را تعریف کرد . بوذرجمهر گفت : از امروز تا چهل سال بعد مردی از اعراب خواهد آمد که راه رستگاری را پیش میگیرد و دین زرتشت را به هم میزند و ماه را با انگشت به دو نیم می کند و ادیان جهود و مسیحی از پای می افتند .وقتی که از دنیا برود گنجی از گفتار او باقی میماند . جز ایوان کسری همه گنجینه شاهی برباد میرود . بعد از او سپاهی از حجاز بدون سلاح و مهمات بر سپاهیان مجهز نبیره تو میتازند و او را از تخت به زیر می کشند . رسم جشن سده از بین میرود و آتشکده خاموش میشود
وقتی کسری این سخنان را از بوذرجمهر شنید رنگ از رخسارش پرید و تمام روز با درد و غم جفت بود و شب از فکر و اندیشه زیاد نمیتوانست بخوابد . روز بعد بوذرجمهر گفت: خواب دیدم که سواری با دو اسب رسید و گفت که آذرگشسپ خاموش شد و این نشانه متولد شدن محمد (ص)است . در بین این صحبت به ناگاه سواری رسید و خبر داد که آذرگشسپ خاموش شده است .شاه دلتنگ شد . بوذرجمهر گفت : شاها چرا ناراحتی ؟ وقتی که تو در جهان نیستی دیگر فرقی برایت نمی کند . بعد از این جریان شاه مدت زیادی زنده نماند و بعد از فوت شاه به فاصله یکماه بوذرجمهر نیز روی در خاک کشید

[ جمعه 25 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 22:3 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1554

داستان شماره 1554



گزینش هرمزد به ولیعهدی


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت صد و هشتاد و ششم داستانهای شاهنامه


وقتی نوشیروان به هفتادوچهار سالگی رسید به یاد مرگ افتاد
او شش پسر داشت که همه با فرهنگ و دانش و رادمرد بودند . از همه بزرگتر و خردمندتر هرمزد بود شاه کارآگاهانی گمارد تا او را زیر نظر بگیرند تا هرکار خوب و بدی که می کند به او خبر دهند . شاه به بوذرجمهر گفت که سن من بالا رفته است و موی و ریشم سفید گشته است و باید به فکر جانشین باشم . فکر می کنم هرمزد از همه بهتر است . به موبدان بگو که او را بیازمایند . انجمنی تشکیل شد و موبدان سؤالات زیادی از هرمزد پرسیدند و هرمزد به پرسشها پاسخ داد . کسری از حاضرجوابی هرمزد شاد گشت و به او آفرین گفت . پیمانی نوشته شد و در آن تاج و تخت را بعد از کسری به هرمزد سپردند


اندرز نوشیروان به هرمزد
نکو بشنو و بر دلت نقش کن
مگر زنده ماند دلت زین سخن
بدان ای پسر کاین جهان بی وفاست
پر از رنج و تیمار و درد و بلاست


میدانی که من از بین شش پسرم تو را برای سلطنت برگزیدم . پدرم هشتاد ساله بود که مرا به جانشینی برگزید و اینک من در هفتادوچهار سالگی این کار را کردم . امیدوارم همیشه خرم و شاد باشی اگر مردم از دستت ایمن باشند خودت هم همیشه شاد خواهی بود . سعی کن همیشه بردبار باشی که تندی کردن زیبنده شهریار نیست . هیچگاه گرد دروغ نگرد که بدبخت میشوی . در هیچ کاری شتاب مکن . نیکی کن و با نیکان همراه باش . به پروردگار پناه ببر تا راهنمای تو باشد . به هنرمندان توجه کن . با بداندیشان مبارزه کن . با دانایان مشورت کن . اجازه نده زیردستانت بی نوا و محتاج باشند . غم درویش را غم خود بدان . اگر به پندهای من عمل کنی همیشه سرافراز خواهی بود . وقتی من از این جهان رفتم در جایی که رفت و آمد نباشد بر مزار من کاخی بساز . با مشک و کافور تن مرا بشویید و با جامه زربفت بپوشانید و با نشان پادشاهی و گنجینه عاج و تاج مرا بیارایید و تا دو ماه از بزم و شادی دوری کنید

[ جمعه 24 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 22:1 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1553

داستان شماره 1553



نامه نوشیروان به پسر قیصر و پاسخ او


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت صد و هشتاد و پنجم داستانهای شاهنامه


به کسری خبر رسید که قیصر مرد و تاج و تخت را به پسرش سپرد . کسری ناراحت شد و پیکی را با نامه نزد قیصر جدید فرستاد و در نامه گفت : خداوند عمر تو را طولانی کند . هر موجودی پایانش مرگ است و این دنیا فانی است که ما از آن گذر میکنیم چه قیصر چه خاقان وقتی زمانش سر برسد می میرد . شنیدم که جانشین پدر شدی . از اسب و سلاح و سپاه و گنج هرچه لازم داری از ما بخواه . پیک نزد قیصر رفت و پیام را داد. قیصر که خام و بی تجربه بود رفتار خوبی با فرستاده نکرد و یک هفته او را معطل نمود و بعد او را به حضور پذیرفت و گفت : من فرمانبردار کسری نمی شوم . او دشمن من است اما تو فعلا نزد کسری به خوبی سخن بگو تا به نیت من پی نبرد . فرستاده خلعت و هدایا را داد و نزد کسری رفت و حقیقت را به کسری گفت . کسری خشمگین شد و آماده نبرد با قیصر جدید روم شد . به قیصر خبر رسید که لشکر خشمگین ایران به سوی روم روانند . رومیها هم تدارک جنگ سختی را دیدند و سپاهی آماده کردند و حصار دژ سقیلا را درست کردند . جنگ سختی درگرفت و در عرض دو هفته سی هزار رومی را به اسارت گرفتند . جنگ همچنان ادامه داشت که درم برای تهیه سوروسات جنگ کم آوردند . شاه به بوذرجمهر گفت که عده ای را بفرستد تا پول و تجهیزات بیاورند اما بوذرجمهر گفت : راه دراز است و فرصت کم است بنابراین بهتر است که از بازرگانان و دهقانان محلی پول قرض کنیم و بعد به آنها بدهیم . پس کسی را فرستادند تا از مردم وام بگیرد . کفشگری گفت : من تمام مخارج جنگ را به عهده میگیرم و در عوض پسرم را به فرهنگیان بسپرید تا علم بیاموزد . پول را نزد شاه آوردند و داستان کفشگر را بازگو کردند . شاه خدا را سپاس گفت که در سرزمین من یک کفشگر اینچنین ثروتمند است اما پولش را پس بدهید که فرزند کفشگر لایق دبیری دربار نیست . شب هنگام فرستاده ای از سوی قیصر به نزد شاه آمد و به همراهش چهل فیلسوف رومی بود و با هرکدام سی هزار دینار آورده بود . فرستاده گفت : ای شاه، قیصر جوان و خام است و پدرش مرده است و بی خبر از اصول جهانداری است . ما همه خراجگزار تو هستیم و روم و ایران همه از آن توست . اگر جوانی نارسیده سخنی بیهوده گفت شاه نباید از او کینه به دل بگیرد . باج روم را مانند سابق برایتان میفرستیم . نوشیروان خندید و گفت : اگر خرد ندارد باید زبانش را از حلقومش درآوریم و روم را با خاک یکسان کنیم . فرستادگان به چاپلوسی پرداختند و گفتند : ای شاه گذشته را فراموش کن. به خاطر ناراحتی و رنجی که شاه برده است ما ده چرم گاو دینار آوردیم . بدینسان پیمان آتش بس بسته شد و شاه به سوی تیسفون رفت

[ جمعه 23 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 21:59 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1552

داستان شماره 1552

خشم کسری از بوذرجمهر


بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت صد و هشتاد و چهارم داستانهای شاهنامه


روزی کسری برای شکار با بوذرجمهر و همراهان راهی مرغزار شد و در میانه راه برای استراحت توقف کرد و به همراه یکی از خوبرویان استراحت نمود . همیشه بر بازوی شاه بازوبندی پرگهر قرار داشت که در آن هنگام بازوبند از دستش افتاد . کلاغی پرید و گوهرهای بازوبند را خورد و رفت . بوذرجمهر صحنه را دید و از ناراحتی لب به دندان گزید . وقتی شاه بیدار شد و بازوبند را ندید ، فکر کرد که بوذرجمهر در خواب بازوبند را برداشته است. بوذرجمهر از شاه رنجید اما چیزی نگفت . وقتی به قصر رسید شاه دستور داد که او را در قصرش زندانی کنند . بوذرجمهر فامیلی دلیر و جوان داشت که خدمتگزار شاه بود .روزی از او پرسید : شاه با تو چگونه است ؟ وی گفت : امروز آنچنان نگاهی به من کرد که فکر کردم روزگارم سرآمده است و هنگام آب ریختن بر دستش به من درشتی کرد .بوذرجمهر گفت : اینبار متعادل آب بریز نه سریع و نه آرام. خدمتگزار شاه چنین کرد .شاه پرسید : چه کسی این را به تو یاد داد؟ او گفت : بوذرجمهر . شاه گفت : برو و به او بگو چرا آبروی خود را بردی ؟ خدمتگزار نزد بوذرجمهر آمد و پیام شاه را داد . بوذرجمهر گفت : جای من از جای شاه خیلی بهتر است . وقتی خدمتگزار جواب برای شاه برد ، او خشمگین شد و دستور داد که بوذرجمهر را در چاه تاریک به بند کشند . روزی دیگر باز هم شاه از خدمتگزار حال بوذرجمهر را پرسید و او هم نزد بوذرجمهر رفت و حالش را جویا شد . پاسخ داد :روزگار من آسانتر از روزگار شاه است . فرستاده پاسخ را به نزد شاه برد . شاه عصبانی شد و دستور داد تا او را در تنوری تنگ و پر از پیکان و میخ قرار دهند .چندی بعد شاه دوباره گفت : حالا ببین حالش چطور است ؟ بوذرجمهر پاسخ داد : روزم بهتر از روز نوشیروان است . شاه دستور داد دژخیم را به سراغش بفرستند و بگویند اگر لجبازی کنی به این دژخیم دستور میدهم تو را از گردش روزگار راحت کند . بوذرجمهر گفت : نیک و بد بالاخره به پایان میرسد چه با گنج و تخت باشی چه با رنج و سختی ، بالاخره باید از این جهان رفت . از سختی دل کندن راحت است و تاجداران باید بتوانند از این جهان دل بکنند . فرستادگان پاسخ را برای شاه بردند . شاه از بد روزگار ترسید و دستور داد تا او را به کاخش ببرند . زمانی گذشت و بوذرجمهر حالش بدتر شد و بیناییش را از دست داد

چو با رنج گنجش برابر نبود
بفرسود از آن درد و از غم بسود


روزی قیصر نامه ای با هدایای فراوان برای شاه فرستاد به همراه صندوقی که قفلی به در آن بود . در نامه ذکر کرده بود که اگر شاه به کمک موبدانش بگوید که در این صندوق چیست ، ما خراجگزار او خواهیم ماند وگرنه دیگر باج نمیدهیم . شاه به فرستاده پاسخ داد : یک هفته در کاخ من صبر کن تا جوابت را بدهم . سپس بزرگان و فرزانگان را فراخواند اما هیچیک نتوانستند جوابی بدهند . ناچار شاه جامه و جواهرات برای بوذرجمهر فرستاد و گفت : میدانم که از ما به تو بد رسیده است و من از زبان تیز تو خشمگین شدم حالا کاری برایم پیش آمده که مهم است . قیصر صندوقی قفل شده فرستاده است و میپرسد درون آن چیست ؟ جز تو کسی نمیتواند کمکمان کند . بوذرجمهر از زندان بیرون آمد و سروتن شست و در حالیکه بیناییش را از دست داده بود از راهنمایش خواست تا هرچه می بیند به او بگوید . در راه راهنما سه زن را دید و به بوذرجمهر گزارش داد و بوذرجمهر گفت :بپرس شوهر دارند ؟ زن اول پاسخ داد هم شوهر و هم فرزند دارم . زن دوم گفت : شوهری دارم اما فرزندی ندارم و زن سوم گفت: من شوهری ندارم و نمیخواهم مردی مرا ببیند
بالاخره نزد شاه رسیدند و شاه وقتی نابینایی او را دید غمگین شد و پوزش خواست و سپس از قیصر و صندوقچه گفت . بوذرجمهر گفت : جمعی از موبدان را به همراه فرستاده قیصر جمع کن و صندوقچه را هم آنجا قرار بده تا بگویم در صندوق چیست . اگرچه نابینایم اما چشم دلم روشن است ، شاه نیز شاد شد و چنین کرد. بوذرجمهر پس از سپاس از یزدان گفت : سه در درخشان در صندوق است یکی صیقل خورده است و یکی نیمه صیقلی است و سومی دست نخورده است . در صندوق را گشودند و سه در را یافتند . شاه چشمانش پر از اشک شد و دهانش را پر از در کرد اما به سختی از کاری که با بوذرجمهر کرده بود ناراحت بود . بوذرجمهر گفت : این تقدیر بود و پشیمانی سودی ندارد


چو آید بد و نیک رای سپهر
چه شاه و چه موبد چه بوذرجمهر

[ جمعه 22 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 21:56 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1551

داستان شماره 1551



پیداکردن کلیله و دمنه در هند و فرستادن آن به ایران توسط برزویه طبیب


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت صد و هشتاد و سوم داستانهای شاهنامه


شادان برزین گوید : برزویه طبیب روزی به نزد کسری رفت و گفت : امروز در دفترچه هندوان مطلبی دیدم که نوشته بود : گیاهی است رخشان چون پرند رومی که اگر بر مرده بریزی زنده میشود و به حرف می آید اگر شاه اجازه دهد من به هند بروم و آن گیاه را بیابم . شاه نامه ای به رای هند نوشت و خواست تا مساعدت کند که برزویه به آن گیاه دست یابد و نامه را با هدایا و تحف فراوان به برزویه داد تا به نزد رای هند ببرد. برزویه به نزد رای هند رسید و نامه و هدایای شاه را به او داد . روز بعد برزویه همراه تعدادی از پزشکان هند به کوه رفتند و هر گیاه رخشانی یافتند و بر مرده پراکندند ، زنده نشد و چون برزویه دید که نتیجه ای از این سفر نگرفته است بسیار مشوش شد و از دانشمندان پرسید : کسی داناتر از خود سراغ ندارید ؟ گفتند : پیریست که از ما بزرگتر است شاید او چیزی بداند . برزویه به نزد آن پیر رفت و از رنجهایش یادکرد . پیرفرزانه گفت :ما هم بسیار دنبال این گیاه گشتیم ولی پیدا نکردیم تا فهمیدیم


تن مرده چون مرد بی دانشست
که نادان به هر جای بی رامشست
به دانش بود بی گمان زنده مرد
خنک رنج بردار پاینده مرد


اما دفتری در میان گنجهای شاه است که کلیله نام دارد . این دفتر که راهنمای تو خواهدبود حکم گیاه است پس برزویه نزد رای هند رفت و گفت : شنیدم کتابی به نام کلیله است که به رمز همان گیاه است پس آن کتاب را به من دهید . رای هند مشوش شد و گفت : کسی تاکنون آن کتاب را از ما نجسته است اما چون نوشیروان میخواهد حرفی نیست ولی باید نزد ما بخوانی و از روی آن ننویسی .برزویه پذیرفت . کلیله را آوردند و برزویه کتاب را هر روز میخواند و توسط نامه به دری می نوشت و برای شاه نوشیروان میفرستاد . وقتی رسیدن نامه را از نوشیروان دریافت کرد نزد رای رفت و خداحافظی نمود و با هدایای فراوان به ایران بازگشت و هرچه را دید برای شاه گفت . شاه هدایای فراوانی به او داد اما او فقط جامه ای را پذیرفت . شاه پرسید : چرا نپذیرفتی ؟ برزویه گفت : همینکه در خدمت شما هستم و جامه ای از شما دارم کافی است . تنها آرزوی من این است که بوذرجمهر کلیله را به پهلوی در دیوان بنویسد تا همه بدانند که من کلیله را با چه رنجی از هند به ایران آوردم و یادگار بماند . شاه پذیرفت و کتاب کلیله مدتها در دربار قرار داشت و بعد از حمله تازیان در زمان مامون به تازی ترجمه شد و سپس در زمان نصرالله منشی به فارسی دری ترجمه شد و زمانی بعد این کتاب را رودکی به نظم درآورد

بپیوست گویا پراکنده را
بسفت این چنین در آکنده را

[ جمعه 21 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 21:52 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1550

داستان شماره 1550


پیدایش شطرنج


بسم الله الرحمن الرحیم



قسمت صد و هشتاد و دوم داستانهای شاهنامه


شاهوی حکیم چنین تعریف می کند : در هند پادشاهی به نام جمهور برهندوان حکومت میکرد که از بست و کشمیر تا مرز چین همه فرمانبردار او بودند
او زنی هنرمند و هوشمند و فرزانه داشت که شبی پسری برایش بدنیا آورد . نام پسر را گونهادند . مدتی نگذشت و شاه بیمار شد و جان سپرد . مدتی به عزاداری پرداختند سپس عده ای از خردمندان و بزرگان جمع شدند تا کسی را به پادشاهی برگزینند و چون فرزند شاه هنوز کودک بود و توانایی اداره کشور را نداشت ، بزرگان به پادشاهی برادر خردمند و شایسته او که مای نام داشت و در شهر دنبر بود رای دادند و مای بر تخت نشست و با همسر برادرش ازدواج کرد و نتیجه این وصلت پسری بود که او را طلحند نام نهادند . وقتی طلحند دو ساله شد و گو هفت ساله گشت ، مای نیز درگذشت و مجلس عزا به پا شد و سپس خردمندان جمع شدند و رای به پادشاهی همسرش دادند و گفتند : تا زمانیکه دو فرزندت بزرگ شوند تو بر تخت پادشاهی بنشین و آموزگار آنان باش . زن بر تخت نشست و فرزندانش را به دو موبد سپرد تا پرورش یابند و دانا و توانا شوند . هر زمان فرزندان نزد مادر می آمدند و می پرسیدند از ما دو نفر کدام شایسته تاج و تخت است ؟ مادر می گفت : تا ببینم هنرمندی و رای و پرهیز و دین کدامتان بهتر است . اما وقتی هرکدام تنهایی نزدش می رفتند مادر می گفت که این تاج و تخت از آن توست تا دلشان را شاد کند . بالاخره رشک به جان هردو افتاد و در پی تاج و تخت به جان هم افتادند و شهر و لشکر دوپاره شد و جنگ درگرفت


خردمند گوید که در یک سرای
چو فرمان دو گردد نماند بجای


روزی دو شاه جوان بدون لشکر در برابر هم قرار داشتند و زبان به سخن گشودند . گو پهلوان گفت : ای برادر این کارها را مکن . آیا نشنیدی زمان پادشاهی جمهور ، مای چون بنده ای فرمانبردار بود و چون من کودک بودم مای پادشاه شد ؟ اکنون بیا تا سخن بزرگان را بشنویم هم من از تو بزرگترم و هم پدرم از پدرت بزرگتر بود . تخت شاهی مجوی و کشور را به باد نده . طلحند گفت : من این تاج و تخت را از پدرم به ارث بردم اگر تخت میخواهی بجنگ . طلحند خفتان پوشید و آماده نبرد شد و گو نیز خفتان بیاورد و بر روح پدرش درود فرستاد . دو شاه بر پشت فیلان نشستند و از دو سو لشکر کشیدند و جنگ شدیدی درگرفت . گو سخنگویی را نزد طلحند فرستاد تا او را نصیحت کند و بگوید که به بیداد با برادرت نجنگ که هر خونی ریخته شود به گردنت میماند . مگذار که هند ویران شود . بیا آشتی کنیم و از این مرز تا چین را به تو می سپارم و تو تاج سر من خواهی بود

مکن ای برادر به بیداد رای
که بیداد را نیست با داد پای


طلحند به فرستاده پاسخ داد : بهانه جویی مکن . تو نه برادر و نه دوست منی . تو پیش یزدان گناهکاری .هر خونی که ریخته شود مایه نفرین تو و آفرین من است . دیگر اینکه گفتی مرز را به من می بخشی اینها همه از آن من است . من تو را شکست میدهم و در جلوی سپاهت سر از تنت جدا می کنم . فرستاده سخنان طلحند را به گو یادآور شد . گو غمگین شد و از موبد فرزانه چاره خواست . موبد فرزانه گفت: اگر از من می پرسی میگویم که با برادرت نجنگ و فرستاده ای چرب زبان نزد او بفرست و همه گنج خود را به او ببخش و تاج و انگشتری را برای خود نگهدار . من به گردش آسمان و ستارگان نگاه کردم و دیدم که بزودی زمان او سرمی آید پس بر او سخت مگیر .گو دوباره فرستاده ای خوش سخن نزد برادر فرستاد تا او را نصیحت کند و قول دینار و گوهر و درم و گنج به او بدهد

اگر پند من یک به یک نشنوی
بفرجام کارت پشیمان شوی
ولی طلحند سخنان او را نپذیرفت
چگونه دهی گنج و شاهی به من
تو خود کیستی زین بزرگ انجمن


آماده جنگ شو. سخنان طلحند را برای گو آوردند . وقتی خورشید زد سپاهیان در برابر هم صف آرایی کردند . دو شاه در قلبگاه سپاه خویش و وزرایشان در کنارشان بودند . گو سپرد که درفش به پا دارند و تیغها را برکشند ولی پیادگان حرکت نکنند تا ببینیم طلحند چگونه با سپاهش عمل خواهد کرد اگر سپاه پیروز شد دیگر به خاطر مال و خواسته خون نریزند . اگر نامداری به قلبگاه رفت و طلحند را یافت نباید به او گزندی برساند . خروش از لشکر برخاست که : ما گوش به فرمان تو هستیم
از آن سو طلحند به سپاهیان گفت : تیغ برکشید و دشمنان را بکشید . اگر به گو دست یافتید گزندی به او نرسانید و دست بسته او را نزد من بیاورید . جنگ سختی درگرفت که تا شب ادامه داشت . در آن هنگام گو خروشید که هرکس از جنگ پشیمان شد با او کاری نداشته باشید .بسیاری امان خواستند و بدینسان طلحند تنها ماند . گو او را آواز داد که برادر به درگاه خود برو و جنگ را کنار بگذار . من هم کاری به کار تو ندارم . طلحند که آبرویش را در خطر می دید در گنج گشود و دوباره سپاهیانی از هر سو دورش را گرفتند و دوباره به برادرش پیام داد که آماده نبرد شو . وقتی گو پیام برادر شنید دیگر دل از مهر برادر برگرفت و به موبد فرزانه گفت: می بینی ؟ موبد گفت : او تا هلاک نشود دست بردار نیست . تو با او درشتی مکن و اگر جنگید تو هم بجنگ


همه کوشش او به کار بدیست
چه سازد که آن بخشش ایزدیست


باز هم گو پیکی فرستاد و او را نصیحت کرد که آشتی کنند و سپس گفت : رای من بر مداراست اما اگر نشنیدی باید سپاه را سوی دریا ببریم و با کنده چوب راه را بر جنگجویان ببندیم . از ما هرکه در جنگ پیروز شد دیگر خون نریزیم
پیک سخنان گو را برای طلحند برد . طلحند با بزرگانش چنین گفت که : هرکس مرا همراهی کند شهرهایی را به آنها می بخشم . بزرگان سرتعظیم فرود آوردند
دو سپاه به سوی دریا رفتند و اطرافشان کنده ساختند و صف کشیدند و دو شاه سوار بر پیل در قلب لشکریانشان نشستند و جنگ آغاز گشت . از زد و خورد نیزه و درفش زمین سیاه گشت و آسمان بنفش شد و اطراف سپاهیان چون آبنوس سیاه شده بود . همه دشت از مغز و جگر و دل انباشته شده بود و نعل اسبان به خون آلوده بود . موجی برخاست و به سوی طلحند آمد و او راه گریزی نداشت و بدینسان مرد و هندوستان را به گو سپرد . برای گو خبر مرگ طلحند را آوردند ، گو گریان شد و پیاده به سوی طلحند رفت و سراپای او را برانداز کرد و نشست و سوگواری کرد . موبد فرزانه به گو گفت : از زاری چه سود ؟ این تقدیر بود . سپاس خدای را که طلحند به دست تو کشته نشد . سپاهیان همه چشم به تو دارند مبادا تو را گریان ببینند و آبرویت برود . شاه همه را امان داد سپس تابوتی از عاج که با زر و فیروزه و ساج زینت شده بود ، آماده کرد و رویش را با پرند چینی پوشاند و جسد برادر را در آن قرار داد و به سوی منزل روان شد. وقتی مادرشان آگاه شد جامه درید و رخ خراشید و سر به دیوار کوبید و آتشی برافروخت تا به آیین هندوان خود را بسوزاند . گو مادر را در بر گرفت و گفت : ای مادر مهربان گوش کن ، من بی گناهم و او را نکشتم . این تقدیر بد او بود. مادر بانگ زد : ای بد سرشت برادرت را از پی تاج و تخت کشتی . گو پاسخ داد : بر من بدگمان مشو و صبرکن تا من چگونگی جنگ را برایت توضیح دهم اگر قانع نشدی خودم را میسوزانم . مادر پذیرفت . گو پریشان به ایوان خویش رفت و با موبد فرزانه مشورت کرد تا بیندیشد چه کنند . موبد گفت : باید به دنبال نامدار هوشمندی باشیم تا چاره کار ما کند . شاه سواران را به هر سو فرستاد تا بزرگان را جمع کنند و سپس با آنها به مشاوره نشست و صحنه جنگ را برای آنها بازگو کرد . دو مرد گرانمایه تخته ای آوردند و صد خانه بر آن کشیدند و دو لشکر از عاج و ساج ( سفید و سیاه ) تراشیدند که شامل دو شاه تاجدار و سواران و وزیر و اسبان و پیلان بود . شاه را در قلب سپاه قرار داد و در کنارش وزیر فرزانه و دو طرف آنها دو فیل و کنار آنها دو شتر و در کنار شترها دو اسب و در کنارشان دو مرد پرخاشجوی و دو رخ در کنارشان قرار داشت و پیاده ها در جلوی آنها بودند . فیل و اسب و شتر همه سه خانه میرفتند و رخ به هر سو میرفت . شاه از خانه خود دور شد و در تنگنا قرار گرفت و راهها را بر او بستند و شاه مات شد. مادر به بازی نگاه میکرد و دلش از درد طلحند پرخون بود و اشک می ریخت و شطرنج داروی دردش بود

[ جمعه 20 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 21:49 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1549

داستان شماره 1549



رزم خاقان با غاتفر سالار هیتالیان


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت صد و هشتاد و یکم داستانهای شاهنامه


گویند از میان نامداران و ثروتمندان و افراد جنگجو و با نژاد به جز کسری فقط خاقان چین بدین پایه و مقام بود
خاقان چین وقتی به پادشاهی چین رسید رای به دوستی با کسری داد پس کاروانی از هدایا تهیه کرد و از اسبان رومی تا دیبای چین گرفته تا تخت و تاج و شمشیر و جواهرات و هرچیز منحصر بفردی که در چین بود و صدهزار دینار چین و ده شتر گنجینه را به همراه مرد خردمند و خوش صحبتی همراه کرد و نامه ای نوشته بر حریر به او داد تا به نوشیروان دهد . راه کاروان از هیتال می گذشت . وقتی سالار هیتالیان از ماجرا آگاه شد با بزرگان جلسه ای گذاشت و گفت : اگر شاه ایران و خاقان چین دست دوستی با هم دهند به ضرر ماست . ما باید به کاروان حمله کنیم و فرستاده را بکشیم پس لشکری بیاراست و به کاروان حمله کردند و فرستاده را سر بریدند . یکی از چینیها فرار کرد و خبر به خاقان چین داد. خاقان عصبانی شد و سپاهی از جنگجویان و نوادگان ارجاسپ و افراسیاب بیاراست و به سوی شهر گلزاریون رفتند . وقتی خبر به هیتالیان رسید برآشفتند و آنها هم سپاهی عظیم آماده نبرد کردند و جنگی در بخارا درگرفت . یک هفته گذشت و همه جا توده ای از کشته های جنگ افتاده بود تا بالاخره در روز هشتم هیتالیان شکست خوردند و تا سالیان سال می گفتند که چنین جنگ طولانی ندیده بودند . هیتالیان فرار کردند و به سوی ایران رفتند تا شاید که غاتفربه خدمت کسری کمر نهد و او شهر هیتال را به آنها بازپس دهد . هیتالیان شخصی به نام فغانیش را به شاهی برگزیدند . خبر به نوشیروان رسید و با بزرگان مشورت کرد و گفت : بعید نیست که خاقان پس از این پیروزی عزم ایران کند پس ما نیز برای نبرد آماده شویم ، هرچند که بزرگان راضی به جنگ نبودند اما شاه عزم جنگ داشت پس به سران همه کشورها از جمله خاقان چین و فغانیش نامه نوشت و خبر داد که قصد جنگ دارد . پس لشکر بزرگی از مدائن به گرگان به راه انداخت . خاقان در سغد بود که خبر رسید نوشیروان به گرگان رسیده ، برآشفت و گفت :سپاهی به ایران میکشم و همه خاک ایران را به چین ملحق می کنم و اثری از تاج و تخت شاه ایران نمیگذارم . موبد خردمندی به خاقان گفت : با شاه ایران نجنگ که پادشاهی و سپاه خود را به باد خواهی داد . او شاهی با فر و جاه است که هند و روم خراجگزار او هستند . وقتی خاقان سخنان موبد را شنید نامه ای سرگشاده و پر از ستایش به نوشیروان نوشت و با هدایای فراوان توسط ده پیک به سوی شاه ایران فرستاد . فرستاده ها به نزد نوشیروان رفتند و با تعظیم و تکریم او پیغام خاقان را دادند. نامه به زبان چینی بر حریر نوشته شده بود و در کمال تعجب شاه خود نامه را قرائت کرد . ابتدا ستایش خداوند بود و از گنج و سپاه و بزرگی خاقان سخن گفت و سوم اینکه فغفور چین دخترش را برای او فرستاده بود و سپس اینکه سپاهیانش به فرمان او هستند و تعریف کرد که هدایایی برای شاه ایران میفرستاد که هیتالیان جلوی آن را گرفتند و غارت نمودند و بدینسان مجبور شد برای بازپس گیری آن هدایا از غاتفر به آنها حمله کند و از تمایلش به دوستی با شهریار گفته بود
پادشاه پس از خواندن نامه ، فرستادگان را مورد ملاطفت قرار داد و آنها یک ماه در بزم و شکار در کنار او بودند . روزی در بارگاه همه سپاهیان را جمع کرد از مرزبان گرفته تا بلوچ و گیلانی و سرداران هند و روم و غیره . روی زمین جایی باقی نمانده بود و به چینی ها نشان داد که پادشاهیش از آسمان تا دریا و از سواره و پیاده و از هر کشوری و هر نامداری در خدمت او هستند . فرستادگان از دیدن آن عظمت شگفت زده شدند و شاه نیز با کلاهخود و زرهی با شکوه سوار بر اسب خودنمایی میکرد تا هر کسی با دیدن عظمت او نزد شاه خود برود و بگوید که جهان شاهی چون نوشیروان ندیده است سپس شاه به دبیرش گفت که به زبان پهلوی نامه ای به خاقان بنویسد . ابتدای نامه ستایش پروردگار و عظمت حق تعالی بود و سپس نوشت : اول آنکه هیتالیان راه را بر کاروان تو بستند و تو هم با آنها نبرد کردی و پیروز شدی . دوم از گنج و سپاه و نیروی فغفور و تخت و تاج گفته بودی


کسی کز بزرگی زند داستان
نباشد خردمند همداستان


تو بزرگی تخت و تاج ندیده ای و باید بدانی چنین حرفهایی را باید به کسی گفت که گنج و لشکر و مرز و بوم ندیده باشد . همه بزرگان جهان مرا دیده اند و یا بزرگی مرا شنیده اند . سراسر جهان از آن من است . سوم اینکه دوستی و پیوند ما را خواستی اگر تو صلح بخواهی من هم عزم جنگ نخواهم داشت . جهان آفرین یار تو باد و تاج و تختت سرافراز باد . مهر شاه را بر نامه نهادند و به رسم شاهان با خلعت به فرستادگان داد و هر سخنی هم که در دل داشت به آنها گفت . فرستادگان به خوشی از نزد شاه به نزد خاقان رفتند و همه چیز را برای او تعریف نمودند و از هوش و دانش و قد و بالا و عظمت سپاه و تاج و تخت و گنجش گفتند


هر آنکس که سیر آید از روزگار
شود تیز و با او کند کارزار

وقتی سخنان فرستادگان را خاقان شنید رنگ از رخش پرید و با مشاوران مذاکره کرد و سپس گفت بهتر است با شاه فامیل شویم پس یکی از دختران را به شاه ایران میدهم و فکرم راحت میشود

چو پیوند سازیم با او به خون
نباشد کس او را به بد رهنمون


همه سخنان شاه را تایید کردند و بر او آفرین گفتند پس شاه سه سخنور شایسته را برگزید و به همراه گنج و مال فراوان و نامه ای نوشته بر حریر با ستایش یزدان و درود بر شاه ایران و اینکه فرستادگان از عظمت و سرافرازی شما به من گفتند و من آرزو کردم زیر سایه حمایت شما باشم پس اگر شما بپسندید دخترم را به شما میدهم تا مرز ایران و چین جدا نباشد. وقتی شاه نامه خاقان را خواند خوشحال شد پس نامه ای به خاقان نوشت و پس از ستایش خداوند گفت : فرد شایسته ای را میفرستم تا شبستان خاقان را بنگرد و دختری شایسته از نژاد کیان را برایم برگزیند

همیشه ترا جان پر از شرم باد
دلت شاد و پشتت به ما گرم باد


پس به نامه مهر زدند و به مشک آغشتند و با خلعتی به همراه پیری خردمند که نامش مهران ستاد بود و صدهزار نامور نزد خاقان فرستاد و به مهران ستاد سفارش کرد : با عقل و درایت و چرب زبانی سخن بگو و سپس شبستان خاقان را خوب و دقیق ببین و فریب ظاهر و آرایش چهره را مخور. دقت کن که دختری را انتخاب کنی که مادرش خدمتکار نباشد . گرچه پدرش خاقان است ولی باید دختری با شرم و حیا که مادرش از نژاد خاقان باشد بیابی
خاقان سپاهی را به استقبال مهران ستاد فرستاد . بدینسان به نزد خاقان رفت و سخنان نوشیروان را به او متذکر شد . خاقان با همسرش مشورت کرد که تاج دخترانم را که خواستگاران زیادی از بزرگان داشت را به انوشیروان نمیدهم و یکی از چهار خدمتکار همراهش را به شاه خواهم داد . ملکه هم موافقت نمود . صبح روز بعد خاقان نامه شاه را خواند و خندید و کلید شبستان را به مهران ستاد داد تا دختری را برگزیند . در شبستان پنج پریچهره با تاج و جواهرات فراوان نشسته بودند مگر دختری که نه تاج داشت و نه جواهری و هیچ آرایشی هم نداشت . مهران ستاد پی به نیرنگ خاقان و همسرش برد و گفت : من آن دختر ساده را میخواهم . خاتون گفت او کودکی نارسیده است اما مهران ستاد گفت : اگر موافق نیستید برگردم . خاتون همه چیز را برای خاقان تعریف نمود و خاقان ستاره شناسان را فراخواند و آنها گفتند که : دل بد مکن زیراکه این پیوند نتیجه خوبی دارد و از پیوند دختر خاقان با شاه ایران شهریاری نکوروی و مایه افتخار بزرگان چین بوجود خواهد آمد . خاقان و خاتون شاد شدند و به پیوند آنها رضایت دادند . خاقان دخترش را با هدایا و جواهرات فراوان و چندین خدمتکار به همراه نامه ای پر از مدح و منقبت با مهران ستاد نزد شاه ایران فرستاد
در ایران هم استقبال شایانی از عروس شد و همه جا آذین بندی شد و بر سر عروس درم و مشک و عنبر می ریختند و صدای چنگ و رباب همه جا را فراگرفت و شاه پس از دیدن دختر خاقان بسیار شاد و راضی بود و خدا را شکر کرد . قیصر روم هم تحف و هدایای فراوانی برای شاه فرستاد و گفت که از این پس خراج بیشتری خواهد پرداخت . یک روز نوشیروان بزرگان را بار داد و در آن مجلس بوذرجمهر به پند وی پرداخت و از گفتار و کردار نیک سخن گفت و نصایح فراوانی به کسری کرد
روزی به شاه خبر رسید که فرستاده ای از طرف شاه هند با فیل و سواران سندی و هزار شتر بار آمده است و عزم دیدار شاه ایران را دارد . وقتی فرستاده به نزد شاه رسید پس از نیایش جهان آفرین و کرنش به شاه هدایایی چون فیل و چتر هندی جواهرنشان و مشک و عنبر و عود و جواهراتی از سیم و زر گرفته تا یاقوت و الماس و تیغ هندی و پرند و هرچه در قنوج و مای بود را تقدیم شاه کرد . سپس نامه ای بر پرند از طرف رای هند به شاه ایران داد. در نامه نوشته بود : تا فلک به پاست تو نیز پابرجا باشی . بازی شطرنج را همراه نامه فرستادم هرکدام از بزرگان دربار شما بتواند نام مهره ها و نوع حرکتشان را بدانند و بازی کنند ، من هر خراجی که بگویی میدهم ولی اگر نامدارانت نتوانند از این بازی سردرآورند دیگر نباید از ما خراج بخواهی
شاه یک هفته زمان خواست و سپس موبدان را فراخواند اما هیچکدام از راز شطرنج آگاه نشدند تا اینکه بوذرجمهر بعد از یک روز و یک شب بالاخره به راز بازی پی برد . پادشاه شاد شد و فرستاده رای را فراخواند و گفت : صفحه شطرنج رزمگاهی است که در قلب آن شاه قرار دارد و چپ و راستش سپاهیان قرار گرفته اند . وزیر در کنار شاه و در ردیف جلو سربازان قرار داشتند و پیلان جنگی در دو سو و در کنار آنها اسبان جنگی قرار دارد و در کنارشان دو رخ بودند . وقتی بوذرجمهر بازی را انجام داد ، فرستاده رای غمگین و شگفت زده شد که کسی که تاکنون شطرنج ندیده و نه شنیده چگونه پی به رسم و راه این بازی برده است . پادشاه از بوذرجمهر شاد شد و جامی پر از گوهر شاهوار و کیسه ای پر از دینار و اسب و زین به او پاداش داد
مدتی بعد بوذرجمهر در خلوت خود به اندیشه پرداخت و تصمیم گرفت در برابر شطرنج هندیان بازی جدیدی اختراع کند و چنین بود که تخته نرد را اختراع کرد . ابتدا دو مهره از عاج ساخت و بر آن نقطه هایی از ساج نهاد . زمین بازی را چون رزمگاهی شبیه شطرنج ساخت که در دو طرف نیروهایی برای کارزار صف کشیده بودند و دو لشکر به هشت گروه تقسیم شده بودند (چهار گروه برای هر لشکر ) و زمین به چهار قسمت شد و تاس در حکم فرمان دو شاه نظیر هم بودند که با دستور دو شاه ( انداختن تاسها ) دو سپاه حرکت میکردند و هر کسی که دو مهره را بیندازد طرف مقابل از هر دو مهره شکست میخورد و بدینسان نرد را ساخت و نزد شاه برد و طرز کار آن را به شاه یاد داد و از شاه خواست تا ساروانی از دوهزار شتر با گنج و گوهر فراوان مهیا کند و سپس نامه به رای هند بنویسد و در آن پس از ستایش یزدان بگوید که پیام شما رسید و ما به راز شطرنج پی بردیم و اکنون بوذرجمهر حاوی پیام ماست به همراه بازی نرد تا شما نام و راه و روش آن را برای ما بگویید و اگر توانستید بار شتران از آن شما باد و اگر نتوانستید به تعداد این شتران باید شتر و بار اضافه کنید و بفرستید . کسری هم پذیرفت و نامه را نوشت . وقتی بوذرجمهر به هند رسید و پیغام شاه را تقدیم کرد رای ترسید و هفت روز زمان خواست و ناموران کشور را فراخواند تا به راز بازی نرد پی ببرند اما کسی نتوانست پرده از راز نرد بگشاید . روز نهم بوذرجمهر نزد رای آمد و گفت : بیش از این نمیتواند درنگ کند چون شاه منتظر جواب است . چون بزرگان به نادانی خود اقرار کردند بوذرجمهر راز نرد را به آنها گفت و به سؤالاتشان پاسخ داد . پس رای هند دوهزار شتر و بار هم ضمیمه کرد و شهادت داد که شاهی جز نوشیروان نیست و خردمندتر از وزیر او هم در جهان یافت نمیشود و باج سال بعد را هم پیشتر فرستاد . وقتی بوذرجمهر با نامه رای بازگشت کسری شاد شد و جشن گرفتند و یزدان را سپاس گفتند

[ جمعه 19 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 21:46 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1548

داستان شماره 1548


داستان کشته شدن مهبد وزیر و پسرانش


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت صد و هشتادم داستانهای شاهنامه


نوشیروان وزیر پاکی به نام مهبود داشت . دو فرزند وی نیز خدمتگزار شاه بودند . شاه به مهبود و پسرانش اعتماد کامل داشت بطوریکه دیگران به آنها حسادت می کردند
یکی از ناموران دربار به نام زروان که حاجب شاه بود بیش از همه به مهبود حسادت میکرد . زروان با مردی جهود آمدورفت پیدا کرد و به او نزدیک شد و نیرنگ و دورویی او در وی مؤثر افتاد و زروان از جهود خواست تا جادویی بسازد که روزگار از مهبد روبگرداند . مرد جهود پاسخ داد وقتی خورشها را برای شاه آوردند ، ببین آیا شیر بین آنها هست ؟ اگر شیر بود بدان که از مهبود و پسرانش دیگر اثر نمی بینی . وقتی پسران مهبود خورشها را به درگاه شاه آوردند زروان به شاه گفت : ای شاه دادگر امکان دارد که در این خورشتی که با شیر آمیخته شده ، زهر ریخته باشند .پادشاه گفت که مادر این دو جوان خورشها را درست کرده است . دو جوان برای اینکه سوءظن را از بین ببرند از غذا خوردند و در دم جان دادند . وقتی شاه چنین دید دستور داد تا سر مهبد و همسرش را ببرند و هیچکس از خویشان آنها را زنده نگذارند و بدینسان زروان به کام دل رسید . مدتی گذشت ، روزی شاه برای شکار به گرگان رفت . در میان اسبهای موجود در شکارگاه به ناگاه چشم شاه بر داغ مهبود که بر تن اسبی بود افتاد و از ناراحتی اشک از چشمانش سرازیر شد و از کرده خود پشیمان گشت پس با موبدی صحبت کرد و موبد احتمال داد که جادوگری شیر را به سم آلوده باشد و بدین سان جان دو پسر مهبود بر باد رفت . شاه به زروان بدگمان شد و در مجلسی موضوع را با او در میان گذاشت و از او خواست تا با صداقت جواب دهد . زروان نیز از ترس تمام ماجرا را بازگفت و گناه را به گردن مرد جهود انداخت . شاه فورا او را دستگیر کرد و به مرد جهود گفت : اصل ماجرا را تعریف کند . جهود بعد از امان خواستن از شاه ماجرا را بازگفت . شاه بعد از استماع ماجرا دستور داد تا دو دار آماده کنند و این دو نفر را به سزای عملشان برسانند . سپس به جستجوی خویشان مهبود برآمد و یک دختر و سه مرد یافت و گنج زروان و مرد جهود را به آنان داد . پادشاه به شدت ناراحت بود و از خداوند بخشش میخواست و به فقرا صدقه می داد تا شاید خداوند از تقصیرش بگذرد . شاه تصمیم گرفت در راه روم شهرستانی بنا نهد و در آن کاخهای بلند برآورد با ایوانهای گوهرنگار و طاقهای پر از طلا و نقره و گنبدی از جنس آبنوس و عاج ساخت . از روم و هند هرکه در هنری استاد بود را در آنجا جمع کرد و همچنین اسرای بربر و روم را آنجا جا داد . وقتی کار شهر به پایان رسید در اطراف آن روستایی با کشتزارها و باغهای میوه ساخت و هرکس را که در جنگها آزرده یا اسیر کرده بود در آنجا سکنی داد و به آنها کار و همسر داد و نام آن شهرستان را سورسان نامید

[ جمعه 18 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 21:43 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1547

داستان شماره 1547



پادشاهی کسری نوشیروان


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت صد و هفتاد و نهم داستانهای شاهنامه


پادشاهی نوشیروان چهل و هشت سال بود . وقتی نوشیروان تاجگذاری کرد ، بزرگان را جمع نمود و پس از ستایش یزدان به اندرز خلق پرداخت

اگر پادشاه به عدل و داد رفتار کند همه مردم شاد میشوند . کار امروز را به فردا مینداز چه میدانی فردا چه خواهد شد . گلستان پر از گل ممکن است فردا بی بار شود . در هنگام سلامتی و قدرت به درد و بیماری بیندیش .در زندگی به مرگ بیندیش که مرگ و زندگی همچون برگ و باد است. در کار نباید سستی و تردید داشت . رشک و حسد از دردهایی است که هیچ پزشکی نمیتواند آن را درمان کند .اگر هوی و هوس بر عقل چیره شود جز دیوانگی ثمری ندارد. انسان بیکار و زیاده گو نزد کسی آبرو ندارد . راه کج همیشه تاریک است و راه راست هموار است . در هر کاری که پیشقدم میشوی نباید سستی و کندی کنی . دروغ باعث از بین رفتن بخت میشود ، سخن ناراست گفتن از بیچارگی است و به حال بیچاره باید گریست . برای یک شاه از دشمن خطرناکتر خست و آز است و اگر پادشاهی بخشنده باشد جهان هم در آسایش می ماند . هرآنکس که در این جمع است بداند و آگاه باشد که وزیر مهمترین رکن حکومت است . روزی کارگزاران و لشکریان را نباید تنگ کرد و باید به آنها رسیدگی کرد . اگر کسی به زیردستان ظلم و ستم کند خداپرست نیست . ای مردم دل به خدا ببندید و از من باک نداشته باشید که یزدان پادشاه پادشاهان است و همه چیز زیر فرمان اوست . وقتی سخنان نوشیروان به پایان رسید بزرگان با شادی و سرور بر او آفرین گفتند
انوشیروان مملکت را به چهار قسمت نمود : نخست خراسان و قم و اصفهان . دوم آذرآبادگان و ارمینیه– اردبیل و گیلان. سوم پارس و اهواز و مرز خزر از شرق تا غرب .چهارم عراق و روم. در این چهار منطقه هرکس فقیر بود به او کنجی بخشید . به طور کلی همیشه یک ثلث یا یک ربع خراج سهم شاه بود اما در زمان قباد یک دهم شد ولی قباد زود درگذشت . وقتی نوشیروان بر تخت نشست خراج را بخشید و زمینها را به دهقانان واگذار کرد اگر کسی تخم یا چهارپا نداشت به او میداد تا زمینش بیکار نماند . از زیتون و گردو و سایر میوه ها که به بار می نشست یک دهم آن به خزانه مملکت میرسید .هرچه که به خزانه میرسید مقداری آنجا میماند و به هر ناحیه قسمتی از آن را میفرستاد و قسمتی دیگر از گنج را به موبد می داد . انوشیروان کارآگاهانی را پنهانی به اطراف فرستاد تا نیک و بد را ببیند و به او گزارش دهند و بدینسان همه مملکت را عدل و داد و آبادانی فراگرفت سپس نامه ای به زبان پهلوی نوشت و ابتدا به ستایش اورمزد پرداخت سپس خطاب به کارگزارانش نوشت : اگر بشنوم یکی یک درم به بیداد از کسی گرفته باشد به خداوند قسم که با اره بران او را به دو نیم میکنم . هرچهار ماه یکبار از مردم خراج بگیرید و اگر جایی ملخ زیان رساند یا برف و باران به کشت ضرر رساند یا در بهار بارندگی ، نباید باجی بگیرید و حتی باید به آنها کمک شود .اگر کسی حرفهای مرا خوار بدارد او را زنده بردار می کنم


مرا گنج دادست و دهقان سپاه
نخواهم بدینار کردن نگاه


انوشیروان عادل ، موبدی هشیار و روشن ضمیر به نام بابک داشت که ریاست ارتش را به او سپرد . پس از آنکه به روم و هندخبر رسید که تمام مرز ایران از لشکریان بیشماری پر شده است از چین و هند فرستادگانی برای عرض تبریک نزد شاه آمدند و چون در خود قدرت مقاومت در برابر شاه ایران را نمی دیدند با رغبت به دادن خراج راضی شدند . روزی کسری تصمیم گرفت که با لشکریان خود به سوی خراسان برود و بدینسان لشکر را به گرگان رساند و از آنجا به ساری و آمل رفت ، در راه به دشتی رسیدند و جنگجویی سوار بر اسب به بالای کوه رفت و پس از آفرین خداوند گفت : اگر بیم حمله ترکان نبود خیال ما راحت می شد . وقتی شاه سخنان او را شنید ناراحت شد و به وزیرش گفت


جهاندار نپسندد از ما ستم
که ما شاد باشیم و دهقان دژم

پس دستور داد تا از هند و روم و از هر کشوری که متخصصانی داشتند استادانی برگزیدند و با سنگ و ساروج و آب دیوار بلندی برآوردند و دری بزرگ از آهن بزنند و نگهبانانی در آنجا قرار دهند تا بدینسان از شر حمله ترکان در امان باشند . سپس پادشاه به سوی شهر الانان رفت و فرستاده ای نزد آنان فرستاد و گفت: از کارآگاهانم شنیده ام که

که گفتند ما را ز کسری چه باک
چه ایران بر ما چه یک مشت خاک
کنون ما به نزد شما آمدیم
سراپرده و گاه و خیمه زدیم


فرستاده پیام را رساند و سپاه الانی جمع شدند و اندیشه کردند و سپس با زر و سیم بسیار نزد شاه رفتند و از کارهای گذشته اظهار ندامت کردند و کسری هم آنان را بخشید و فرمود تا شهری بسازند و به کشت و کار بپردازند و اطرافش دیوار بکشند تا از دشمنان در امان باشند . سپس لشکر را به سوی هندوستان رهسپار کرد . در هند بزرگان به پیشوازش آمدند و شاه شاد شد اما خبر رسید که همه از دست قتل و غارت بلوچ نگرانند . نوشیروان گفت : حال که از الانان و هندیان خیالمان راحت شد پس باید سپاه را به سوی بلوچ کشید . کسری به سپاهیان سپرد که به هیچکس رحم نکنند . سپاهیان با شدت بسیار به مبارزه پرداختند و بر آنها چیره شدند به طوریکه کسی از بلوچیان نماندند . شاه از آنجا سپاه را به سوی گیلان برد و آنجا هم جنگ سختی درگرفت بطوریکه از کشته ها پشته ساخته شد بنابراین چند تن از بزرگان گیلان خروشان و خاکسار نزد شاه آمدند و عذرخواهی نمودند و شاه نیز آنان را بخشید و پهلوانی را نزد آنها گمارد و خود با سپاه به سوی مدائن رهسپار شد . در راه سواری دلیر از نژاد عرب به نام منذربه سمت شاه آمد و از بیداد قیصر روم سخن راند و شاه برآشفت و دستور داد پیکی به سوی قیصر فرستادند و از او به خاطر ستمی که به اعراب می کند بازخواست کردند و تهدیدش نمودند . وقتی پیام رسید ، قیصر گفت :منذر دروغگو و غیرقابل اعتماد است .اگر شما لشکرکشی کنید در دشت دریایی از سپاهیان به راه می اندازم . کسری از شنیدن پیام قیصر برآشفت و کوس جنگ نواخته شد . سی هزار شمشیرزن به منذر سپرد و نامه ای به این مضمون به قیصر نوشت : اگر به سوی منذر سپاه فرستی و از مرز بگذری تو را نابود می کنم ولی اگر قول دهی با تازیان به نیکی رفتار کنی من نیز از تو خواهم گذشت. اما قیصر از نامه او رنجید و به او پیام داد که هیچ رومی به شاهان باج نداده است و اگر تو شاه هستی من هم از تو کمتر نیستم . آیا نشنیدی که اسکندر با ایران چه کرد ؟ او یک رومی بود . سپس مهر بر نامه زد و به فرستاده گفت که مسیح و صلیب با من است

وقتی پاسخ قطعی قیصر به نوشیروان رسید با موبدان و پهلوانان مشورت کرد و بالاخره تصمیم به لشکرکشی گرفت .ابتدا به آذرگشسپ رفت و به نیایش پرداخت و سپس سپاه را روانه کارزار کرد . نام سپهبدش شیروی بهرام بود . چپ لشکرش را به فرهاد داد و راست را به استادبرزین سپرد و در جلو گشسپ جهانجوی قرار داشت و در قلب مهران بود .سپس لشکریان را پند و اندرز فراوان داد . طلایه سپاهش را به هرمزدخراد سپرد و به همه لشکر سفارش کرد که برای مردم و کشاورزان و باغداران مشکل ایجاد نکنید و هرکس چنین کند او را به دو نیم می کنم . یک جارچی به نام شیرزاد سخنان او را به همه سپاهیان میرساند . بدینسان شاه به همراه سپاهیان به شوراب رسید . در آنجا دژ بزرگی بود که در جنگی سخت دژ تسخیر شد و تمام گنجهای آن را بین سپاهیان تقسیم نمود بعد از تسخیر دژ تعدادی از مردم آن شهر نزد شاه آمدند و تقاضای امان کردند و شاه نیز از آنان گذشت و به راه خود ادامه داد . خبر رسید که قیصر سپاهی انبوه تشکیل داده است و پیشاپیش آن پهلوان بزرگ روم فرفوریوس را قرار داده است . سپاه ایران به دستور شاه بر رومیان تاخت و بسیاری از رومیان کشته شدند و بقیه فرار کردند و به سوی دژ قالینیوس رفتند و ایرانیان هم آنها را تعقیب کردند .وقتی غروب شد شاه فرمان داد سپاهیان شهر را ترک کنند و کسی را آزار ندهند . صبح روز بعد مرد و زن از دژ به درگاه کسری آمدند و عذرتقصیر خواستند ، شاه آنها را بخشید و به سوی قیصر شتافت . به قیصر در انطاکیه خبر رسید که شاه ایران می آید پس سپاه بیکرانی از دلیران جمع کرد و آماده نبرد شد . بعد از سه روز جنگ بالاخره ایرانیان شهر را تسخیر کردند و غنائم را به مدائن فرستادند . خسرو پس از دیدن زیبایی انطاکیه به فکر افتاد که شهری زیبا بسازند و اسیران رومی را در آن جای دهند و نامش را زیب خسرو نهادند و کشیشی را به عنوان حاکم شهر در آنجا قرار داد . پس از آن که فرفوریوس خبر شکست در قالینیوس را برای قیصر برد او از کرده خود پشیمان شد و پیام صلحی را توسط چندی از گرانمایگان و بزرگان روم نزد کسری فرستاد و در راس بزرگان مهراس خردمند را قرار داد . مهراس پیام صلح قیصر را به همراه باج و گوهرهایی که آورده بود به خسرو داد و خسرو هم پیام قیصر را پذیرفت و فرستاده را با زر و گوهر فراوان روانه کرد و وقتی که خواست از آن مرز بگذرد شیروی بهرام را در آنجا گمارد و به او سپرد تا باج سالیانه را از قیصر بگیرد و در این مورد کوتاهی نکند . سپس شاه به سوی ارمن به راه افتاد . خسرو همسری مسیحی داشت که بعد از اندکی پسری بدنیا آورد که او را نوشزاد نامیدند .پسر به سرعت بالید و بزرگ شد اما علیرغم کوششهای فراوان برای یادگیری آئین زرتشت به دین مسیح گروید و شاه از او تنگدل گشت و او را در شهر گندیشاپور در کاخی حبس کردند . زمانیکه شاه از روم بازگشت از خستگی راه بیمار شد و خبر واهی مرگ او را نزد نوشزاد بردند .نوشزاد شاد شد

چنین گفت گوینده پارسی
که بگذشت سال اندرش چارسی
که هرکس که بر پادشا دشمنست
نه مردم نژاد است کآهرمنست

نوشزاد تعدادی از مردم بیخرد و مسیحیان را با خود همراه کرد و مادرش هم از نظر مالی به او کمک نمود و سپس نامه ای به قیصر نوشت و خبر داد که کسری مرده است و نوبت ماست . خبر تحرکات نوشزاد به مدائن رسید و انوشیروان از اعمال پسرش ناراحت شد و بنابراین نامه ای به رام برزین نگهبان مرز مدائن نوشت و گفت : لشکری آماده کن و سعی کن با مدارا او را به راه آوری اما اگر درشتی کرد و قصد جنگ نمود به ناچار تو هم با او مقابله کن و از هیچ چیز فروگذار نکن

هر کو به مرگ پدر گشت شاد
و را رامش و زندگانی مباد


سعی کن زخمی نشود و زنانش در امان بمانند و او را در قصر خود زندانی ساز و همه چیز از ثروت و خوردنی و پوشیدنی در اختیارش بگذار ولی کسانی را که با او همدست شدند را با خنجر به دونیم کن و از گناهشان مگذر . وقتی فرستاده به رام برزین رسید هرچه از کسری شنید به او گفت و نامه را به او داد . صبحگاه سپاهی بزرگ از مدائن راه افتاد . به نوشزاد خبر رسید و او هم سپاهی از رومیان آماده کرد . پهلوانی دلیر به نام پیروزشیر خروشید که : ای نوشزاد نامدار چه کسی تو را از عدالت دور کرد ؟ با شاه نجنگ که پشیمان میشوی . آیا نشنیدی که پدرت با روم و قیصر چه کرد ؟ پدرت زنده است و تو جویای تخت و گاه او هستی ؟ این راه درست نیست . دریغ است که سرت را به باد دهی . با این جوانی دل کسری را نسوزان که اگر حتی فرزند دشمن باشد با مرگش دل پدر را می سوزاند . از شاه معذرت بخواه . نوشزاد پاسخ داد : ای پیرمرد مغرور من به دین کسری احتیاجی ندارم و به دین مادرم که مسیحی است اعتقاد دارم.مسیح اگرچه کشته شد به سوی یزدان پاک رفت . من هم اگر کشته شوم باکی نیست . پیروز فرمان داد تا تیراندازی کنند و جنگ سختی درگرفت . در این گیرودار نوشزاد زخمی شد و به قلب سپاه آمد و گریان نالید و اسقف را فراخواند که جنگ با پدر کار درستی نبود ، روزگار بر من ستم کرد . اکنون سواری به سوی مادرم بفرست و بگو که : نوشزاد از این جهان رخت بربست و این رسم دنیای فانی است . گوری به رسم مسیحیان برای من بساز.بدینسان نوشزاد مرد و لشکرش پراکنده شد. وقتی مادرش فهمید خاک بر سرش ریخت و شیون کرد و نوشزاد را به خاک سپرد

چه پیچی همی خیره در بند آز
چو دانی که ایدر نمانی دراز

روان پدر را میازار اگرچه رنجی از او به تو رسد و همیشه دینت را پاسدار باش . اگر در دلت مهر علی(ع) است در روز محشر در امان هستی . دل شهریار جهان محمود غزنوی شاد باشد
شبی نوشیروان در خواب دید که پیش تخت یک درخت شاهی رویید .شاه شاد شد و رامشگران را فراخواند . یک گراز تیزدندان در مجلس بود و از جام نوشیروان شراب مینوشید . وقتی خورشید سر زد خسرو انوشیروان عصبانی برخاست و خوابگزار را فراخواند و خوابش را تعریف کرد اما خوابگزار نتوانست پاسخی دهد . شاه موبدان را با کیسه های زر همه جا فرستاد تا کسی پیدا شود و خوابش را تعبیر کند . یکی از آنها به نام آزادسرو به مرو آمد و به جستجو پرداخت تا اینکه به موبدی رسید که کودکان را اوستا می آموخت . در میان کودکان فردی به نام بوذرجمهربود . آزادسرو از موبد کمک خواست اما او گفت : تعبیر خواب کار من نیست و من معلم کودکان هستم . بوذرجمهر به استاد گفت این کار من است . موبد تغیر کرد و گفت به کارت برس . فرستاده شاه از بوذرجمهر خواست تا خواب را تعبیر کند اما او گفت : جز در نزد شاه سخنی نخواهم گفت . بنابراین باهم به نزد شاه روانه شدند . در راه برای استراحت زیر درختی فرود آمدند تا چیزی بخورند و بنوشند .بوذرجمهر در زیر سایه درخت خوابید و چادری بر سرش کشید . ناگهان موبد دید ماری بر روی بوذرجمهر آمد بدون اینکه صدمه ای بزند به بالای درخت رفت و بعد از آن بوذرجمهر بیدار شد . موبد در دل گفت که این کودک هوشمند انسان بزرگی خواهد شد . بالاخره به نزد شاه رسیدند و فرستاده تمام ماجرا را برای شاه بیان کرد . کسری کودک را نزد خود فراخواند و خوابش را تعریف کرد. کودک گفت : میان حرمسرای تو مرد جوانی با آرایش زنانه وجود دارد .فرمان بده تا همه از جلوی تو رد شوند تا او را بیابیم . چنین کردند اما کسی را نیافتند . کودک گفت : اینبار همه را برهنه کن تا او را بیابی . شاه چنین کرد و مرد جوان را یافتند که در کنار دختر حاکم چاچ بود. شاه پرسید این مرد کیست ؟ زن گفت : برادر کوچک من است که هر دو از یک مادریم.شاه عصبانی شد و دستور مرگ هر دو را صادر کرد . سپس به خوابگزار بدره زر و اسب و لباس داد و نامش را جزو موبدان دیوان شاه نوشتند . کار بوذرجمهر بالا گرفت و شاه از او راضی بود و بنابراین به مدارج بالا رسید . روزی شاه بزمی به راه انداخت و موبدان را دعوت کرد و از آنها خواست تا از علم خود هرچه میدانند بگویند . هرکسی چیزی گفت تا نوبت به بوذرجمهر رسید . بوذرجمهر بعد از ستایش شاه گفت : اگر شاه مرا نکوهش نکند هرچه بدانم بگویم . پس بوذرجمهر بعد از ستایش یزدان گفت : روشن بین کسی است که کوتاه و مفید سخن گوید و عجله به خرج ندهد . اگر زیاده گویی شود سخن گوی نزد مردم کوچک میشود . باید به دنبال هنر بود و آز نداشت که جهان عاریتی است . در دل هر کسی آرزویی است و هرکس خو و اخلاق خاص خود را دارد . هرکس که دنبال کار باشد همیشه دانا و خرم است

ز نیرو بود مرد را راستی
ز سستی دروغ (کژی) آید و کاستی
ز دانش چو جان تو را مایه نیست
به از خامشی هیچ پیرایه نیست


هرکس حریص نباشد توانگر است و خرد مانند تاجی بر سر است و دشمن دانا بهتر از دوست نادان است . هرکس دلش شاد باشد ثروتمند است . با آموختن و شنیدن سخن دانایان انسان فروتن میشود اگر ثروتمند هم هستی در خرج کردن میانه روی کن . از سخنان خوب بوذرجمهر همه متعجب شدند و شاه دستور داد تا نام او را در آغاز نامها بنویسند . دوباره شاه او را به پرسش گرفت و او گفت : نباید از حکم شاه سرپیچی کرد که ما چون گوسفندیم و او شبان ماست و یا ما زمین و او آسمان ماست و با شادیش شادیم و اهریمن است هرکس که با او شاد نیست
بدینسان انوشیروان هفت بزم راه انداخت که در آن مجلسها هرکدام از موبدان سؤالاتی از بوذرجمهر کردند و پاسخهای درخوری نیز یافتند

[ جمعه 17 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 21:39 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1546

داستان شماره 1546



پادشاهی یزدگرد


بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت صد و هفتاد و هشتم داستانهای شاهنامه


یزدگرد هجده سال پادشاهی کرد . وقتی بر تخت نشست پس از اندرز سران به راستی و درستی ، هجده سال سلطنت کرد تا اینکه روزگارش سررسید و پادشاهی را به پسرش هرمزسپرد زیرا او خردمند بود و پس از یک هفته درگذشت


اگر صد بمانی اگر بیست و پنج
ببایدت رفتن ز جای سپنج


پادشاهی هرمز

پادشاهی هرمز یکسال بود . وقتی هرمز به سلطنت رسید برادرش پیروز خشمگین شد و به سوی شاه هیتال که چغانی بود رفت و به او گفت: پدرم تاج و تخت را به برادر کوچکم داده است و بدینسان از شاه هیتال کمک خواست .چغانی هم هزار شمشیرزن به او داد و پیروز به جنگ هرمز رفت و او را شکست داد و اسیر کرد اما دلش برای برادرش سوخت و آزادش نمود و به قصر خود فرستاد


پادشاهی پیروز


پادشاهی پیروز یازده سال بود . پیروز بر تخت پادشاهی تکیه زد . او خردمند و دور از هر بدی بود و بعد از یکسال خشکسالی شدیدی در ایران بوجود آمد . شاه که این وضع را دید خراج را به همه بخشید و از غله و گوسفند و گاو همه را تقسیم نمود و بعد فرمان داد تا مردم دست به دعا بردارند و از خدا کمک بخواهند . هفت سال گذشت و در سال هشتم باران شدیدی بارید و همه جا سبز و خرم شد . پیروز شهرستانی به نام پیروزرام ساخت که ری نامیده میشود و شهر دیگری به نام بادان پیروز که الان اردبیل نامیده میشود نیز برپاکرد . سپس به جنگ ترکان رفت و در این جنگ هرمز پیشرو بود و قباد پسر پیروز در پس پشت قرار داشت . شاه پسر کوچکترش بلاش را بر تخت نشاند و وزیری به نام سرخاب که دانا بود در نزدش قرار داد . وقتی به فرزند خاقان خوشنواز خبر رسید که پیروز عهد بهرام را شکسته است و به آنها هجوم آورده ، نامه ای برای شاه نوشت و گفت که این رسم شاهان و نیاکان تو نبود که پیمان شکنی کنند . اگر تو چنین کنی من هم مجبور میشوم دست به شمشیر ببرم .فرستاده ای نامه را با هدایای فراوان نزد شاه ایران برد . وقتی پیروز نامه را خواند ، گفت :به شاهت بگو که بهرام تا پیش رود ترک را به شما داد تا لب جیحون از آن توست . وقتی پیام پیروز به پسر خاقان رسید سپاه جمع کرد و به سوی پیروز رفت و پیکی فرستاد و گفت که عهد بهرام را به نیزه میزنم تا همه ببینند و به تو نفرین کنند که این کار تو را نه خدا و نه مردم نمی پذیرند . دیگر من کسی را نمی فرستم . پیروز عصبانی شد و پیک به نزد خوشنواز برگشت و گفت : نزد پیروز ترس از خدا نیست و لجوج است .خوشنواز از خداوند کمک خواست و دور سپاهش را خندق کند . جنگ شروع شد و دو لشکر به تیرباران یکدیگر پرداختند .پیروز با بزرگان سپاهش از جمله هرمز و قباد و دیگر بزرگان به خندق افتاد و همگی مردند و فقط قباد زنده ماند و به این ترتیب ترکان حمله بردند و ایرانیان را تاراج کردند و بسیاری را کشتند و بسیاری را اسیر کردند و پای قباد را بستند . وقتی خبر به بلاش رسید ناراحت و نالان شد

پادشاهی بلاش

پادشاهی بلاش پنج سال و دو ماه بود . بعد از یکماه سوگواری ، موبدان آمدند و بلاش را بر تخت نشاندند. پهلوانی به نام سوفرای در زابل که از سرنوشت پیروز آگاه شد سپاهی عظیم آماده نبرد کرد و به بلاش نامه نوشت و گفت که او میخواهد به کینخواهی بپردازد و انتقام بگیرد .سپس نامه ای به خوشنواز نوشت و گفت که آمده تا انتقام خون پیروز را بگیرد . وقتی نامه به خوشنواز رسید زود پاسخ داد که من به پیروز خیلی پند دادم اما نپذیرفت و خودش جنگ را آغاز کرد . اگر تو هم راه او را پیش بگیری با تو هم خواهم جنگید . سوفرای عصبانی شد و سپاه خود را به کشمیهن آورد و دو لشکر در برابر هم قرار گرفتند و جنگ شدیدی درگرفت و سوفرای و خوشنواز به سختی می جنگیدند . سوفرای چوبی بر سرش زد و او به عقب برگشت و سوفرای تیر او را دنبال نمود و در راه بسیاری را کشت و همینطور تاختند تا به کهندژ رسیدند و خوشنواز در دژ پناه گرفت و از بالای دژ میدید که چگونه ترکان کشته شده اند . سوفرای به لشکر گفت: وقتی دوباره خورشید سرزد عزم جنگ می کنیم . خوشنواز پیکی نزد او فرستاد و گفت :بهتر است دست از جنگ بکشیم . پیروز عهدشکنی کرد و روزگارش سرآمد . گذشته ها گذشته. من اسیران و اموال شما را میدهم و گنج بسیاری نیز به شما خواهم داد . من کاری به ایران ندارم . شما هم عهد بهرام را به هم نزنید . سوفرای وقتی پیام را شنید با لشکریان مشورت کرد و آنها نیز دل به صلح بستند پس سوفرای پیام داد که قباد و مکوبد اردشیر و دیگر کسانی که اسیرند نزد ما بفرستید و بعد هرچه تاراج کردید پس بدهید و ما هم دیگر نمی جنگیم .خوشنواز خوشحال شد و اسرا و اموالایرانیان را پس فرستاد . وقتی به ایرانیان خبر پیروزی لشکر ایران و برگشتن قباد و موبد رسید خوشحال شدند و بلاش به پیشوازشان رفت و برادر را در بر گرفت و جشنی برپاکردند و شاد بودند . پس از چند سال سوفرای به بلاش گفت : تو پادشاهی نمیدانی و قباد از تو داناتر است و در پادشاهی تواناتر است. بلاش به ایوان خود رفت و چیزی نگفت و با خود اندیشید بی رنج تخت و تاج را بدست آوردن نتیجه اش این است و بدینسان از سلطنت کناره گرفت

پادشاهی قباد


پادشاهی قباد چهل و سه سال بود . قباد جوانی شانزده ساله بود و از پادشاهی اطلاعی نداشت و در اصل سوفرای کار پادشاهی را میگرداند . مدتی گذشت و شاه بیست و سه ساله شد و سوفرای به نزد او رفت و اجازه گرفت تا به شهر خود بازگردد. وقتی سوفرای به شیراز رسید همه از او پذیرایی کردند و او می گفت که من شاه را بر تخت نشاندم و از کشورهای مختلف باج میگرفت .عده ای نزد شاه آمدند و گفتند که او گنجینه اش را پر کرده است و همه پارس بنده او شده اند و باید او را کشت .کیقباد بددل شد اما گفت : اگر سپاه بفرستم او نیز کینه جو میشود و ممکن است از پس او برنیاییم .رازداران شاه گفتند : ناراحت نباش اگر شاپور رازی به جنگ او برود سوفرای کاری نمی تواند بکند .شاه کسی را به دنبال شاپور رازی فرستاد و شاپور به نزد شاه آمد و گفت : خود را ناراحت مکن .من نزد او میروم اما تو نامه ای بنویس و از او بخواه که تسلیم شود . شاه چنین کرد و شاپور به نزد سوفرای رفت و نامه را به او داد . سوفرای ناراحت شد و گفت : من او را از بند نجات دادم و بر تخت نشاندم و حالا او میخواهد مرا بکشد؟ اگر او از خدا و لشکرش شرم ندارد تو پای مرا ببند و مرا نزدش ببر . شاپور او را نزد قباد برد و سوفرای را در زندان انداختند و تمام گنجینه او را نیز تصرف کردند .وزیر کینه جو به شاه گفت : همه با سوفرای همراهند بهتر است که فورا او را بکشی تا از دستش راحت شوی . پس کیقباد نیز چنین کرد .وقتی ایرانیان خبر را شنیدند ناراحت شدند و به نفرین قباد پرداختند و سپاهی و شهری به درگاه قباد رفتند و آنجا را گرفتند و قباد اسیر شد و وزیرش را هم کشتند . سپس به سراغ جاماسپ برادر قباد رفتند و او را بر تخت نشاندند و قباد را دست بسته به پسر سوفرای که رزمهر نام داشت سپردند تا او را بکشد اما رزمهر چنین نکرد و با او مهربان بود و با احترام رفتار میکرد .قباد به او گفت : مرگ پدرت تقصیر وزیر بدخواه من بود . رزمهر گفت : من کینه ای از تو به دل ندارم و فرمانبردار تو هستم پس بند از پای قباد بازکرد و شب هنگام آن دو از شهر خارج شدند و به سوی هیتال رفتند . در راه به دهی رسیدند و به خانه دهقانی فرود آمدند . دهقان دختر زیبارویی داشت و قباد به شدت عاشق او شد و به رزمهر گفت تا از دهقان دخترش را خواستگاری کند . دهقان پذیرفت و آن دو ازدواج کردند . قباد انگشتری خود را به او داد . پس یک هفته آنجا بودند و به نزد شاه هیتال رفتند.شاه هیتال لشکری به او سپرد و گفت :اگر برنده شدی چغانی و گنجش را به من بده . قباد پذیرفت .وقتی قباد در راه برگشت به خانه دهقان رسید به او خبر دادند که دختر دهقان پسری به دنیا آورده است قباد شادمان شد و از نژاد دهقان پرسید و او گفت که نژادش به فریدون جم میرسد . قباد با شادمانی لشکریان را به سوی طیسفون برد ، ایرانیان ترسیدند و فکر کردند که بهتر است از او عذرخواهی کنند تا از گناهانشان بگذرد پس به نزد قباد رفتند و گفتند : ما از دست بی وفایی تو با سوفرای ناراحت بودیم اما دشمنی با تو نداشتیم . شاه آنها را بخشید و بر تخت نشست و تمام کارهای پادشاهی را به رزمهر سپرد . وقتی پسرش کسری بزرگ شد او را به فرهنگیان سپرد و سپس لشکر به روم کشید و آنجا را نابود کرد . شهرستانهای هندیا و فارقین از او امان خواستند و او نیز امان داد .از اهواز تا پارس شهرستانی درست کردند و نامش را قباد نهاد که الان عربها به آن حلوان میگویند. بعد از مدتی مردی به نام مزدک ادعای پیامبری کرد .در دین او اموال و زنان بین تمام مردم مشترک بود . قباد به سخنان او گوش داد و پس از مدتی به او پیوست و او را وزیر خود کرد .مدتی بعد خشکسالی درگرفت و بزرگان به نزد شاه آمدند و از بی چیزی خود شکایت کردند . مزدک گفت : شاه راهی در نظر گرفته است ، صبر داشته باشید . پس به نزد قباد رفت و گفت : سؤالی دارم اگر مارگزیده ای را نزد تو بیاورند و پادزهر او دست کسی باشد که پولی فراوان میخواهد با او چه می کنی ؟شاه گفت : او را دشمن میدارم . پس مزدک به سوی فریادخواهان رفت و گفت : تا صبح صبر کنید تا راه را به شما نشان دهم . صبحگاه دوباره نزد شاه رفت و گفت : اگر کسی از گرسنگی جانش به لب برسد مکافات کسی که دارد و نمی دهد چیست ؟شاه گفت : خونی بر گردنش است و باید کشته شود.مزدک به نزد مردم رفت و گفت : به دستور شاه از انبارها هرچه گندم هست بردارید و استفاده کنید .مدتی بعد خبر به شاه رسید که همه انبارهای گندم خالی شده است و همه زیر سر مزدک است .قباد با مزدک صحبت کرد و در این مورد پرسید .مزدک گفت : من سخنی را که شاه گفت ، شنیدم و به مردم گفتم .اگر گرسنه ای نان پادزهرش باشد تو که داری باید بدهی . قباد بیشتر با مزدک صحبت کردو فهمید که او معتقد است که توانگران و فقیران همه باید به یک اندازه داشته باشند و همه چیز بینشان تقسیم شود .زن و خانه و اموال ، همه را باید به صورت مشترک استفاده کرد .روزی مزدک صبحگاه به شاه گفت : عده ای از همدینان ما پشت در هستند . شاه دستور داد تا داخل شوند.مزدک گفت اینجا تنگ است و بهتر است به هامون برویم پس در دشت سه هزار مزدکی به نزد شاه آمدند و گفتند که کسری به دین ما نیست و باید دست خطی از او بگیری که سربراه شود . او باید مال و زنش را به میان آورد تا همه استفاده کنند .مزدک دست کسری را گرفتاما کسری خشمگین دستش را کشید و به قباد گفت :من به تو نشان میدهم که این دین همه کجی و ناراستی است پس کسری پنج ماه مهلت گرفت و سپس از خره اردشیر هرمزد پیر و از اصطخر مهرآذرپارسی را طلبید و با آنها صحبت کرد و راه جست و بعد به همراه آنها به نزد قباد رفت . موبد به مزدک گفت: تو دین جدیدی آوردی و مال و زن را اشتراکی کردی اما آنوقت پسر از کجا میداند که پدرش کیست ؟ اگر مال و ثروت بین همه تقسیم شود و کهتر و مهتر معلوم نباشد آنوقت هر بی نژاد و بی مایه ای بی جهت بزرگ میشود . اگر همه کدخدا باشند چه کسی کار میکند ؟ این سخنان تو دیوانگی است .قباد از سخنان موبد فهمید که اشتباه کرده است و مزدک و همراهانش را به کسری سپرد .کسری همه آنها را بر درختها به دار زد و سپس داری برای مزدک ساختند و او را دار زدند و سپس تیربارانش کردند .از آن پس کسری نزد پدر عزیز شد .وقتی چهل سال از پادشاهی قباد گذشت نامه ای بر حریر نوشت و پس از آفرین خدا تخت و تاج را پس از مرگ به کسری سپرد و از همه خواست تا مطیع او باشند . قباد هشتاد ساله شد و از مرگ می ترسید

به گیتی در از مرگ خشنود کیست
که فرجام کارش نداند که کیست

شاه درگذشت و برای او مراسم سوگواری برگزار کردند و سپس نامه ای از قباد یافتند که در آن کسری را پادشاه بعدی خوانده بود . کسری بر تخت نشست و به خاطر عدالت و دانشی که داشت او را نوشیروان نامیدند

[ جمعه 16 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 21:34 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1545

داستان شماره 1545


ادامه پادشاهی ساسانیان ( سه


بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت صد و هفتاد و هفتم داستانهای شاهنامه

روزی دیگر شاه تخت را در باغ نهاد و به مشاور خود گفت : من حالا سی و هشت ساله شده ام و دارم پیر میشوم پس دو سال دیگر هم به این طریق میگذرانم و بعد پلاسی می پوشم و عزلت پیشه می کنم که در چهل سالگی کم کم انسان باید به فکر مرگ باشد . پس دوباره با سپاه فراوان به شکار رفت تا به بیشه ای رسید که پر از شیر بود . شاه با شمشیر شیر را کشت ، جفت او خواست بگریزد که او را هم به دو نیم کرد و سر از تن بچه شیری که جلو آمد هم جدا کرد . یکی گفت : ای شاه مهر در دلت نیست ؟ تو به شکار گورخر آمدی با شیران چه کارداری ؟ شاه گفت : فردا روز شکار گورخر است
موبد گفت : اگر ده سوار مثل تو بودند در روم و چین تاج و تختی نمی ماند و همه به شاه آفرین نثار کردند . سپس در دشت خیمه زدند و سفره انداختند و پس از غذا و می شاه گفت : بخت ما به خاطر شاه اردشیر بلند شده است. اسکندر ناجوانمردانه سی و شش تن از شهریاران را کشت و همه او را نفرین می کنند ولی همه بر فریدون آفرین میگویند چون جز نیکی نکرد . سپس به سپاهیان گفت : اگر وقتی به شهر میرویم کسی دست تعدی به چیزی دراز کند او را برعکس به اسب می نشانم و پاهایش را می بندم و به سوی آذرگشسپ میفرستم تا آنجا به نیایش خدا بپردازد . اگر اسب کسی را تلف کنید یا میوه باغی را پامال نمایید از زندان در امان نمی مانید .روز بعد که خورشید سرزد شاه سوار بر شبدیز به شکار گورخر رفت.در راه گوری دیدند و شاه تیری زد و گور به زمین افتاد ، گور دیگر دلیرانه جلو آمد و شاه هم با شمشیر او را دو نیم کرد . همه به او آفرین گفتند و او گفت : این از تیر من نبود بلکه خداست که دستگیر من است . پس از مدتی که همه جا پر از گور شد ، حلقه هایی با نام بهرام گور در گوش آنها کردند و سپس آنها را رها کردند . سپس شاه به شهر آمد و یک هفته ماند و جارچی را فرستاد تا جار بزند که هرکس تظلمی دارد بیاورد . پس از آن به بغداد رفت و از آنجا به کاخ بازگشت . دو هفته ای آنجا ماند و بعد به اصطخر برگشت .بدینسان شاه به خوشی روزگار میگذراند و با جنگی و رنجی درگیر نبود تا اینکه به هند و روم و ترک و چین خبر رسید که بهرام همیشه در پی گشت و شکار است و در مرز طلایه و مرزبانی ندارد. خاقان با لشکری به سوی ایران آمد و لشکر قیصر نیز از سوی دیگر به راه افتاد.وقتی خبر به ایرانیان رسید نزد بهرام رفتند و گفتند تو همیشه به فکر شکار و بازی هستی و آنها میخواهند به ما حمله کنند .شاه گفت : خدا یاور ماست و ما آنها را شکست می دهیم و باز به رامش خود پرداخت اما بزرگان ناراحت بودند .بهرام نهانی لشکری ساخته بود ولی کسی از رازش باخبر نبود و همه هراسان بودند و از او ناامید شده بودند .وقتی دشمن نزدیک شد شاه پهلوانانی نظیر گستهم و مهرپیروزبهزاد و مهربرزین خراد و بهرام پیروزبهرامیان و خزروان و رهام و اندمان و شاه گیلان و شاه ری و رادبرزین و قارن و برزمهر و برزین آژنگ چهر را فراخواند .از ایرانیان شش هزار نفر در خور جنگ را به نرسی، برادرش سپرد و او لشکر را به آذربادگان برد و دو گروه شش هزار نفری دیگر نیز آماده کرد اما چون شاه از پارس با خود لشکر چندانی نبرد ، بزرگان فکر کردند که شاه میگریزد . وقتی بهرام به سوی آذرگشسپ رفت سواری از سوی قیصر آمد و نرسی او را در کاخی جای داد . بزرگان که شاه را نیافتند ، تصمیم گرفتند که فرستاده ای نزد خاقان چین بفرستند تا به هرشکلی که میتواند ایران را از ویرانی نجات دهد .نرسی گفت : من خجالت می کشم که چنین چیزی از شاه بخواهم . موبدی به نام همای را به نزد شاه توران فرستادند و گفتندهرچه بخواهی میدهیم و قصد جنگ نداریم .خاقان شاد شد و به اطرافیان گفت : ما بدون جنگ ایران را به دست آوردیم .پس پاسخ نامه را نوشت که ما در مرو صبر می کنیم تا باج ایران برسد . خاقان در مرو سپاه را نگاه داشت و با خیال راحت بدون طلایه و دیده بان به شکار و شراب و استراحت میپرداخت.از آنسو بهرام که کارآگاهانی به همه جا فرستاده بود وقتی فهمید که خاقان در مرو است لشکر را به آن سو حرکت داد و فهمید که خاقان بی خیال و به آسودگی میگذراند .شاه شاد شد و سحرگاه به رومیان حمله برد و خاقان به دست خزروان گرفتار شد و سیصد تن از نامداران چین هم اسیر شدند و بسیاری کشته و مجروح گشتند یا فرار کردند.بهرام مدتی در مرو استراحت کرد و سپس عزم بخارا نمود و به آنجا حمله برد و لشکر را تارومار کرد .بزرگان ترک پیام فرستادند : حالا که خاقان را اسیر کردی اگر باج میخواهی بگو تا بفرستیم دیگر بیشتر از این خون بیگناهان را مریز .بهرام دلش به رحم آمد و قرار شد که خراجی سالیانه به ایران بدهند .سپس شاه فردی به نام شهره را شاه توران کرد .بهرام نامه ای به برادرش نوشت و ماجرای جنگ و پیروزیش را بازگفت و نرسی شاد گشت و وقتی ایرانیان باخبر شدند پوزش خواستند .شاه به سوی ایران روان شد و به کسانی که پیر بودند و نمی توانستند کار کنند کمک کرد و خلاصه تمام غنائم را به این شکل خرج نمود و بقیه را بین لشکر قسمت کرد و سپس به تیسفون رسید .نرسی و دیگران به پیشوازش آمدند و جشنی گرفتند و بعد بهرام به کارداران خود نصایحی کرد و نرسی را حاکم خراسان نمود .سپس بهرام از موبد درباره قیصر پرسید . موبد گفت : او مردی با عقل و شرم است که افلاطون استادش بوده است و حالا نیز از کارش پشیمان است .بهرام گفت : به هر حال او از نژاد سلم است و بهمن خود تاج بر سرش نهاد بنابراین من با او به نیکی رفتار می کنم و فرستاده او را نزد خود میخوانم . فرستاده را بار دادند و بهرام حالش را پرسید و فرستاده شروع به تحسین بهرام نمود و گفت : قیصر درودش را به شاه میرساند و گفته است تا هفت چیز از دانایان تو بپرسم .بهرام دستور داد تا موبدموبدان را آوردند و فرستاده سؤالات خود را به این شکل گفت : بیرون و درون و زیر و زبر چیست ؟ فراوان چیست ؟ بیکران چیز و خوار چیست ؟موبد گفت : برون آسمان است و اندرونش هواست . بیکران ایزد است . زبر بهشت و زیر دوزخ است . خوار کسی است که به خدا دلیر شود . فراوان هرجا رود به کام اوست و همیشه خرد همراهش است . من اینقدر میدانم و بیش از آن را خداوند داند و بس .فرستاده قیصر در برابر شاه کرنش کرد و موبد را بسیار ستود و شاه نیز شاد شد و خلعت و گنج به موبدش داد .روز بعد فرستاده قیصر دوباره نزد شاه آمد و موبد به او گفت : ای مرد زیانکارتر چیست و سودمند کیست ؟فرستاده گفت : کسی که داناست تواناتر است و نادان همیشه خوار است .موبد گفت : کمی فکر کن .ولی فرستاده جوابی نداشت .موبد گفت : هرکس که بی آزارتر باشد مرگش زیانکارتر است و به مرگ بدان شاد بودن رواست و این سودمند است .فرستاده به شاه و موبدش آفرین گفت و سپس گفت که اگر بخواهی باج بگیری ما آماده ایم . شاه شاد شد .پس از آن بهرام تصمیم گرفت که قسمتهایی از زمینها را به پهلوانان سپاهش بسپارد و نصایحی نیز در زمینه رعایت عدالت کرد .وزیر نزد بهرام رفت و گفت : همه جهان از جنگ و رنج و بیداد در امان است به جز هند که از دزدان پر آشوب است و به ایران نیز گاهی دستبرد میزنند .بهرام گفت : من مانند فرستادگان به نزد شنگل شاه هند میروم و نامه ای پر از کین و مهر به او میدهم و میگویم یا باج دهد و یا جنگ کنیم و چنین کرد و وقتی به دربار شنگل رسید به بارسالار گفت که از طرف بهرام آمده است . فورا او را به درگاه بردند و او شنگل را دید که بر تخت نشسته بود و برادرش در زیر تخت ایستاده بود . او را نیز بر کرسی زرین نشاندند و بهرام پیامش را داد .وقتی شنگل پیام بهرام را شنید ، شگفت زده شد و گفت : در جنگ شتاب مکنید . کسی که خردمند باشد تقاضای باج از ما نمی کند . همه کشور من کوه و دریا و چاه است و از مرز ایران تا دریای چین و تا اینجا همه بزرگان زیردست من هستند . دختر فغفور چین در حرمسرای من است و من پسری از او دارم و اینجا پر از پهلوانان است . اگر رسم و آئینی نبود سر از تنت جدا میکردم.بهرام گفت : من فقط پیام آور هستم و شاه گفته تا به تو بگویم دو دانای ما مباحثه کنند و هرکدام بر دانای ما پیروز شد ما با مرز تو کاری نداریم و اگر نمیخواهی صد سوار از هند را به جنگ یک تن از ما بفرست اگر بردند ما باجی از تو نمیخواهیم .هنگام غذا سفره انداختند و به خوردن غذا و شراب پرداختند و بهرام مست شد و به شاه گفت : بگذار تا من با زورمندانت کشتی بگیرم . پس بهرام جلو رفت و و یکی از پهلوانان را بلند کرد و بر زمین زد بطوریکه استخوانهایش خرد شد سپس نوبت تیراندازی رسید و بهرام هم هنر تیراندازی خود را نشان داد . شنگل به شک افتاد که این هنر و زور و بزرگی در حد یک فرستاده نیست و به او گفت : تو باید برادر شاه باشی .بهرام گفت : اینطور نیست ، من علم و دانشی ندارم . مرا زودتر برگردان که شاه خشمگین میشود . شنگل گفت : عجله نکن . سپس به وزیرش گفت : به او اصرار کن که اینجا بماند و او را راضی کن و سعی کن نام و نشان او را بجویی که شاید بتوانیم او را سالار لشکر کنیم .وزیر نزد بهرام رفت و سخنان شاه را گفت اما بهرام نپذیرفت و گفت : من سر از رای شاه نمی پیچم که این گمراهی است و نامم هم برزو است و باید فورا بروم .وزیر پیام را به شاه داد و شاه هند ناراحت شد و فکر کرد که او را پی کار خطرناکی بفرستد . شاه به بهرام گفت : گرگی در کشور ماست که هیچ کس جرات حمله به او را ندارد و هیچ حیوانی حتی شیر نر هم جرات ماندن در آن بیشه را ندارد ، باید بروی و او را بکشی .بهرام گفت : راهنمایی با من بفرست .بهرام نزد گرگ رفت و شروع به تیرباران او کرد و سپس خنجر کشید و سرش را برید . وقتی شنگل چنین دید بهرام را نزد خود نشاند و گرامی داشت و همه به او آفرین گفتند .اما شنگل نمی خواست او به ایران برگردد پس به بهرام گفت : خدا تو را فرستاده تا بدی را از هند بیرون کنی . کاری دیگر برایت دارم و آن کشتن اژدها است . اگر او را بکشی من باج هند را به وسیله تو برای ایران میفرستم . بهرام پذیرفت و با راهنما به نزد اژدها رفت و شروع به تیرباران اژدها نمود و با پیکان پولادی دهانش را دوخت و گرزی بر سرش زد و اژدها بر زمین افتاد آنگاه با تیغ دل اژدها را برید و با تبرزین گردنش را زد و به سوی شنگل رفت . همه شاد شدند اما شنگل ناراحت بود زیرا می ترسید که مبادا او به ایران برگردد . تصمیم داشت نهانی او را بکشد اما یکی از فرزانگان دربار گفت : این کار درست نیست و برای تو زشت نامی به همراه دارد و ایرانیان بر ما خشم می گیرند .شنگل بهرام را طلبید و گفت : من دخترم را به تو میدهم و تو را شهریار قسمتی از هند میکنم . بهرام پذیرفت و گفت : اما دختری بده که به دیدنش شاد شوم . شاه نیز با شادی او را برد تا خودیکی از دخترانش را انتخاب کند .بهرام دختری به نام سپینود را برگزید . یک هفته گذشت و به فغفور چین خبر رسید که مردی از ایران به هند آمده است و کارهای بزرگی انجام داده است و با دختر شنگل ازدواج کرده است . نامه ای به او نوشت و به تمجید او پرداخت تا به نزدش برود .وقتی بهرام نامه را خواند ناراحت شد و گفت : شاه من فقط بهرام گور است و اگر تو به جایی رسیدی اینها همه از اختر شاه بهرام بود زیرا
هنر نزد ایرانیان است و بس
ندارند شیر ژیان را به کس

شاه ایران مرا به هند فرستاد نه چین و من به پول تو نیاز ندارم .بعد از ازدواج دختر بهرام با دختر شنگل ، روزی به او گفت : می دانم که تو خیرخواه من هستی پس رازی را با تو میگویم و آن اینکه باید به ایران برگردم و تو را نیز با خود میبرم اما کسی نباید بداند . سپینود پذیرفت و گفت : جایی هست که پدرم گاهی آنجا سور به راه می اندازد و شاه و لشکر به آنجا میروند وقتی شاه از شهر بیرون رفت تو عزم آنجا کن . خورشید که سر زد شاه بهرام سوار بر اسب به سوی دریا رفت و به بازرگانان ایرانی برخورد . آنها شاه را شناختند اما بهرام گفت : راز مرا بر ملا نکنید که جانم در خطر می افتد و ایران هم ویران میشود . بازرگانان سوگند خوردند که گوش به فرمان باشند .روزی که قرار بود جشن برپا شود همسر بهرام به شنگل گفت : برزو مریض است و نمیتواند بیاید .وقتی شنگل رفت زن به بهرام گفت : حالا زمان رفتن است پس هردو سوار بر اسب شدند و به راه افتادند تا به دریا رسیدند و سوار زورق شدند. سواری از قنوج پی به ماجرا برد و برای شنگل خبر آورد و شنگل عصبانی شد و به سوی دریا رفت و سپینود و بهرام را دید و آنها را تهدید کرد .بهرام گفت : تو مرا بسیار آزمودی و میدانی که اگر من با سی سوار باشم از هند چیزی باقی نمی ماند . شنگل گفت : فرزندم را به تو دادم و بزرگت داشتم . چرا به من جفا میکنی ؟بهرام گفت : نو مرا نمی شناسی ، من شاه ایران و توران هستم و از این پس تو مثل پرم هستی و دیگر هم از تو باج نمیخواهم .شنگل شگفت زده شد و از او پوزش خواست و او را در بر گرفت و هر دو با هم عهد بستند که به هم وفادار بمانند .وقتی ایرانیان خبر آمدن بهرام را شنیدند به پیشوازش رفتند و شادی کردند و به دست افشانی پرداختند . از آنسو شنگل میخواست به ایران بیاید و شاه و دخترش را ببیند ، پس پیکی فرستاد و خبر آمدنش را داد و به همراه هفت شاه به راه افتاد . شاه کابل و شاه هند و شاه سند و شاه سندل و شاه جندل و شاه کشمیر و شاه مولتان . پس بهرام به پیشوازشان آمد و دو شاه یکدیگر را در آغوش گرفتند و به سوی کاخ رفتند و پس از غذا و شراب شنگل از بهرام خواست تا دخترش را ببیند پس او را نزد دخترش بردند و شنگل از رفاه و آسایش دختر شاد شد و هدایای خود را به او داد .صبحگاهان بهرام با شاه هند به شکار میرفتند و به همین سان مدتی گذشت .روزی شنگل به نزد دخترش رفت و روی کاغذ نوشت که بعد از من قنوج و تمام ثروتم به بهرام میرسد و آن کاغذ را به دخترش داد . پس از دو ماه شنگل عزم رفتن کرد و بهرام نیز او را با اموال و هدیه های فراوان روانه ساخت .پس از آن بهرام به یاد مرگ افتاد . زیرا ستاره شناسان گفته بودند که سصت و سه سال پادشاهی می کند .بهرام دستور داد تا اموالش را شمارش کردند . وزیرش گفت : تا بیست و سه سال هم نیاز به چیزی نداری . شاه دستور داد خراج را قطع کنند و کسانی را به نقاط مختلف فرستاد تا از بوجود آمدن اختلافات و جنگ جلوگیری کنند . سپس به همه کارداران خود نامه نوشت که به درویشان و مستمندان رسیدگی کنند . پس از اینکه سصت و سه سال از سلطنت بهرام گور گذشت پسرش را فراخواند و تاج و تخت را به او سپرد و درگذشت

[ پنج شنبه 15 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 18:37 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1544

داستان شماره 1544

 


ادامه پادشاهی ساسانیان ( دو


بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت صد و هفتاد و ششم داستانهای شاهنامه

سالی دیگر در بهار دوباره شاه به فکر شکار افتاد و هزار مرد جنگی را برد .روز اول به ماهیگیری پرداخت و روز بعد شاه در شکارگاه اژدهایی دید که سرش پر از مو بود و دو پستان مانند زنان داشت پس تیری به سینه او زد و تیر بعدی را به سرش زد و سپس خنجر کشید و سرش را برید . در داخل شکم اژدها مرد جوانی را دید که او درسته قورت داده بود . بهرام ناراحت شد و از زهر اژدها چشمانش تار شده بود پس به دهی رفت تا بیاساید . زنی را دید که سبویی بر دوش داشت و رویش را از شاه پوشانید. شاه از او اجازه گرفت تا کمی در خانه بیاساید و زن هم پذیرفت و به شوهرش گفت تا به اسب او برسد و خود نیز خانه را مرتب کرد و سفره انداخت . شاه کمی ناراحت بود پس نانی خورد و خوابید . زن به شوهرش گفت : او از نژاد بزرگان است . بهتر است بره ای برایش کباب کنیم اما شوهرش گفت : میخورد و میرود و برای ما چیزی نمی ماند . اما زن نپذیرفت و بالاخره بره را کشتند و آبگوشتی درست کردند و برای بهرام بردند . شاه خورد اما همچنان ناتندرست و بیخواب بود . به زن گفت : از شاه راضی هستی یا گله ای داری ؟ زن گفت : خوبی و دادی از او ندیدیم . در این ده سراهای بسیاری است و کارداران فراوانی اینجا می آیند . به یکی تهمت دزدی میزنند و یا تهمت ناپاکی به زنی میزنند که این تهمت هیچگاه پاک نمیشود . شاه ناراحت شد و با خود اندیشید اگر عدالت داشته باشم کسی از من نمی هراسد بهتر است چندی درشتی کنم . صبح روز بعد وقتی زن رفت تا شیر را بدوشد پستان گاو خالی بود پس به شوهرش گفت : دل خدا از ما ناراحت است و نعمت از خانه بیرون رفته . شاه پشیمان شد و از خدا خواست تا کاری کند که او همیشه به عدل رفتار کند . پستان گاو دوباره پرشیر شد و زن به شوهرش گفت : مراقب باش که دیگر مهمانان را نرنجانیم . زن و شوهر فکر کردند مطمئنا او بهرام است پس نزد او رفتند و عذرخواهی کردند . بهرام گفت : این بوم و بر را به شما دادم و شما از این پس فقط به میزبانی مردم بپردازید
● روزی دیگر دوباره شاه به شکار رفت و به همراه خود بزرگان را هم برد . شاه بازی داشت به نام طغرل وقتی به دریا رسیدند و پرندگان را دیدند باز را پر دادند و او پرنده ای گرفت اما دیگر برنگشت . شاه ناراحت شد و به دنبال او رفت و همینطور که جلو میرفت به باغی رسید که پیرمردی به نام برزین به همراه سه دخترش در آنجا نشسته بودند . پیرمرد به نزد شاه رفت و کرنش کرد و شاه نیز گفت که به دنبال باز خود به اینجا آمده است . غلامان باز را یافتند . پیرمرد شاه را به باغش دعوت کرد و شاه هم پذیرفت و مدتی با آنها نشست و شراب نوشید و سپس گفت : اینها دختران چه کسی هستند ؟ او گفت : هرسه دختران من هستند ، یکی از دختران چنگ زن و دیگری چامه سرا و آخری رقاص است . شاه از آنها خوشش آمد و به پیرمرد گفت: تو دامادی بهتر از من نمی یابی ، آنها را به من بده . پیرمرد پذیرفت و خواست تا همراه آنها جهیزیه فراوانی هم بدهد اما شاه نپذیرفت و دختران را با خود برد . نام دختران ماه آفرید و فرانک و شنبلید بود . وقتی شاه به قصر خود رسید ، یک هفته با آنها بود و بخشید و گفت و شنید
● روز هشتم دوباره شاه با روزبه و هزار سوار به شکار رفت . بهار بود و گورخرها در حال جفت گیری بودند . گورخر نر به دنبال ماده خود بود و بالاخره به او رسید و او را به زیر آورد پس شاه کمان کشید و با تیر گورخر نروماده را به هم دوخت و همه به شاه و مهارت او آفرین گفتند . سپس شاه به بیشه ای رفت و دو شیر در آن بیشه دید یکی از آنها را با تیر زد ، شیر ماده هجوم آورد و او را هم با تیر زد . سپس به داخل مرغزار رفت و بیشه ای پر از گوسفند دید که چوپانان از ترس حیوانات درنده در هراس بودند . به آنها گفت : چه کسی گوسفندان را به اینجا آورده است ؟ سرشبانان گفت: من آوردم . اینها گوسفندان گوهرفروشی توانگر است که زروسیم زیادی دارد و دختری چنگ زن دارد که به جز او از کسی شراب نمی گیرد . اگر داد بهرام نبود این دستگاهش برایش نمانده بود . سپس شبان پرسید : چه کسی شیرها را کشت ؟ بهرام گفت : مرد دلیری با هفت سوار به اینجا آمد و آنها را کشت و رفت . سپس نشانی گوهرفروش را خواست .چوپان گفت : از این راه برو تا به دهی برسی ، وقتی شب شود صدای سازوآواز چنگ از خانه آنها می آید . شاه از وزیر و سپاهش جدا شد و به طرف خانه جواهرفروش رفت .موبد به اطرافیان گفت : شاه به در خانه جواهرفروش میرود تا دخترش را از او بخواهد و به حرمسرای خود ببرد . او از زن سیری ندارد ، الان در شبستان شاه نهصدوسی دختر است . شاه نباید اینطور باشد . خفت و خیز با زنان او را تباه و سست می کند .چشمانش تاریک و زرد میشود و از بوی زنان مو سفید میگردد . اگر بیش از یکبار در ماه با زنان باشد بیچاره میشود
از آنسو بهرام در شب تاریک به در خانه گوهرفروش رفت و در زد . گفتند کیست ؟ پاسخ داد : من از همراهان شاه بودم که از آنها عقب افتادم ، بگذارید امشب اینجا بمانم. کنیز به خبر برد و جواهرفروش گفت : در را باز کن تا داخل شود . وقتی بهرام داخل شد ، جواهرفروش و دخترش را دید پس سفره ای انداختند و پس از خوردن غذا شراب آوردند و شاه درخواست کرد که چنگ بنوازند . دختر جواهرفروش که آرزونام داشت شروع به نواختن کرد و چامه سرایی نمود . وقتی مرد گوهرفروش مست شد شاه به او گفت که دخترت را به من بده . مرد از دخترش پرسید و دختر هم موافق بود . مرد به شاه گفت : به دقت به او نگاه کن آیا واقعا مورد پسندت است ؟ من اموال زیادی هم به او میدهم ولی تو دقت کن و سرسری انتخاب نکن . بهرام گفت : فال بد نزن و او را به من بده . پیرمرد پذیرفت و آن دو ازدواج کردند . صبح سپاه شاه به دنبال او آمد .گوهرفروش متعجب شد و به دخترش گفت که او شاه است که مهمان ماست با او درست و با شرم و حیا رفتار کن ، دیشب ما با او خیلی گستاخی کردیم . وقتی شاه بیدار شد همه به او کرنش کردند . به خاطر دیشب پوزش طلبیدند . شاه خندید و گفت که دیشب خیلی هم شب خوبی بود ، بیایید امشب هم دور هم باشیم و میگساری کنیم و به صدای چنگ و آواز آرزو گوش بسپاریم . صبح روز بعد شاه به همراه سپاه خود به راه افتاد و آرزو را هم با خود برد
● روزی دیگر شاه به همراه روزبه به شکار رفت و یکماه در دشت ماند و بعد قصد بازگشت کرد . در راه به دهی رسید و خانه خرابی در آن دید پس به نزد صاحبش رفت و از حالش جویا شد و او نیز گفت : نه مالی و نه گاو و خری دارم و این هم خانه من است .پادشاه پیاده شد تا خانه را ببیند و گفت چیزی برای نشستن بیاور . مرد گفت ندارم. تمام خانه پر از سرگین بود . شاه گفت: بالشی بیاور . گفت : ندارم . شاه گفت : شیر گرمی بیاور . مرد گفت : گمان کن که خوردی و رفتی ، من خوردنی ندارم اگر داشتم جانی در تنم بود . شاه گفت : اگر گوسفند نداری این سرگینها چیست ؟ مرد گفت : سخن طولانی شد و هوا تاریک است . به خانه ای برو که مکنت داشته باشد . شاه نامش را پرسید و او گفت : نامم فرشیدورد است و هیچ چیز ندارم و بعد گریه سرداد . شاه خندید و از آنجا رفت تا به خارستانی رسید و خارکنی را دید . از او پرسید مهتر این شهرستان کیست ؟ او گفت : فرشیدورد است که صدهزار گوسفند و صدهزار شتر و صدهزار اسب و صدهزار الاغ و دینارهای فراوان دارد اما به خود سختی می دهد و با خست زندگی می کند و زن و فرزندی هم ندارد . شاه بهروز که مرد دانایی بود را از میان سپاه انتخاب کرد و با صد سوار به همراه خارکن رهسپار نمود و به خارکن گفت : اموال او را به ما نشان بده تا یک صدم اموال را به تو بدهم . پس دل افروزخارکن نیز چنین کرد و تمام اموال فرشیدورد جمع شد . بهروز نامه ای به شاه نوشت و کسب تکلیف کرد . شاه دستور داد تا اموال را به پیران و کودکان و زنان بیوه و بینوایان ببخشد

[ پنج شنبه 14 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 18:34 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1543

داستان شماره 1543



ادامه پادشاهی ساسانیان ( یک


بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت صد و هفتاد و پنجم داستانهای شاهنامه


پادشاهی بهرام گور


پادشاهی بهرام گور شصت و سه سال بود . بهرام بر تخت نشست و عهد کرد که گرد ظلم و بیداد نگردد و به پرستش ایزد بپردازد و به فکر زیردستان باشد
پس به بزرگان هر کشوری نامه نوشت و گفت که باید همه از او فرمانبرداری کنند و در ترویج دین زرتشت بکوشند .ایرانیانی که با او مخالفت کردند از منذر خواستند تا واسطه آنها شود و شاه نیز آنها را بخشید . سپس شاه مال و خواسته فراوانی به نعمان و منذر و سایر اعراب داد و آنها به شادی از آنجا رفتند . سپس خسرو را جامه خسروی و اسب داد و او را یاور خود کرد . سپس گشسپ دبیر و جوانوی را صدا کرد تا اموال و خراجهای ایرانیان را بخشید و کارآگاهانی به نقاط مختلف فرستاد تا کسانی را که یزدگرد رانده بود را جمع کنند و هرکس ستمی به او شده بود نیز جبران نمود و همه ایرانیان شادان گوش به فرمان شاه بودند
● روزی بهرام برای شکار رفته بود که پیرمردی را دید . پیرمرد گفت : در شهر ما دو مرد ثروتمند و بینوا هستند . مرد ثروتمند جهودی خسیس به نام براهام است و مرد بینوا آزاده ای بخشنده به نام لنبک آب کش است . پس شاه کسی را فرستاد تا به مردم خبر دهد که کسی نباید از لنبک آب بخرد . سپس خود به خانه لنبک رفت و گفت : من سپاهی از ایران هستم ، امکان دارد امشب در خانه ات بمانم ؟ لنبک خوشحال او را به خانه برد و سپس شطرنجی را که داشت فروخت و غذا خرید . روز بعد لنبک به بهرام گفت : دیروز اسبت بی غذا ماند اگر ممکن است امروز هم مهمان من باش ، بهرام هم پذیرفت . لنبک هرچه کرد که آب یفروشد کسی از او چیزی نخرید . پس لباسش را فروخت و غذایی خرید و به خانه برد .روز بعد نیز بهرام را نگهداشت و چیزی را که در خانه داشت دوباره به بازار برد و فروخت و غذایی خرید . شب دوباره از بهرام خواست تا بماند و دو هفته ای مهمان او باشد اما تشکر کرد و رفت . روز بعد بهرام به خانه براهام رفت و از او خواست تا شب او را پناه دهد اما او گفت : اینجا تنگ است . بهرام گفت : من فقط تا صبح می مانم و چیزی هم نمی خواهم . براهام گفت : اگر چیزی گم کنی آنوقت سراغش را از من میگیری .بهرام گفت : من چیزی از تو نمیخواهم و کاری به تو ندارم . براهام گفت : اگر اسبت مدفوع کند یا خشتی را بشکند تو باید اینجا را پاک کنی و تاوان خشت را بدهی . بهرام پذیرفت و داخل شد . جهود سفره انداخت و به تنهایی غذا خورد و گفت :ای جوان این مثل را شنیده ای که : در جهان هرکس دارد ، میخورد و هرکس ندارد ، نگاه میکند ؟ بهرام گفت : شنیده بودم و حالا هم به چشم دیدم . صبحگاه بهرام از آنجا قصد حرکت کرد که براهام به نزدش آمد و گفت : ای سوار سرگین اسبت را پاک نکردی . بهرام گفت : کسی را بیاور که این کار را بکند و من پولش را میدهم . براهام گفت : کسی را سراغ ندارم ، تو باید به قولت عمل کنی . بهرام با دستمال حریری سرگینها را پاک کرد و آن را در زباله دان انداخت اما دید که براهام دستمال را برداشت . شاه متعجب شد و رفت . وقتی به قصرش رسید به دنبال لنبک و براهام فرستاد و کسی را هم به خانه براهام فرستاد تا هرچه دارد بیاورد . فرستاده دید که انباری پر از دیبا و دینار و پوشیدنی و افکندنی و در و گوهرهای فراوان است . آنها را نزد شاه برد و شاه نیز اموال را به لنبک بخشید و به براهام چهار درم داد و گفت : این برای تو کافی است . در جهان هرکه دارد میخورد و هرکه ندارد نگاه میکند
● روزی دیگر بهرام برای شکار به بیشه ای رفت که بسیار زیبا بود اما چهارپایی نبود پس فکر کرد که اینجا باید کنام شیران باشد ناگهان شیر نری دید پس تیری به پهلوی او زد . ماده شیر که این صحنه را دید به سوی بهرام آمد و غرید اما بهرام تیغی به میانش زد و او را هم کشت . پیرمردی به نام مهربنداد از این صحنه خوشش آمد و به نزد او آمد و بر وی آفرین گفت و سپس گفت : من دهقانی هستم که از دست این شیرها مستمند شده بودم و تو مرا نجات دادی حالا هرچه از شیر و می و انگبین که بخواهی برایت می آورم . بهرام پیاده شد و جایی در کنار آب نشست و مهربنداد هم رفت و گوسفندانی کشت و غذا درست کرد و می هم آورد . سپس به بهرام گفت : تو مانند شاه هستی . بهرام گفت : درست است و حالا این بیشه را به تو می بخشم . این را گفت و رفت و با شادی با همراهان خود شراب نوشید
● روز بعد فردی به نام کیروی نزدش آمد و میوه های فراوانی به شاه داد . شاه شاد شد و او را در کنار بزرگان نشاند و با هم شروع به خوردن شراب کردند . بعد از اینکه هفت جام پیاپی نوشید و مست شد به دشت رفت و در سایه خوابید کلاغی آمد و چشمهایش را کند . گروهی که به دنبالش بودند او را مرده یافتند . وقتی بهرام باخبر شد ناراحت به بزرگان گفت : می را به همه حرام می کنم . مدتی گذشت تا اینکه فرزند کفشگری خواست با زنی ازدواج کند اما شب ازدواج نتوانست هیچ کاری انجام دهد .مادرش هفت جام می به او داد و توانست آن شب از پس کار برآید . بعد چون هنوز مست بود بر روی شیری نشست و چون شیر سیر بود کاری به او نداشت . شیربان وقتی این صحنه را دید برای شاه تعریف کرد . شاه متعجب شد و گفت : حتما او باید از نژاد بزرگان باشد پس مادرش را آوردند و سر این داستان را از او پرسیدند . مادر گفت : پدران او همه کفشگر بوده اند و علت این شجاعت او این است که او در برابر زنش ناتوان بود و من مجبور شدم با دادن می او را معالجه کنم پس بهرام خندید و از آن پس خوردن می را آزاد کرد به شرطی که به اندازه خرده شود
● روزی شاه با سپاه به شکار رفت . در یک دست او هرمز کدخدای شهر و در طرف دیگر روزبه موبد به همراهش بود. در آن روز شاه هیچ شکاری نیافت و ناراحت از شکار برگشت و به ده رفت . عده زیادی برای دیدن سپاه به آنجا آمدند اما هیچکدام سلام و آفرینی به شاه نگفتند . شاه عصبانی شد و به موبد گفت : این جای بداختر باید کنام دد و دام شود . پس موبد نزد مردم رفت و گفت : شاه از اینجا خوشش آمده است و همه شما را کدخدا کرده است و هیچیک نباید از دیگری فرمان ببرد . مردم دیگر از کدخدا حرف شنوی نداشتند و هرکسی خود را شاخص می دید و به جان هم افتادند و بدین ترتیب ده ویران شد . وقتی سال بعد شاه از آنجا گذشت و آن وضع را دید از خدا ترسید و به موبد گفت : حیف شد که این ده ویران گشت . موبد به سوی کوه و برزن رفت و مردی سالخورده را یافت و از او درباره ده ویران پرسید و آن پیرمرد ماجرا را تعریف کرد . موبد به او گفت : مردم را جمع کن .هرچه مال و منال بخواهی میدهم تا دوباره این ده آباد شود . پس چنین کردند و آن ده به زودی مانند بهشت سبز و خرم شد . سال بعد که بهرام دوباره آنجا را دید از موبد پرسید چه شد که اینجا دوباره خرم گشت ؟ موبد گفت : تنها به خاطر یک سخن این ده ویران شد و بعد دوباره آباد گشت و بعد موبد جریان را برای شاه گفت . بهرام از دانایی او شاد شد و به او انعام و صله فراوان داد
● هفته بعد شاه با موبدان و بزرگان به شکار رفت و شکارهای فراوانی زد و سرحال به شهر برگشت . در راه آتشی دید و به آنسو رفت و دهی خرم دید که آسیایی در آن بود و بزرگان در آنجا نشسته بودند و در آن سوی آتش دختران جشنی به پا کرده بودند و هرکدام تاج گلی از گل بر سر داشتند و دسته گلی در دست داشتند . وقتی شاه را دیدند هیاهو به پاشد و شاد شدند پس شاه آنجا اطراق کرد و چهار دختر از ماهرویان را نزد شاه بردند . شاه که از زیبایی آنها به وجد آمده بود ، پرسید : شما دختران که هستید ؟ گفتند : ما دختران آسیابان هستیم و پدر دختران آمد و کرنش کرد . بهرام گفت : آیا هنگام شوهر کردن ماهرویانت نرسیده است ؟ پیرمرد گفت : جفتی برای آنها سراغ ندارم .آنها همه پاکیزه و دوشیزه هستند اما پولی ندارند . بهرام گفت : آنها را به من بده. پیرمرد گفت : آنها مالی ندارند . بهرام گفت : من به پول آنها نیازی ندارم .آسیابان گفت : هرچهارتا را به تو دادم . خادمان آن چهار دختر را به حرم شاه بردند. آسیابان متعجب به زنش گفت : این نامدار در این شب سیاه چطور اینجا راه یافت ؟ زن گفت : آتش را دید . صبح روز بعد فرستاده شاه آمد و گفت : اکنون شاه داماد توست و این ده را سرتاسر به تو می بخشد . آسیابان و زنش متعجب و مبهوت ماندند
● هفته ای دیگر نیز شاه باز به شکار رفت پس مردی پیر جلو آمد و گفت : بهرام شاه کدام است ؟ موبد گفت : چه کار داری ؟ تو نمیتوانی شاه را ببینی . او گفت : اگر او را نبینم حرف نمیزنم . پس او را نزد شاه بردند و مرد گفت : با تو سخنی پنهانی دارم و کسی نباید بشنود . بهرام آنجا را خلوت کرد . پیرمرد گفت : من دهقان و کدخدای این شهر هستم . آب را به اینجا کشاندم و وقتی آب زیاد شد خروشی برآمد و اکنون از آب آوای سنج می آید و به نظر می آید که گنجی آنجا باشد . پس بهرام کارگران را آورد تا راهی برای زارع زدند و صبح همه زمین را کندند پس خانه ای از خشت پخته چون کوه پدیدار شد . تیری به آن زدند و سوراخی پدید آمد . خانه ای بود پهن و دراز که در آن از طلا دو گاومیش ساخته بودند و آخوری زرین نیز برایشان قرار داده بودند که پر بود از زبرجد و یاقوت . میان گاوها تهی بود و در آن انار و سیب و به ریخته و در ، در میان آنها بود . به دنبال نامی در گنج گشتند و بر گاو مهر جمشید را دیدند و به بهرام گفتند که گنج جمشید از آن تو شد . اما بهرام نپذیرفت و گفت که آن گنج را به بیچارگان دهید و گوهرها را بفروشید و به زنان بیوه دهید . پیرمردی به نام ماهیاربه او گفت : هیچکس مانند تو سخاوتی چون دریا ندارد . این گنج به نام گنج گاوان مشهور بود و کسی نمیدانست کجاست تا تو آن را یافتی و به بینوایان دادی . بدان که نام تو در تاریخ زنده خواهد ماند
● هفته بعد شاه دوباره به شکار رفت و وقتی برمیگشت به کاخ بازرگانی رسید و خواست تا شب را آنجا بماند و بازرگان هم پذیرفت . شاه درد شکم داشت ، پولی به بازرگان داد و گفت که کمی پنیر با مغز بادام بریان کن . بازرگان مغز بادام نداشت پس مرغی بریان آورد. بهرام گفت : من از تو پنیر قدیمی خواستم . بازرگان گفت : ای بیخرد من مرغ بریان برایت آوردم شرم نداری که زیاده خواهی میکنی ؟ بهرام چیزی نگفت و نان خورد و خوابید . روز بعد بازرگان به شاگردش گفت : چرا مرغ یک درمی را گران خریدی ؟ شاگرد پاسخ داد : این مرغ را به حساب من بگذار . وقتی بهرام عزم رفتن کرد ، شاگرد گفت : امروز مهمان من باش . پس دویست تخم مرغ خرید و به استاد گفت : اینها را بریان کن و با نان و پنیر به او بده و سپس به بازار رفت و بادام و شکر و مرغ و بره و مشک و می وگلاب خرید و سفره ای بزرگ پهن نمود . پس از غذا بهرام گفت : من باید نزد شاه بروم. سپس به بازرگان گفت : زیاد کوشش مکن که به مالت اضافه کنی . وقتی بهرام به قصر برگشت به دنبال بازرگان و شاگردش فرستاد و به شاگرد خیلی محبت کرد و کیسه زر به او داد و به بازرگان گفت :تا وقتی زنده هستی هرماه دو بار شصت درم باید به او بدهی
بخیلی مکن ایچ اگر مردمی
همانا ز تو کم کند خرمی

[ پنج شنبه 13 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 18:31 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1542

داستان شماره 1542


پادشاهی اردشیر نیکوکار


بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت صد و هفتاد و چهارم داستانهای شاهنامه

اردشیر ده سال پادشاهی کرد و بسیار مهربان و عادل بود و از کسی خراج نمی گرفت و به همین خاطر او را اردشیر نیکوکار می نامیدند و پس از این که شاپور به سن قانونی رسید فورا تخت و تاج را به او داد


پادشاهی شاپور بن شاپور


پادشاهی شاپور پنج سال و چهارده ماه بود . وقتی شاپور به جای عمویش نشست به سنت شاهان گذشته به عدل و داد رفتار کرد تا اینکه پنج سال و چهار ماه گذشت و روزی شاه به شکار رفته بود و آنجا خوابگاهی برایش برپا کردند و او خوابید ناگهان بادی وزید و چوب خیمه را انداخت که بر سر شاه خورد و درگذشت


پادشاهی بهرام پسر شاپور


پادشاهی بهرام چهارده سال بود .بهرام مدتی به سوگواری پدر مشغول بود و سپس به جای او بر تخت نشست و به پند و اندرز سرداران پرداخت و آنها را به نیکی نصیحت کرد . بعد از چهارده سال شاه بیمار شد و چون دختر داشت و پسری نداشت برادر کوچکترش را نزد خود فراخواند و تاج و تخت را به او سپرد و درگذشت


پادشاهی یزدگرد بزه گر


پادشاهی یزدگرد بزه گر سی سال بود. وقتی یزدگرد بر تخت سلطنت نشست نامداران شهر را جمع کرد و از کارهایی که قصد انجامشان را داشت سخن راند و گفت که من بدان را در جهان باقی نمی گذارم اما اگرکسی راستی پیشه کند جاه و مقامش پیش ما زیاد میشود و خلاصه شروع به پند و اندرز بزرگان کرد . مدتی که از پادشاهیش گذشت غرور در او ریشه دواند و دیگر هیچکس را قابل نمی دانست و تمام دانشمندان و پهلوانان از درگاه او فراری شدند . هفت سال که از پادشاهی او گذشت کودکی به دنیا آمد که او را بهرام نامید و سپس ستاره شناسی به نام سروش را فراخواند تا طالع او را بجویند . ستاره شناس گفت : او شهریاری خواهدشد که بر هفت کشور پادشاهی میکند. پس از آن موبد و وزیر و چند تن از بزرگان نشستند و مشورت کردند که چه کنند تا این کودک خوی پدر را به ارث نبرد . پس نزد شاه رفتند و گفتند : بهتر است دانشمندانی را برای تربیت او بیاوری تا او بتواند بر علم و دانایی خود بیفزاید .شاه کسانی را به هند و چین و روم و عرب فرستاد تا معلمی برای بهرام بیابند پس دانایان از تمام کشورها آمدند تا شاه از بین آنها انتخاب کند . شاه از میان آنها منذر و نعمان را انتخاب کرد . منذر چهار زن از نژاد کیان برگزید تا دایگی بهرام را به عهده گیرند . چهار سال گذشت و به دشواری او را از شیر گرفتند ، وقتی هفت ساله شد به منذر گفت : مرا به فرهنگیان بسپار . منذر گفت : الان زمان بازی توست . بهرام گفت : مرا بیکاره بار نیاور . پس منذر به دنبال سه موبد دانشمند فرستاد تا به او فرهنگ و دبیری و فنون چوگان و تیروکمان را بیاموزند و گفتار و کردار شاهنشاهان را به او یاد دهند . وقتی بهرام هجده ساله شد در تمام هنرها کامل گشت و سپس دستور داد تا صد اسب تازی آوردند و او دو اسب اصیل برای خود انتخاب کرد . سپس به منذر گفت : ای نیکمرد ، مرد در کنار زن آرامش میگیرد پس تعدادی زن خوبرو نزد من بیاور تا یکی دو نفر را برای خود انتخاب کنم و شاید بچه دار شوم و دلم به او شاد باشد . پس منذر چهل کنیز آورد و بهرام دو نفر را برگزید که یکی چنگ زن بود و دیگری مانند سهیل یمن زیبا بود . یک روز بهرام به همراه آزاده دختر چنگ زن به شکارگاه رفت . یک جفت آهو دیدند و بهرام پرسید : کدام را بزنم ؟ دختر گفت : ابتدا شاخهای نر را بزن تا مثل آهوی ماده شود و سپس تیرها به گوزن ماده بخورد . بهرام تیر به سوی آهوی نر زد و شاخهایش افتاد و سپس تیرها به تهیگاه گوزن ماده خورد و سپس دو تیر دیگر به آنها زد و آنها را شکار کرد و سروگوش و پای آهو را با یک تیر دوخت . کنیز از دیدن این صحنه ناراحت شد و از آن پس دیگر بهرام او را با خود به شکار نبرد . هفته بعد با لشکری به شکار رفت ، در بالای کوهی شیری دید که پشت گورخری را می درید پس بهرام تیر را به سوی آنها نشانه رفت و طوری تیر را انداخت که دل آهو با پشت شیر یکی شد . هفته بعد نعمان و منذر با او به شکارگاه آمدند . منذر میخواست که او هنر خود را به بزرگان بنمایاند . شترمرغی دیدند و بهرام چهار تیر آورد و به کمرگاه او دوخت و همه او را تحسین کردند پس منذر دستور داد تا صحنه شکار را بکشند و برای شاه ببرند . شاه نیز خوشش آمد . پس از مدتی شاه آرزوی دیدن بهرام را کرد و بهرام هم به منذر گفت که میل دارد پدرش را ببیند پس برای دیدن شاه به راه افتادند تا به اصطخر رسیدند . وقتی شاه بهرام را با آن بروکوپال دید شاد شد و بسیار او را گرامی داشت و بهرام شب و روز نزد پدر بود . شاه تصمیم گرفت تا از منذر قدردانی کند پس پنجاه هزار دینار با جامه شاهانه و لگام زرین و سیمین و ده اسب و بسیاری چیزهای دیگر به او سپرد و بهرام نزد شاه ماند . بهرام نیز نامه ای به منذر نوشت و گفت که از رفتار شاه ناراحت است . منذر پاسخ داد : تو با او به خوبی رفتار کن و تحمل داشته باش .تو نمیتوانی بدخویی را از او جدا کنی . بهرام یکماه نزد شاه بود تا یک روز در بزمگاه ، نزدیکیهای نیمه شب بهرام خسته بود و چشم بر هم نهاد و شاه وقتی فهمید عصبانی شد و دستور داد تا او را زندانی کنند . روزی طینوش از روم به ایران آمد وقتی بهرام باخبر شد پیکی نزد او فرستاد و گفت که نزد شاه واسطه شود تا او را آزاد کند و نزد منذر بفرستد . طینوش هم چنین کرد و شاه بهرام را آزاد نمود و نزد منذر فرستاد . وقتی بهرام به یمن رسید همه بزرگان به پیشوازش رفتند و بهرام همه چیز را برای منذر بازگفت . منذر گریست و گفت : شاه بی خرد است . روزی یزدگرد ستاره شناسان را فراخواند تا بفهمد که چه زمانی مرگش فرامیرسد . آنها گفتند زمانیکه شاه به سوی چشمه سو برود در طوس او خواهد مرد . شاه تصمیم گرفت که هیچوقت به چشمه سو نرود .سه ماه بعد روزی شاه خون دماغ شد و پزشک آوردند ولی خون قطع نمی شد . موبد گفت :ای شاه تو خواستی از مرگ بگریزی اما راهی نداری و باید به چشمه سو بروی و خدا را نیایش کنی و از او کمک بخواهی . شاه نیز پذیرفت . وقتی به آنجا رسید آبی یر سر زد. خون دماغ او بند آمد ، وقتی خود را سالم یافت دوباره گردنکشی آغاز کرد . اسبی در آب دید و خواست تا لشکر او را به بند آورد اما نتوانست پس خود به سوی اسب رفت و زین به او بست و اسب هم در برابر او رام شد تا اینکه شاه خواست دمش را ببندد اسب ناراحت شد و لگدی بر سر شاه زد و او مرد و اسب در آب ناپدید شد . شاه را طبق مراسم دفن کردند پس از مرگ یزدگرد تمام بزرگانی که در زمان او پراکنده شده بودند دوباره جمع شدند از جمله کنارنگ و گستهم و قارن پسر گشتاسپ و میلاد و آرش و پیروز و تمام بزرگان ایرانی . یکی گفت : او جز ستم کاری نکرد و کسی جز رنج و خواری از او ندید پس نمی گذاریم کسی از نژاد او به شاهی برسد . وقتی خبر مرگ یزدگرد پراکنده شد بزرگانی چون الانان و بیورد و به زاد برزین همه ادعای شاهی کردند و در پارس جمع شدند تا شاه را انتخاب کنند و آشوب را از بین ببرند . بالاخره پیرمردی به نام خسرو که بسیار روشندل و جوانمرد بود را برگزیدند . وقتی خبر مرگ پدر و تصمیم بزرگان به بهرام رسید ابتدا به سوگواری پرداخت. پس از یکماه منذر به نعمان گفت : لشکری گرد بیاور تا به ایرانیان نشان دهیم که چه کسی شاه است . وقتی ایرانیان از لشکرکشی باخبر شدند پیکی به نام جوانوی را به سوی منذر فرستادند و او گفت : ای جوانمرد مرزبان هستی و نباید دست به غارت تاج و تخت بزنی . منذر گفت : با شاه سخن بگو . وقتی جوانوی بهرام را دید محو او شد و پیام خود را فراموش کرد . بهرام حالش را جویا شد و پاسخ جوانوی را به منذر سپرد. منذر گفت : به آنها بگو که بدی را خودتان آغاز کردید که حق بهرام را پایمال نمودید . جوانوی گفت : بهتر است تو با بهرام به ایران بیایید و با ایرانیان سخن بگویید شاید اثر کند . منذر و بهرام با سی هزارسپاهی به ایران آمدند. بهرام از منذر پرسید : حال باید با آنها صحبت کنیم یا بجنگیم ؟ منذر گفت : ابتدا باید با آنها صحبت کرد و دید چه نظری دارند شاید بعد از اینکه خردمندی و عقل و درایت تو را دیدند پشیمان شوند . در غیر این صورت جنگ سختی را با آنها آغاز می کنیم . ایرانیان به سوی بهرام آمدند و سلام گفتند و سپس بهرام گفت : پدران من همه شاه بودند . ایرانیان گفتند : ما از دست پدرت همیشه در عذاب بودیم . حال نام همه مدعیان پادشاهی را می نویسیم و نام تو را هم می نویسیم تا بزرگان انتخاب کنند . صد نفر نامزد شدند و در آخر چهار نفر ماندند که بهرام اول آنها بود . بعضی از ایرانیان می گفتند که بهرام را نمیخواهیم . تمام کسانی را که از یزدگرد بدی دیده بودند ، آوردند یکی دو دست وپایش بریده بود و دیگری دو گوش و دو دست و زبانش و دیگری دو کتف و یکی دیگر چشمانش را با میخ کور کرده بودند . بهرام ناراحت شد و گفت: راست میگویید . پدر من بسیار بد کرده است حتی مدتی نیز مرا زندانی نمود و طینوش مرا نجات داد . من کارهای بد پدرم را جبران میکنم . به هر حال من از فرزندان شاپور و اردشیر هستم و از طرف مادر نبیره شمیران شاه هستم . قول می دهم عادل باشم و جهان را آباد کنم . بهتر است که تاج شاهی را بر تخت گذاریم و دو طرف آن دو شیر قرار دهیم و هرکس توانست تاج را بردارد او شاه است اما اگر سخن مرا نپذیرید راهی جز جنگ نداریم . بزرگان پذیرفتند . وقتی خبر به خسرو زسید ، گفت : من پیرم و او جوان است. من نمی توانم در برابر شیرها از خودم دفاع کنم . تاج از اول شایسته او بود . پس بهرام به تنهایی با گرزی به جنگ شیران رفت . مردم گفتند : دیگر لزومی ندارد با شیران بجنگی . چرا جانت را به خطر می اندازی ؟ اما بهرام نپذیرفت و به جنگ شیران رفت و با گرز آنها را کشت و بر تخت نشست

[ پنج شنبه 12 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 18:28 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1541

داستان شماره 1541


پادشاهی شاپور اردشیر


بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت صد و هفتاد و سوم داستانهای شاهنامه

پادشاهی شاپور سی سال و دو ماه بود . وقتی شاپور بر تخت نشست به همه گفت که همان رسمهای اردشیر را اجرا می کند و از دهقان یک به سی مالیات می گیرد تا به کار لشکر بپردازد . وقتی خبر مرگ اردشیر به همه جا رسید از روم سپاهیانی از شهرهای قیدافه و پالونیه به سوی ایران روان شدند . سپهدار لشکر روم بزانوش بود که در هنگام نبرد تن به تن با گرشاسپ نامدار دلیر ایرانی جنگید ولی هیچکدام نتوانستند دیگری را شکست دهند . سرانجام لشکریان هر دو گروه درهم آمیختند و در آخر بزانوش گرفتار شد و ده هزار رومی مردند و هزارودویست مجروح دادند پس قیصر پیام صلح فرستاد . شاپور از پالوینه به سوی اهواز رفت و شهرستانی به نام شاپورگرد بوجود آورد . شهرستانی برای اسیران رومی ساخت و کهن دژ را در نشابور ساخت و هرجا میرفت بزانوش را هم میبرد . رود پهنی در شوشتر بود به بزانوش گفت : اگر پلی بسازی که ما برگردیم و این پل بماند من تو را به شهر خودت میفرستم . بزانوش شروع به ساخت پل کرد و سه سال طول کشید و بالاخره پل ساخته شد و شاپور نیز او را آزاد کرد . پس از گذشت زمان پادشاهی ، روزی شاپور بیمار شد و اورمزد را فراخواند و نصایح و پندهایی به او کرد و سپس جان سپرد
پادشاهی اورمزد شاپور
پادشاهی اورمزد شاپور یکسال و دو ماه بود . اورمزد نیز به رسم شاهان قبل رفتار میکرد ولی مدت پادشاهی او زیاد نبود و چون هنگام مرگش رسید پسرش بهرام را فراخواند و اندرزهایی به او داد و جان سپرد


پادشاهی بهرام اورمزد


پادشاهی بهرام اورمزد سه سال و سه ماه و سه روز بود . بهرام بر تخت نشست اما عمر پادشاهیش نیز چندان دراز نبود . او پسری به نام بهرام بهرام داشت . پس او را فراخواند و به رسم شاهان قدیم نصایحی به او کرد و درگذشت


پادشاهی بهرام بهرام


پادشاهی بهرام بهرام نوزده سال بود . وقتی بهرام بر تخت نشست ابتدا آفرین خدا را به جا آورد و سپس پندهایی به سران و بزرگان داد و پس از نوزده سال پسرش بهرام بهرامیان به جای او نشست


پادشاهی بهرام بهرامیان


پادشاهی بهرام بهرامیان چهار ماه بود . او پادشاه عادلی بود و او را کرمان شاه مینامیدند.چهار ماه از پادشاهیش نگذشته بود که فهمید زمان مرگش فرارسیده است و پس از نصیحت به فرزندش جهان را به او سپرد و درگذشت


پادشاهی نرسی بهرام


پادشاهی نرسی بهرام نه سال بود . او پس از بر تخت نشستن با عقل و دانش پادشاهی کرد تا اینکه عمرش به آخر رسید و پندهایی به پسرش اورمزد داد و جان سپرد


پادشاهی اورمزد نرسی


پادشاهی اورمزد نرسی نه سال بود و پس از آن عمرش سر رسید و پسرش شاپور به پادشاهی رسید


پادشاهی شاپور اورمزد ملقب به ذوالاکتاف


پادشاهی شاپور اورمزد هفتاد سال بود . مدتی از مرگ اورمزد نرسی گذشت و همسرش باردار بود و پس از نه ماه پسری به دنیا آورد و موبد نام او را شاپور نهاد . جشن بزرگی گرفتند و همه شادمان بودند پس وقتی چهل روزه شد او را برتخت پدر نشاندند . موبدی به نام شهروی مدت زمانی کارهای پادشاهی را انجام می داد . چند سال بعد شبی شاه در طیسفون نشسته بود و موبد هم در کنارش بود که ناگاه خروشی برخاست و شاه علت را پرسید .موبد گفت : الان مردم به سوی خانه میروند و چون پل دجله تنگ است به یکدیگر می خورند و هر کسی از بیم آب می خروشد . پس شاپور گفت : باید پلی وسیع بسازند تا مردم به راحتی از آن رد شوند . همه از کیاست این کودک شاد شدند . بزودی کودک علوم مختلف را فراگرفت و سپس به علوم جنگی و گوی و چوگان پرداخت و وقتی هشت ساله شد تاج بر سرش نهادند و رسما شاه شد . در این زمان رئیس قوم غسانیان طائر شیردل سپاهی از روم و پارس و بحرین و کرد و قادسی جمع کرد و به ایران حمله برد و شهر طیسفون را به تاراج برد و نوبهار دختر نرسی را اسیر کرد و با خود برد . پس از یکسال نوبهار دختری بدنیا آورد که او را مالکه نامیدند . وقتی شاپور بیست و شش ساله شد لشکری آماده کرد و به جنگ طائر رفت و جنگی شدید درگرفت و یکماه طول کشید . سحرگاهی شاپور در بیرون قلعه بود که مالکه او را دید و عاشقش شد پس به دایه اش گفت تا پیام عشق او را به شاپور برساند و دایه نیز چنین کرد . وقتی شاپور پیام مالکه را شنید شاد شد و گفت که او را با جان و دل می پذیرد . پس مالکه پدر را بیهوش کرد و سپس در دژ را گشود و خود به نزد شاپور رفت. شاپور او را به پرده سرا برد و سپس سپاهیان داخل دژ شدند و بسیاری از نامداران را کشتند و طائر اسیر شد و شاپور عمه اش نوبهار را با عزت و احترام با خود برد و سپس دستور قتل طائر را داد و سر از تنش جدا نمودند و جسدش را آتش زدند . پس از آن شاپور هر عربی را که می دید ، می کشت و دو کتف او را با شمشیر میزد . به همین خاطر اعراب او را ذوالاکتاف نامیدند . روزی شاپور ستاره شناس را فراخواند و از طالعش پرسید . ستاره شناس پاسخ داد : کاری پر رنج در پیش داری . شاپور گفت : آیا می شود جلوی آن را گرفت ؟ ستاره شناس پاسخ منفی داد و شاپور به خدا پناه برد . روزی شاپور آرزو کرد که روم را ببیند پس با پهلوانی از بزرگان این موضوع را در میان گذاشت و او نیز کاروانی پر از دینار و دیبا و گوهر به راه انداخت و با شاپور به راه افتاد . وقتی به روم رسیدند به در خانه قیصر رفت و خود را بازرگانی از پارس معرفی کرد پس وقتی به نزد قیصر رسید به ستایش او پرداخت و قیصر نیز از او پذیرایی کرد . مردی ایرانی که در دربار روم بود به قیصر گفت : او شاپور شاه ایران است . قیصر متعجب شد ولی به روی خود نیاورد . وقتی شاپور مست شد او را گرفتند و در درون چرم خر دوختند و به اتاق تاریکی بردند . کلید اتاق در دست زن قیصر بود . زن کلید را به کنیز خود که ایرانی نژاد بود سپرد . قیصر همانروز لشکرش را به سوی ایران حرکت داد و ایران را گرفت . بسیاری از ایرانیان یا کشته شدند یا اسیر و یا فراری بودند و بسیاری نیز به اجبار به دین مسیح درآمدند . مدتی گذشت و کنیز قیصر از اسارت شاپور ناراحت بود پس به او گفت : چطور کمکت کنم ؟ شاپور پاسخ داد : هر روز چرم را با شیر داغ آغشته کن و بمال تا پاره شود و کنیز نیز چنین نمود تا بالاخره شاپور توانست از چرم بیرون بیاید . شاپور در فکر چاره بود تا فرار کند . کنیز گفت : فردا جشن بزرگی است و همه به محل جشن میروند . وقتی زن قیصر بیرون رفت من نیز دو اسب با تیروکمان می آورم .شاپور شاد شد و به او آفرین گفت و روز بعد هر دو سوار بر اسب از آنجا فرار کردند و به ایران رفتند . در راه به دهی رسیدند و در خانه باغبانی را زدند و از او خواستند که اجازه دهد تا شب را آنجا بمانند . باغبان پذیرفت و از آنان پذیرایی کرد. شاپور از وضع ایران پرسید و باغبان ماجرای حمله قیصر را گفت . شاپور درباره موبدموبدان پرسید و باغبان محل زندگی او را گفت . پس شاپور گل مهر طلب کرد و بعد نگینی بر آن نهاد و به باغبان گفت : این را به موبدموبدان بده . باغبان نیز چنین کرد . موبد وقتی گل را دید گریست و گفت : این مرد کجاست ؟ باغبان گفت : در خانه من است . پس موبد فرستاده ای به پهلوان سپاه فرستاد و خبر آمدن شاپور را داد و سپس سپهبد لشکریان را جمع کرد و به در خانه باغبان آمدند . شاپور نیز به دیدن آنها رفت و تمام ماجرا را بازگفت و بعد دستور داد تا به هر سو طلایه بفرستند و همه راههای طیسفون را ببندند تا فعلا قیصر از آمدن شاپور باخبر نشود چون هنوز آمادگی جنگی وجود نداشت و باید منتظر آمدن بقیه سپاه می شدند . پس از مدتی موبد لشکریان زیادی آورد و شاپور نیز کارآگاهانی فرستاد تا از وضعیت قیصر خبر بیاورند و آنها گفتند که قیصر به جز شکار و می خوردن به چیزی نمی اندیشد و سپاهیانش همه پراکنده شده اند .شاپور شاد شد و به سوی طیسفون حمله برد و رومیان را شکست داد و سراپرده قیصر را زیرورو کرد و قیصر را اسیر نمود . روز بعد نامه هایی به کشورهای مختلف فرستاد و از فتح خود و سرنوشت قیصر روم گفت . سپس دست و پای تمام اطرافیان قیصر را برید و بعد قیصر را به حضور طلبید . قیصر شروع به لابه کرد اما شاپور گفت : ای فریبکار من که با تو کاری نداشتم چرا مرا در پوست خر اسیر کردی ؟ قیصر گفت : تاج و تخت مرا مغرور کرد . شاه گفت : چرا ایران را خراب کردی ؟ باید تمام اموالی که از ایران بردی برگردانی و بعد هرچند نفر از ایرانیان را که کشتی در برابر هریک نفر ایرانی ده نفر رومی تاوان دهی و درختهایی که بریده ای دوباره بکاری و اگر چنین نکنی پوست از سرت می کنم . پس دو گوش و بینی او را سوراخ کرد و مهاری به بینی او بست و پاهایش را به بند کشید . سپس شاپور لشکری آماده ساخت و به سوی روم رفت و آنجا را ویران کرد .وقتی خبر اسارت قیصر به رومیان رسید همه ناراحت شدند و برادر قیصر یانس به کینخواهی او لشکری ساخت و به سوی ایرانیان حرکت کرد . جنگ سختی درگرفت و بسیاری تلف شدند . وقتی شاپور لشکر را به سوی یانس حرکت داد او فهمید که توان برابری با آنها را ندارد و فرار کرد و شاپور نیز به دنبال آنها رفت و بسیاری از رومیان را کشت و آنها شکست خوردند . سپس رومیان شخصی به نام بزانوش را به جای قیصر نشاندند . بزانوش فهمید که توان زورآزمایی با ایرانیان را ندارد پس نامه ای به شاپور نوشت و گفت : بهتر است که دست از خونریزی برداریم . اگر به تو بدی شده از قیصر قبل بوده است که اکنون اسیر توست و مردم تقصیری ندارند . شاپور وقتی نامه را خواند آنها را بخشید و پیام فرستاد که اگر عاقلی به نزد من بیا تا با هم پیمان ببندیم . بزانوش به همراه نامداران روم با درم و دینار فراوان به سوی شاپور رفت و عذرخواهی نمود . شاپور آنها را بخشید و گفت : بسیاری از ایران اکنون ویرانه شده است و من میخواهم که در عوض سه بار در سال صدهزار دینار رومی بدهی و نصیبین را هم به ما دهی . بزانوش پذیرفت و عهدنامه ای نوشتند . وقتی اهالی نصیبین باخبر شدند ، آماده نبرد گشتند و شاپور هم به جنگ آنها رفت و یک هفته جنگ طول کشید و بالاخره اهالی نصیبین شکست خوردند و امان خواستند و شاپور هم آنها را بخشید . سپس شاه آن کنیز را که به او کمک کرده بود نزد خود خواند و به آن باغبان اموال زیادی بخشید .قیصر همچنان دربند بود تا مرد . شاپور او را با تابوتی باشکوه به روم فرستاد . سپس شهری برای اسیران ساخت و نام آن را خرم آباد نهاد . شهری هم در شام بوجود آورد و نامش را پیروز شاپور نهاد و در اهواز هم شهری ساخت
پس از آنکه پنجاه سال از پادشاهی او گذشت مردی نقاش از چین به نام مانی ادعای پیامبری کرد و از شاپور نیز یاری خواست .شاه به مشورت با بزرگان پرداخت و آنها گفتند : او فقط نقاشی چیره دست است . شاه مانی را نزد خود و موبدش فراخواند و به مباحثه پرداختند . مانی در میان از سخن فرو ماند و شاپور عصبانی شد و دستور داد تا پوستش را بکنند و پر از کاه کنند و بر در شهر بیاویزند تا دیگر کسی جرات چنین ادعایی نکند . وقتی شاپور به اواخر عمرش رسید و از زندگی نومید شد برادرش اردشیررا فراخواند و در نزد بزرگان به او گفت : اگر با من پیمان ببندی وقتی پسرم شاپور بزرگ شد تخت و تاج را به او بسپاری ، من هم تخت و تاج را به تو می سپارم . اردشیر پذیرفت پس شاپور نصایحی به او کرد و او را شاه ایران نمود و درگذشت

[ پنج شنبه 11 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 20:24 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1540

داستان شماره 1540


پادشاهی ساسانیان


بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت صد و هفتاد و دوم داستانهای شاهنامه


اردشیر بابکان

پادشاهی اردشیر بابکان چهل سال و دو ماه بود . او در بغداد بر تخت نشست و سپاهش را به قسمتهای مختلف میفرستاد تا اگر کسی سر دشمنی دارد سرش را به زیر آورند
پس از آنکه اردوان کشته شد اردشیر با دختر او ازدواج کرد . دو پسر اردوان دربند بودند و دو پسر دیگر نیز در هند آواره شده بودند پس بهمن همان پسری که در هند بود پیکی با زهر نزد خواهرش فرستاد و گفت : به او بگو اردشیر دشمن ماست و این همه بلا بر سر ما آورده .آیا درست است که با او همراه شوی ؟ اگر میخواهی بانوی ایران شوی این زهر را به او بخوران . خواهر نیز دلش به حال برادر سوخت و روزی که اردشیر از شکار برگشته بود زهر را در شربت او ریخت و به نزد او برد . وقتی اردشیر آن را به دست گرفت از دستش افتاد و شکست و دختر لرزان شد . اردشیر شک کرد و دستور داد تا مرغ خانگی آوردند و او کمی از مایع خورد و مرد . پس شاه به موبد گفت: سزای چنین زنی چیست ؟ موبد گفت :باید سر از تنش جدا کنید . پس شاه دختر را به وزیر سپرد و دستور قتل او را داد .دختر به وزیر گفت : من کودکی در شکم دارم . صبر کن تا او بدنیا بیاید بعد مرا بکش. وزیر به نزد شاه رفت و موضوع را گفت : اما شاه نپذیرفت و باز هم دستور قتل او را داد . وزیر با خود فکر کرد شاه پسر ندارد اگر صبر کنم تا بچه بدنیا بیاید و سپس دستور را اجرا کنم چیزی از دست نمیدهم . پس زن را در خانه حود پنهان کرد . بعد فکر کرد ممکن است دشمنان بدگویی کنند بنابراین رفت و خایه اش را برید و در نمک خواباند و در کیسه ای نهاد و به در کیسه مهر زد و آن را نزد شاه برد و گفت : این به امانت نزد شما باشد . وقتی هنگام زادن بچه رسید صدایش را درنیاورد و همه کارها را پنهانی انجام داد و نام کودک را شاپورنهاد . هفت سال کودک را مخفی کردند . روزی وزیر به نزد اردشیر آمد و او را گریان دید و علت را جویا شد . او گفت : من پنجاه و یک سال از عمرم میرود و هنوز پسری ندارم . او گفت : ای شاه اگر به من امان دهی من رنج تو را پایان میدهم . شاه گفت :نترس . حرفت را بزن . وزیر گفت : آن کیسه ای که به امانت دادم بدهید ، پس کیسه را آوردند و او باز کرد و نشان داد و گفت : تو خواستی من دختر اردوان را بکشم و من این کار را نکردم چون فرزندی در شکم داشت پس خایه ام را بریدم تا بدنامی پیش نیاید. اکنون پسرت هفت ساله است و نامش شاپور می باشد و در کنار مادرش روزگار میگذراند. شاه گفت : غم را از دلم برداشتی حالا او را با صد پسر همسال در میدان بیاور تا من او را شناسایی کنم . وزیر چنین کرد و شاه به نظاره کودکان پرداخت سپس به یکی از افراد گفت : برو گوی را به نزد من بیاور تا ببینم کدامشان جرات نزدیک شدن به مرا دارند . چنین کردند و کودکان هیچکدام به جز شاپور به طرف شاه نرفتند . شاه او را به بغل گرفت و سر و چشمش را بوسه داد و مال و اموال زیادی به وزیرش بخشید و سپس از گناه دختر اردوان هم گذشت و او را به قصر بازگرداند . سپس فرهنگیان را فراخواند و پسرش را به آنان سپرد و نوشتن به پهلوی را به وی آموختند و تمام فنون جنگ و رزم را هم آزمود . سپس شاه دستور داد تا سکه زدند و در یک طرف سکه نام اردشیر و در طرف دیگر نام وزیرش را حک کردند . بعد شهری زیبا و خرم ساخت و آن را جندشاپور نامید.پس از مدتی شاپور بزرگ شد و شاه همیشه در جنگ بود تا جاییکه خسته شد و به وزیرش گفت : آیا نمی شود بدون جنگ جهان را به دست آورم ؟ وزیر به شاه گفت : بهتر است طالع خود را از کید هندی که بسیار دانشمند است بپرسی . پس شاه پیکی به نزد کید فرستاد و او طالع شاه را دید و گفت : اگر دختری از نژاد مهرک با پسرت ازدواج کند تمام ایران به راحتی زیر سلطه شما میرود . وقتی شاه پیغام کید را شنید ناراحت شد و گفت : دشمن را به خانه ام بیاورم ؟ پس کسانی را به دنبال دختر فرستاد تا او را بیابند و بکشند . سوارانی به جهرم رفتند اما دختر فرار کرد . مدتی بعد شاه به شکار رفت و پسرش نیز با او همراه بود .سواران شروع به تاختن کردند و شاپور از دور دهی دید و تاخت تا به آنجا رسید و دختری چون ماه دید که سطلی را به چاه انداخته بود . دختر به پیشواز شاپور آمد و گفت : اگر تشنه هستی الان از چاه آب خنک می کشم . شاپور گفت : خودت را رنج مده که خدمتکاران من هستند . دختر به کناری رفت و غلام شاپور آمد تا سطل را از چاه بکشد اما نتوانست . شاپور او را سرزنش کرد و خود طناب را کشید اما نتوانست سطل را بیرون آورد پس دختر آمد و سطل را بیرون کشید و گفت : از نیروی شاپور بی گمان آب به شیر تبدیل میشود . شاپور به دختر چرب زبان گفت : تو از کجا مرا می شناسی ؟ دختر پاسخ داد که شاپور پهلوانی است با زور فیل و در بخشندگی همچون دریای نیل است و قدمی چون سرو دارد . شاپور از نژاد دختر پرسید و او گفت : من دختر کدخدای ده هستم . اما شاپور نپذیرفت و گفت : دروغ نگو . تو از نژاد بزرگان هستی . دختر گفت : اگر به من امان دهی راستش را میگویم . شاپور گفت : تو در امانی . دختر گفت : من دختر مهرک هستم و در کودکی پارسایی مرا به کدخدا سپرد و از ترس شاه اینجا پنهان شدم . پس شاپور نزد کدخدا رفت و گفت : این دختر زیبا را به من بده و شاهد ما باش . کدخدا هم پذیرفت . پس از ازدواج نه ماه بعد پسری بدنیا آمد که او را اورمزد نامیدند . مدتی گذشت و او هفت ساله شد و او را پنهان میکردند . روزی وقتی اردشیر به شکار رفت و شاپور هم همراهش بود ، اورمزد با چند تن از کودکان بازی میکرد . ناگاه توپشان به نزدیک شاه افتاد و هیچکدام از کودکان جز اورمزد توپ را برنداشت . همه متعجب شدند و شاه گفت : او پسر کیست ؟ اما کسی پاسخ نداد . پس او را آوردند و شاه از خودش پرسید و کودک گفت : من پسر شاپور هستم . شاه خندید و به شاپور نگاه کرد . شاپور با نگرانی جلو آمد و گفت : آری او پسر من و دختر مهرک است و نامش اورمزد میباشد. شاه خوشحال شد و او را در بر گرفت و به نامداران شهر گفت : هرکسی که عاقل باشد باید همیشه به گفته ستاره شناسان اعتماد کند زیرا کید گفته بود که استواری ایران و پایندگی ما به ازدواج شاپور و دختر مهرک بستگی دارد
اردشیر برای اینکه لشکرش را افزایش دهد و همیشه لشکری آماده داشته باشد دستور داد تا هرکس که پسردارد باید به او کلیه فنون جنگ و سواری و استفاده از گرز و کمان و تیر را بیاموزد و وقتی کودکان این فنون را آموختند به درگاه شاه می آمدند و نام می نوشتند تا در موقع جنگ از آنها استفاده شود و مستمری هم برایشان در نظر گرفته بود. اردشیر در درگاهش افراد باسواد و معلومات را وارد کرد و بیسوادان جایی در آنجا نداشتند . وی کاردارانش در شهرهای مختلف را به رعایت عدل و انصاف سفارش میکرد و نصایح زیادی نیز به بزرگان داشت و آنها را به کارهای نیک و کمک به ستمدیدگان سفارش می نمود . او کارآگاهانی به جاهای مختلف کشور فرستاد تا از وضع مردم به او خبر دهند اگر در جایی زمین خراب بود یا آب و هوا خوب نبود خراج را بر میداشت . وقتی اردشیر هفتادوهشت ساله شد بیمار گشت و فهمید که زمان مردن رسیده است پس شاپور را فراخواند و شروع به پند و اندرز او کرد و گفت :به سخنان بدگویان گوش مکن و بدان که دین و تخت شاهی به هم وابسته اند . سه چیز تخت شاه را سرنگون میکند . اول بیدادگری دوم اینکه فرد بی هنر را بر هنرمند ترجیح دهی و سوم اینکه به فکر انباشته کردن گنج باشی و به نیازمندان نرسی . در زمان حمله دشمن فورا سپاه را آماده کن و کار را به فردا نینداز . حالا دیگر زمان رفتن است پس تو تابوت مرا مهیا کن و بعد به تخت سلطنت بپرداز . این را گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد

[ پنج شنبه 10 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 18:5 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1539

داستان شماره 1539


كشته شدن كرم


بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت صد و هفتاد و یکم داستانهای شاهنامه

چون كار مهرك و فتنه او تمام شد، اردشير سپاه خود را روانه جنگ كرم كرد و با دوازده هزار سپاهي كار آزموده روانه راه شد
در سپاه اردشير مردي پهلوان و فرزانه بود به نام شهرگير. اردشير به او گفت: شب و روز طلايه را پاسداري كن، ديدبان بگذار، پاسبان قرار بده و روز و شب بيدار باش تا من چنانكه جدم اسفنديار كرده بود كيميايي بسازم كه در نابودي كرم به كار آيد
چون كارم به پايان برسد روانه دژ خواهم شد و شما بهوش باشيد اگر ديدبانهاي سپاه در روز دودي بينند كه از دژ بالا آمد يا شب آتشي از دژ زبانه زد بدانيد كه كار كرم به پايان رسيده و من موفق شده ام
اردشير اين بگفت و هفت مرد از سرداران خود را انتخاب كرد و آماده كار شد. اما هيچ كس نمي دانست اردشير چه مي خواهد بكند. بعد سر گنج خانه رفت، گوهرهاي ارزنده برگرفت، هديه هاي فراوان برگزيد، آنها را در صندوق نهاد و دو صندوق هم پر از سرب و ارزيز كرد. ديگي از روي دربار جواهر نهاد، دو الاغ هم فراهم كرد، خود و سردارانش به لباس خر بنده ها درآمدند و جامه گليم پوشيدند
روي بارها هم زر و سيم نهادند و از بيراه به سوي دژ روانه شدند و آن دو روستايي جوان را كه راهنماييش كرده بودند نيز به همراه خود بردند. چون به نزديك دژوازه دژ رسيدند نگهبان دژ را پيش خواند. به دروازه دژ شصت مرد نگهباني مي كردند كه پرستاري كرم نيز با ايشان بود
يكي از آنها فرياد كرد در صندوقت چه داري. اردشير پاسخ داد: همه گونه كالايي در بار دارم. جامه، زينت، ديبا، دينار، خز و گوهرها. پرسيد كيستي؟
پاسخ گفت: بازرگاني خراساني ام با خستگي تا اينجا آمده ام. از بخت كرم مال فراوان دارم. خرسندم كه تا تخت كرم پيش آمدم. اگر بيش از اين كرم را بپرستم روا باشد. چه از بخت او بود كه زندگي من بسامان رسيد
نگهبانان خوشحال شدند و در دژ را باز كردند. اردشير و يارانش با ده خر وارد حصار شدند. چون در دژ پشت سرشان بسته شد اردشير بارها را زمين گذارد و به هر كدام از نگهبانان چيزي بخشيد. بعد سفره اي گسترد و خود به خدمت ايشان ايستاد، در صندوقي را گشاد جام شرابي پر كرد و به هر يك از آنها داد اما هيچ يك از آنها نخوردند و گفتند ما نگهبان كرم هستيم و از غذاي او يعني شهد و شير و برنج و سبزي يعني چون او خود را سير مي كنيم و از خوردن شراب معذوريم
غذاي ما فقط برنج است و شير. اردشير گفت: اتفاقاً من برنج و شير فراوان آورده ام و نيت كرده ام سه روز غذاي كرم را شخصاً تقديم كنم تا جاه من در جهان افزوده شود
شما مي توانيد سه روز به راحتي مي بخوريد و روز چهارم در اينجا بازاري برپا مي كنم و هر مالي كه به همراه آورده ام به اقبال كرم در آنجا مي فروشم. آن شصت نفر خوشحال شدند و گفتند چه بهتر اين افتخار از آن تو باشد. ياران اردشير سر كوزه هاي شراب را گشودند و

بخوردند چيزي و مستان شدند
پرستندگان مي پرستان شدند   
  
چون بي هوش افتادند اردشير سرب و ارزيزها را در آن ديگ رويين كه آورده بود ريخت، زير آن آتش افروخت و سرب را گداخت. چون هنگام غذا دادن كرم شد سرب و ارزيز جوش آمده را در گلوي كرم ريختند. كرم ناتوان شد و گلوي او با صدايي وحشت آور از درون تركيد
اردشير بيرون آمد، اول آن شصت نفر مست را از ميان برد. و بعد در دژ آتش افروختند. ديدبان ها نزد شهرگير رفتند و گفتند اردشير پيروز شد. شهرگير سپاه را حركت داد تا به پاي دژ رسيد. هفتواد آگاه شد به باروي دژ رفت كه با اردشير روبه رو شد. اردشير به شهرگير گفت: مواظب باش هفتواد فرار نكند. اگر بگريزد چيزي در دست تو نخواهد ماند، اما بدان كه من كرم را سرب در گلو ريختم و مرد. ايرانيان خوشحال شدند، و

سوي لشكر كرم برگشت باد
گرفتار شد در زمان هفتواد

شاهوي هم به دست سپاه افتاد. اردشير گفت: آن دو بدخواه را از ميان بردند تا مردم فقط خداي يگانه را
بپرستند

[ پنج شنبه 9 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 20:3 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1538

داستان شماره 1538


 

داستان هفتواد و سرگذشت آن كرم كه در ميان سيب بود


بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت صد و هفتاد داستانهای شاهنامه

ببين اين شگفتي كه دهقان چه گفت
بدانگه كه بگشاد راز نهفت

اي فرزند! از شهر كجاران به درياي پارس شهري بود بسيار فقير با مردم فراوان و اگر همه كوشش نمي كردند نانشان به دست نمي آمد
در آن شهر دختران فراواني زندگي مي كردند. اما پسران در آن شهر اندك بودند و هرگز تعداد ايشان به آن اندازه كه شوي دختران شوند نبود. چون شوهر نبود دختران همه صبح و شام كار مي كردند تا نان خود را به دست آورند
در كنار آن شهر كوهي بود كه دختران هر بامداد با هم به آنجا مي رفتند، هر روز مقداري پنبه مي كشيدند و با دوكي براي يافتن آن به كوهستان پنهان مي بردند. روزي از روزها دختران با هم خوش و خندان از شهر تا كنار كوه رفتند. سفره گستردند، هر كس هر خوراكي كه آورده بود در سفره نهاد و همه با هم بخوردند
حرف و سخني جز بافتن پنبه نداشتند. شب هنگام به سوي خانه بازگشتند و پنبه ها را كه ريسمان درازي شده بود انباشته كردند و مثل هميشه به خانه رسيدند. اي فرزند! آن شهر چنانكه گفتيم بسيار فقير بود اما نهادي خرم داشت. در آن سرزمين مردي زندگي مي كرد كه هفت پسر داشت و به همين جهت او را هفتواد مي گفتند
البته خداوند به او يك دختر هم داده بود. هفتواد دختر را چنانكه رسم آن ديار بود به كسي نمي شمرد. روزي از روزها كه دختران با هم به دوك رشتن رفتند باز به هنگام ناهار سفره گستردند. و هر كس هر چه داشت در آن نهاد. دوك ها را به كناري گذاشتند و بخوردن نشستند. بادي وزيد و سيبي از درخت افتاد. دختر هفتواد آن را بديد و سبك بر گرفت، كنون بشنو اين داستان شگفت.
دختر سيب را با دندان دو تا كرد تا آمد در دهان بگذارد ناگاه در ميان آن كرمي ديد. فكر كرد اگر آن را به دور بيندازد در هواي خشك خواهد مرد، اين بود كه دلش به جاي كرم سوخت، با انگشت آن را از سيب بيرون آورد و در پنبه دوكدان خودش جاي داد. وقتي كه دوباره شروع به رشتن كرد و از دوكدان پنبه برداشت نيت كرد
گفت به نام خداوند بي يار و جفت، من امروز را به طالع اين كرم پنبه رشته مي كنم. دختران شنيدند و شادمانه خنديدند، چنان خنده اي كه دندان هاي سپيدشان آشكار شد. در شامگاه دختر ديد دو برابر هر روز پنبه رشته است با خوشحالي شمارش آن را بر زمين نوشت
بعد هم با سرعت به خانه آمد و آنچه را رشته بود به مادرش نشان داد. مادر خوشحال شد بر او آفرين كرد، دعايش نمود و با هم ريسمان ها را شمردند، ديدند دختر دو برابر هر روز كار كرده است. روز ديگر دختر به همسالان خود گفت: من از طالع اين كرم آنقدر ريسمان مي بافم كه نياز بكار نداشته باشم. آن روز هم به طالع كرم پنبه ها را با دوك رشته كرد و به موقع هر روز دسترنج خود را به سوي خانه برد و مادرش با شمارش آنها از روز پيش خوشحالتر شد. دختر كرم را ديگر همراه خود سر كار نمي برد بلكه هر بامداد چون بلند مي شد اول كرم را غذا مي داد و تكه سيبي نزد او مي نهاد و بعد دوكدان را پر از پنبه مي كرد و به كوه مي رفت و هرچه پنبه مي برد تا شب مي رشت
يك روز پدر و مادر به دختر گفتند: تو چه مي كني كه هر روز بيشتر از روز پيش ريسمان مي بافي. نكند با پريان يار شده اي و آنها تو را ياري مي كنند. دختر پاسخ داد: اي مادر نه پري در كار است و نه يار و ياور. آنچه من مي كنم از طالع آن كرم سيب است كه نگه داشته ام. دختر رفت كرم را آورد و به آنها نشان داد. هفتواد هم كرم سيب را به فال نيك گرفت و پس از آن هر كار كه مي خواست بكند به طالع كرم سيب مي كرد. طالع كرم براي هفتواد هم آمد داشت
روزگاري گذشت و زندگي هفتواد به طالع كرم سيب هر روز بهتر شد و از آن فقر بيرون آمدند و خلاصه آبي زير پوستشان رفت
كم كم اهل خانه همه هوادار كرم شدند. غذايش مي دادند، پذيرايي مي كردند، زيرش را عوض مي كردند و ديري نگذشت كه كرم

تناور شد و اندامش نيرو گرفت
سر و پشت او رنگ نيكو گرفت

خوردن و خوابيدن كاملاً به او هم ساخته بود. رفته رفته چاق شد چنانچه دوكدان براي كرم تنگ شد و تنه اش به اين ور و آن ور مي گرفت. روزها گذشت كرم رنگ و خط و خالي پيدا كرده بس زيبا بود بايد مي بوديم و مي ديديم و هر روز هم بخت و اقبال بيشتر به هفتواد رو مي كرد و او همه به حرمت كرم مي افزود
كرم كه بزرگتر شد هفتواد صندوقي درست كرد و در درون صندوق جايگاه كرم را در نهايت آسايش فراهم كرد و با ياري به يك كرم سيب، هفتواد مردي شد دادگستر. ارجمند، توانگر و سرشناس و هفت فرزندش نيز توانگر و صاحب اسم و رسم شدند   
اي فرزند، ايشان را در هما آسايش داشته باش تا به عاقبت كارشان برسيم. در آن شهر اميري بود صاحب لشكر و نيرو. هر روز از هفتواد بهانه مي گرفت كه پولي از او بستاند و هرچه هم كوشش مي كرد از راز ثروت هفتواد سر درنمي آورد
مردم شهر هم همه از آن امير ناراحت بودند زيرا به مال و زندگي رعيت چشم داشت
روزي از روزها هفت پسر هفتواد مردم شهر را بسيج كردند و با نيزه و تيغ و تير به سوي ارگ آن امير ظالم و ناسالم رفتند. در واقع چون كارد به استخوان مردم رسيد عليه ستمكار قيام كردند
هفتواد خود در جلو مردم شهر شمشير در دست پيش مي رفت. چون جنگ آغاز شد او و فرزندانش در جنگ داد مردي دادند. همه شهر را گرفتند و امير بدگوهر را به سزاي خود رسانيدند. در گنج خانه را باز كردند، مقداري نصيب مردم شد و بيشترش را هفتواد و فرزندانش صاحب شدند و چون مال نزد ايشان جمع شد كم كم خدا را فراموش كردند و حرص و آز وجودشان را فرا گرفت
مردم دور هفتواد جمع شدند و او را رئيس شهر كردند. هفتواد با ياران خودش از شهر كجاران به سوي كوه رفت. در بلندي كوه دژي بزرگ ساخت. با ياري مردم دري آهنين براي دژ ساختند و دژ به صورت شهري درآمد بزرگ و زيبا برج و باروي شكست ناپذير. از بخت هفتواد چشمه اي كه در آن كوهسار بود ميان دژ قرار گرفت و ساكنان آن از جهت آب نيز بي نياز شدند. بعد هم دور آن ديواري ساختند بسيار بلند كه به خوبي مي توانست دژ را از حمله دشمنان حفظ كند
اي فرزند! بشنو از كرم كه هر روز غذاي بهتر مي خورد و بزرگتر مي شد و صندوق هم براي تن او كوچك و كوچكتر. هفتواد گفت سنگ كوه را تراشيدند و حوضي بزرگ ساختند. درونش را آماده كردند و كرم را نرم نرم در جاي جديد قرار دادند. كرم هم هر روز همچنان غذا مي خورد و فربه تر مي شد. هرچه خوراكي و علف گير مي آمد برايش مي بردند. ساعتي بعد تمام آن را مي خورد و باز سر و صداي كرم بلند مي شد
چند سال گذشت تا اينكه كرم به اندازه يك پيل شد و با شاخك ها و صورتي بزرگ و پر آب و رنگ و دهاني فراخ. چندي ديگر گذشت و كار كرم آنقدر بالا گرفت كه هفتواد آن دژ را كرمان نام نهاد و به قول شاهنامه همان مكان است كه امروز كرمان ناميده مي شود. كم كم كار بالاتر رفت و كرم صاحب دربار و سپاه و مستخدم شد
دختر هفتواد نگه دار مخصوص كرم بود. پدر دختر سپهدار جنگي كرم بود. كم كم براي كرم منشي، دبير و وزير انتخاب كردند و غذاي كرم هم شد شهد و شير. حالا كرم هم لذتي مي برد، جاي گرم و نرم داشت و تيمارش مي كردند. عسل و شير خوردش مي دادند و هفتواد هم هر روز بر در خانه كرم مي ايستاد و به نام كرم دستور مي داد. دادرسي و تشويق و تنبيه مي كرد.
كم كم كرم صاحب همه جا و همه چيز شد. از درياي چين تا كرمان سرزمين كرم بود. هفت پسر هفتواد با ده هزار سپاهي از دژ حفاظت مي كردند هر پادشاهي كه به جنگ آنها مي آمد چون به نزديك دژ مي رسيد شكست مي خورد و عاقبت دژ هفتواد چنان شد كه باد هم قدرت جنبيدن در كنار آن را نداشت. همه مردم ثروتمند و مالدار شدند. شهر مستحكم و پر از گنج و سپاه شد و مدت ها گذشت تا به اردشير آغازگر ساسانيان خبر رسيد در كنار شهر كجاران كرمي باعث برگشتن مرد از آيين خدا شده است
اردشير خشمگين شد و دستور داد تا سپاهي فراوان به سوي قلعه هفتواد روانه شد. خبر به هفتواد دادند كه سپاه اردشير در راه است. هفتواد طبق معمول گروهي را انتخاب كرد و در گوشه اي از كوهستان كمين كرد تا دشمن نزديك شود. لشكريان اردشير به نزديك قلعه رسيدند و دست به كار خراب كردن قلعه بودند كه هفتواد فرمان داد سپاهش از كمينگاه بيرون بيايد و بر اردشير حمله كند
جنگي بزرگ درگرفت. هفتواد و فرزندان به طالع كرم چنان جنگيدند كه فقط گروه اندكي از سپاه اردشير توانست بگريزد. خبر به اردشير دادند؛ از شكست خود در برابر كرم غمگين شد. اردشير لشكري تازه آراسته كرد و به جنگ هفتواد آمد. هفتواد نيز از دژ وسايل جنگ را بيرون فرستاد و جنگ آغاز شد

پسر بزرگ هفتواد كه نامش شاهوي بود
يكي شوخ بدساز بدخوي بود

و در آن سوي درياي پارس زندگي مي كرد. چون از جنگ پدرش با اردشير آگاه شد، به كشتي سوي بيامد بر اين روي آب، از كشتي پياده شد، نزد پدر آمد. هفتواد از ديدار او شاد شد و در ميمنه سپاه جايش داد. دو سپاه در برابر هم صف كشيدند. صداي طبل جنگ از هر دو سپاه بر آسمان رسيد. دو سپاه بر هم زدند و جنگ گروهي كردند و هفتواد بر سپاه اردشير پيروز شد.
چون روز به پايان رسيد و شب چادر لاجورد بر ميدان جنگ كشيد اردشير بقيه سپاه خود را فراخواند و كنار آبگيري جايشان داد. چون شب تاريك شد طلايه برآمد زهر دو سپاه. مدتي جنگ ادامه داشت و هفتواد كم كم سپاه اردشير را محاصره كرد و لشكر اردشير از نظر غذا و خوراكي كارشان به سختي كشيد ولي باز مردانه مقاومت مي كردند و جنگ خود را بر ضد بت پرستي مي دانستند
كم كم خبر رسيد كه در شهرهاي مختلف ايران مردم دانسته اند لشكر اردشير به سختي گرفتار است و از لشكريان كرم شكست خورده و كنار آبگيري در محاصره افتاده است
در شهر جهرم مرد بي نژادي بود بنام مهرك نوش زاد. مهرك چون از رفتن اردشير و گرفتاري سپاه او و ماندنش بر لب آبگير و تنگي نان و آذوقه سپاه آگاه شد سپاهي اطراف خود جمع كرد و به سوي كاخ اردشير رفت. در گنج خانه اش را گشود و هرچه داشت تاراج كرد و از بقيه آن گنج دست و دلبازي كرد. به سپاهيان خود بدره زر و تاج سربخشيد. مدتي بعد به اردشير خبر دادند كه مهرك نوش زاد از جهرم به شهر آمده و همه شهر و كاخ تو را هم تاراج كرده است. اردشير غمگين شد و اميران لشكر را نزد خود خواست
از مهرك سخن گفت و افزود: امروز جنگ با هفتواد كار بي فايده و بيهوده است زيرا خبر داده اند در شهر خودمان نابساماني وجود دارد اينك اي بزرگان چه بايد كرد. من در زندگي تلخي بسيار چشيده ام اما رنجي كه از مهرك مي برم بيش از تمام آنهاست. سپس اردشير فرمان داد تا سفره گستردند و گوسفند و بره پخته در سفره نهادند. آن زمان كه آغاز خوردن كردند تيري از آسمان فرود آمد و در بدن بره پخته فرو رفت
تير از اين سو رفت و در سفره جاي گرفت. بزرگان لشكر دست از خوردن برداشتند و هراس تمام وجودشان را فرا گرفت. يكي پيش رفت و تير را بيرون كشيد ديد بر آن تير به زبان پهلوي چيزي نوشته شده است. يكي از بزرگان كه زبان پهلوي را مي دانست پيش خواند. آن دانا چنين خواند. اي شاه داننده گر بشنوي برايت مي گويم. اين تير را از بام دژ به سوي تو فرستاديم. تمام آرامش دژ و پيروزي سپاه هفتواد از بخت كرم است. اگر اين تير بر شما برسد نشان پيروزي هفتواد است و تو را اي اردشير حد آن نيست كه در اين روزگار بتواني بر كرم پيروز شوي. همه حاضران تعجب كردند
موبدان به اردشير گفتند: از دژ تا اينجا دو فرسنگ است و اينكه تير تا به اينجا آمده قابل تأمل است. چون شب شد همه به خفتن رفتند تنها اردشير در انديشه كرم بود و تا صبح نخفت. چون خورشيد بر جاي ماه قرار گرفت، اردشير سپاه خود را از لب آبگير برگرفت و روانه پارس شد
سپاه هفتواد چون رفتن اردشير را ديد، زهر سو گرفتند بر شاه راه و بكشتند هر كس كه بدنامدار
اردشير با گروه اندكي از ياران خود به سوي پارس گريخت. اردشير به پارس رفت تا به او برسيم سپاه هفتواد در بازگشت به دژ فرياد مي زندند آنچه شد از بخت كرم بود و رخشنده بادا سر تخت كرم
هر كس مي شنيد سپاه اردشير از سپاه كرم گريخته است در شگفت مي شد و اردشير هم همچنان به سوي پارس مي تاخت. ميان راه خانه و باغي بزرگ ديد، به سوي آن يپش رفت چشمش به خانه اي افتاد كه مي شد در آن ماند. چون در زدند جواني ناآشنا در راه گشود
جوان رو به اردشير و يارانش كرد و پرسيد: در اين بي گاه روز از كجا مي آييد و چرا بدين سان آشفته و به خاك راه آلوده ايد.
يكي از ياران او گفت: اردشير از اين سو گذشت و ما از او جدا مانده ايم. اردشير از اسب پياده شد. صاحبخانه مكاني آسوده تدارك ديد و سفره گسترد.همه گرد آن نشستند و غذا خوردند. صاحبخانه كه اردشير را شناخته بود و مي دانست از كرم گريخته است گفت: تمام آنان كه در جهان حكومت كرده اند، همه رفته اند و از آنها جز نام زشت باقي نمانده و هرگز بهشت خداوند قسمت ايشان نخواهد شد و هفتواد نيز عاقبتي جز آن نخواهد داشت
اردشير از سخنان صاحبخانه خوشحال شد و گفت: اي مرد. اردشير فرزند ساسان من هستم. حال كه همه چيز را مي دانيد به من بگوييد با كرم و هفتواد چه بايد كرد
جوانان او را نيايش كردند و گفتند: اي اردشير اينك مي گوييم كه چگونه بايد كرم را چاره كرد
اي فرزند! جوانها گفتند: اي اردشير اگر سر از عدل و داد بپيچي هرگز با كرم و هفتواد نخواهي توانست به پيروزي برسي. شهرشان بر تيغ كوه ساخته شده و هفتواد در درون آن گنج فراوان و سپاه دارد. پشت سرشان درياست و راه دژ بسيار دشوار، و بدان آن كرم از مغز اهريمن است و جهان آفرين را به دل دشمن است
آن كرم ديوي جنگي و خونريز است كه به پوست كرم فرو رفته. اردشير در نهايت شگفتي شاد شد و به جوانان گفت: با من باشيد و مرا راهنمايي كنيد تا به ياري خداوند بر اين اهريمن پيروز شويم و آيين خدايي را برقرار كنيم
جوانان برفتند با او به راه. اردشير با همراهان تا خره اردشير بيش رفت. سپاهيان از هر سو گردش جمع شدند. و چند روزي برآسودند. آن گاه اردشير سپاه را به سوي مهرك نوش زاد روانه كرد ديري نگذشت سپاه اردشير به شهر جهرم نزديك شد مهرك كه توان جنگ نداشت بگريخت و كمي بعد گرفتار شد و

اردشير به شمشير هندي بزد گردنش
به آتش بيانداخت بي سر تنش

تمام خاندان مهرك نوش زاد را متفرق كردند مگر دختري كه از آنها گريخت و تمام شهر در جست و جوي او برآمدند و نيافتندش. تا به داستان آن دختر برسيم

[ پنج شنبه 8 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 20:50 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1537

داستان شماره 1537



 
داستان شاپور با دختر مهرك


بسم الله الرحمن الرحیم

 


قسمت صد و شصت و نهم داستانهای شاهنامه  

روزي از روزها اردشير همراه با شاپور به شكار رفت. سواران هر سو اسب تاختند و تير انداختند
در اسب سواري بودند كه از دور چشمشان به دهي بزرگ افتاد، پر از باغ و ميدان و ايوان و كاخ. شاپور تا پيش ده با اسب رفت و در منزل رئيس آن ده فرود آمد. باغي پر درخت و خوش بود. شاپور وارد باغ شد دختري را ديد كه از چاه با چرخ آب مي كشيد. دختر از صداي شاپور سر بلند كرد، سلام كرد و گفت: اي سوار فكر مي كنم اسب تو تشنه باشد
در ده ماه همه جا آب شور است مگر اين چاه كه آبي سرد و گوارا دارد. اجازه بده تا از آن برايت آب بكشم. شاپور گفت: نه زحمت نكش، مرداني با من هستند كه از اين چاه آب خواهند كشيد
دختر روي خود را پوشاند، از آنها دور شد و بالاي جوي نشست. شاپور به همراهان گفت بيايند و از چاه آب بكشند. سپاهي پيش آمد دلو آب را در چاه انداخت چون پر شد نتوانست آن را از چاه خارج كند. شاپور نزد سپاهي آمد و گفت: اين نيم زن نديدي زني اين دلو را از چاه مي كشيد تو چطور نتوانستي. خود پيش رفت طناب را گرفت و با سختي آن را از چاه بيرون آورد و در دل بر آن دختر آفرين گفت
چون شاپور دلو را از چاه بيرون آورد دختر به او آفرين گفت و افزود: ز نيروي شاپور شاه اردشير، شود بي گمان آب در چاه شير. شاپور گفت: اي دختر تو از كجا مي داني من شاپور هستم. دختر پاسخ داد: اين داستان را از مردم دانا فراوان شنيده ام كه شاپور گرد است با زور پيل، به بخشندگي همچو درياي نيل، به بالاي سرو است و رويين تن است، به هر چيز ماننده بهمن است
شاپور گفت: اي دختر هر چه مي پرسم به راستي پاسخ ده. دختر گفت: بپرس. شاپور گفت: از چه نژادي هستي زيرا بر چهره تو نشان كيان مي بينم. دختر گفت: تا آنجا كه مي دانم من دختر بزرگ اين ده هستم . شاپور گفت: هرگز دروغ بر شهرياران نگيرد فروغ

دختر يك كشاورز هرگز مثل تو نيست. دختر گفت: اگر به جان زينهارم دهي و خشم بر من نگيري خواهم گفت: شاپور امان داد و گفت: بگو. و زمن بيم در دل مدار. دختر چنين گفت: اي شاپور من دختر مهرك نوش زاد هستم. مردي پارسا پس از پايان كار پدرم مرا به اين ده آورد و به بزرگ آن سپرد. من از بيم خاندان تو حرفه آبكشي برگزيدم. شاپور گفت: اي دختر حاضر هستي به مشكوي من درآيي و همسر من شوي؟ دختر سكوت كرد. شاپور گفت رفتند بزرگ ده را آوردند و اين دختر را بر آيين زرتشت به همسري خود برگزيد. بزرگ ده گفت موبد آوردند و آنان همسر شدند


بسي برنيامد بر اين روزگار
كه سروسهي چون گل آمد ببار
چو نه ماه بگذشت از اين ماهروي
يكي كودك آمد به بالاي اوي
تو گفتي كه بازآمد اسفنديار
وگر نامدار اردشير سوار


آن كودك را اورمزد يا هرمز نام نهادند

هفت سال گذشت و شاپور هرمز را هر كسي پنهان مي داشت تا اردشير نداند كه هرمز از دختر مهرك نوش زاد است. تا روزي از روزها اردشير روانه شكار شد و شاپور را نيز به همراه خود برد. شاپور گفت: هرمز را بدون آنكه كسي وي را بشناسد به همراه ببرند
روزي كه اردشير روانه شكار بود چشمش به كودكي افتاد كه كماني در دست همراه با دو چوبه تير وارد ميدان شد و در همان زمان هم اردشير از شكارگاه به ميدان آمد. كودكان كه گوي بازي مي كردند چوگان بر گوي زدند و گوي نزديك پاي اردشير رفت. همه كودكان از ترس اردشير قدمي برنداشتند اما هرمز از ميان ايشان خارج شد، نزد اردشير رفت، گوي را برداشت و به كودكان داد. چون گوي را از نزد اردشير ربود از سر خوشحالي فريادي بلند زد و گفت


كه چوگان و ميدان و مردي مراست
ابا جنگيان هم نبردي مراست


اردشير به وزير خود گفت: بپرس تا بدانم اين كودك از كدام خاندان و چه نژاد است. وزير از هر كس پرسيد، نمي دانست. به اردشير گفت: پرسيدم كسي او را نمي شناسد. اردشير گفت او را نزد من بياور. هرمز را نزد اردشير بردند. اردشير پرسيد ببينم كودك، تو را از چه نژادي بايد بشمارم. هرمز سر بلند كرد و با صداي رسا گفت: چرا نام و نژادم را پنهان كنم؛ من فرزند شاپورم كه او پسر توست و مادرم دختر مهرم نوش زاد است
اردشير متعجب شد. به خنده شاپور را نزد خود خواند و او را به پرسش گرفت. شاپور ترسيد و رنگ از رخسارش پريد. اردشير گرفت: فرزند پنهان مدار، شاپور گفت: آري او فرزند من است كه وي را اورمزد نام نهاده ام و تاكنون او را از شما پنهان داشتم. مادرش چنانكه گفت دختر مهرك است و سپس داستان چاه آب را بيان كرد.
اردشير دست هرمز را گرفت و به ايوان خود برد و دستور داد تختي زرين براي هرمز نهادند و از در و گوهر او را بي نياز كردند. آنقدر جواهر بر او ريختند كه سرش ناپديد شد. اردشير خود پيش رفت و هرمز را از ميان زر و جواهر بيرون آورد و دستور داد تا بدرويشان كمك كردند
در آتشكده نذرها كردند. اردشير گفت: اي بزرگان ياد دارم كه يك هندي كه ستاره شماري دانا بود به من گفت در سرزمين تو هرگز شادي و خرمي گسترده نخواهد شد، كشور، و گنج و سپاه در آسايش باقي نخواهد ماند مگر زماني كه كسي از نژاد مهرك نوش زاد با نژاد تو بيامزد
اكنون هفت سال است كه جهان جز به آرزوي من نگرديده است حال مي دانم هر چه يافته ام از بركت تولد اين كودك است از نژاد مهرك نوش زاد
اي فرزند! به گفته شاهنامه اردشير مردي خردمند بود. در زمان او مردم آرامش يافتند و حكومتي بر ايران زمين حاكم شد و فرهنگ و تمدن يوناني در تمدن ايران محو گرديد و در زمان او بود كه كارنامه ها نوشته شد تا آنكه زمان او گذشت
شاپور را نزد خود خواست و از او پيمان گرفت تا در گسترش دين و آيين خدايي بكوشد، با مردم به نيكي رفتار كند، دادگر باشد، مردم نادان و بي مايه را از مردم هنرمند مقام بيشتر ندهد، دروغ را از ريشه برآرد، زيرا

رخ مرد را تيره دارد دروغ
بلنديش هرگز نگيرد فروغ

اردشير گفت: اي شاپور تو نگهبان گنج نيستي از طمع دوري كن، زيردستان را آزار مده اگر با مردم نيكي كني هرجا كه گنج بود در اختيار تو خواهد بود، هر كس هرچه دارد دسترنج خودش است
تو نگهبان گنج تمام مردم اين سرزمين نه پر كننده گنج خودت، از هيچ چيز واهمه نداشته باش و بدان كه بزرگي فقط سزاوار خداوند است و بس

از ميخوارگي دوري كن
كه تن گردد از جنبش مي گران

از دروغگويان راستي مخواه، اگر سخني گويند يا خبري آرند باور نكن. اگر كسي از تو چيزي خواهد خوارش نكن، هر كس گناهي كرد و پوزش خواست گناهش را ببخش. دشمن اگر چاپلوسي كند بدانكه از تو مي ترسد، زماني جنگ آغاز كن كه دشمن از آن واهمه دارد. اگر به راستي آشتي مي خواهد آشتي كن و آبروي او را نگاه دار و هرگز از آموختن دانش باز نايست؛ بخشنده باش و بدان بزرگي شما پانصد سال ادامه خواهد داشت، و چون بگذرد ساليان پانصد بزرگي شما را به پايان رسد
در آن زمان فرزند تو سر از عهد پدرش برخواهد تافت. دانش و خرد بيگانه خواهد شد، بزرگان جهان را بر زيردستان تنگ خواهند كرد، كيش اهورايي را به يك سو مي نهند و ببالند با كيش اهريمني، هر گرهي كه در كشور داري ما بسته ايم خواهند گشود


همه چيز تباه خواهد شد و
به گردد اين پند و اندرز من
به ويراني آرد رخ اين مرز من


اكنون تو را بدرود مي گويم و از خدا مي خواهم، كه باشد زهر به نگه دارتان، همه نيكنامي بود كارتان. اكنون چهل سال و دو ماه است كه حكومت مي كنم. شش شهر ساختم چون خره اردشير، رام اردشير، اورمزد اردشير در خوزستان بر كه اردشير در كنار بغداد
اكنون براي خود نيز دخمه ساخته ام مرا در تابوت بنه و در دخمه بگذار، با مردم عدل كن تا روان من شاد ماند. اين بگفت و جان بداد و زندگاني اردشير اين چنين به پايان رسيد


الااي خريدار مغز سخن
دلت بر گسل زين سراي كهن
اگر ز آهني چرخ بگذاردت
چو گشتي كهن باز ننوازدت
اگر شهرياري اگر پيشكار
تو اندر گذاري و او پايدار


اردشير هفتاد و هشت ساله بود كه بيمار شد و در همان سال درگذشت

[ پنج شنبه 7 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 20:34 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1536

داستان شماره 1536


سرانجام دختر اردوان و زادن شاپور
  
بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت صد و شصت و هشتم داستانهای شاهنامه

اي فرزند! گفتيم، اردوان را دو نيمه كردند، هر گردنكشي را خدمتگذار شهر و دياري و آن زمان اردشير دختر اردوان را به زني گرفت. تا مكان گنج هاي اردوان را از او بپرسد. از فرزندان اردوان دو پسر به هند گريخته بودند كه در رنج و سختي روزگار مي گذرانيدند. دو پسر نيز با چشمي گريان و دلي پر خون در زندان اردشير بودند
بهمن زماني كه از برابر اردشير گريخت به هند رفت در آنجا شنيد خواهرش به همسري قاتل پدرشان درآمده است. اين بود كه مردي عاقل و دانا را نزد خواهر فرستاد و در پنهان به او پاره زهر هلاهل داد و گفت: به خواهرم حالي كن كه از دشمن اين مهرباني مجوي پدرمان را از ميان دو نيمه كرد، دو برادرت درهند به بيگانگي زندگي مي كنند و دو برادر ديگر تو زنداني شاه هستند و اينك از ما بريده و بكشنده پدرمان مهر بسته اي، پسندد چنين كردگار سپهر؟
اينك اگر دل با ما داري زهر هلاهل هندي برايت فرستادم تا آن را به اردشير بخوراني و انتقام پدر و برادر و خاندان خود را بگيري. روزها گذشت تا فرستاده به ايوان اردشير رسيد. شب هنگام بود كه دختر اردوان را يافت و همه داستاني را كه بهمن گفته بود برايش تعريف كرد. دل خواهر بر برادر سوخت؛ زهر را از آن مرد گرفت و گفت به كار خواهد برد و فرستاده با اميد بازگشت
روزي از روزها اردشير به شكار گور رفت. نيمه روز بود كه خسته از شكار بازآمد و از راه شكارگاه به خانه دختر اردوان رفت. خبر دادند كه اردشير مي آيد. دختر به زيبايي خود را آراست و اردشير را استقبال كرد. جامي از ياقوت زرد پر از شكر و گلاب آميخته با آب براي او آماده ساخت و در آخرين لحظه زهر هلاهل را با آن مخلوط كرد
اردشير جام را گرفت، چون خواست بنوشد از دستش فرو افتاد و جام بشكست. زن از ترس بر خود لرزيد و دلش گويي بر دو نيمه شد. اردشير لرزش او را فهميد و دستور داد تا چهار مرغ خانگي آوردند. مرغ ها را بر زمين نهادند، تا بر زمين نوك زدند و آن آب زهر بر دهانشان رسيد جا به جا بمردند. اردشير دستور داد تا موبد حاضر شد، وزير شاه آمد
اردشير پرسيد: اگر كسي را آنقدر نوازش كني كه مست شود و به جن تو دست درازي كند چه مجازاتي در خور اوست به ويژه كه آن را خود كرده باشد. موبد گفت: هر كس اين چنين بر جان تو قصد كند: سر پر گناهش ببايد بريد، كسي پند گويد نبايد شنيد
اردشير گفت: اينك دختر اردوان را سزا بده. موبد دست دختر اردوان را گرفت و از ايوان بيرون برد. دختر با تني لرزان و دلي پر گناه همراه او رفت و در راه به موبد گفت اي مرد دانا جهان از تو هم چون من خواهد گذشت اگر از كشتن من ناگزير هستي. سخني با تو دارم، يكي كودكي دارم از اردشير. اگر من سزايم خون ريختن است يا زدار بلند اندر آويختن صبر كن تا اين كودك به جهان آيد پس از آن هرچه خواهي بكن
موبد گفت: اين كاري نيست كه من به تنهايي انجام دهم. اين بود كه از راه رفته بازگشت و تمام سخنان دختر را به اردشير گفت: اردشير خشمگين شد و گفت: ز او هيچ مشنو سخن، بدان سان كه فرمانت دادم بكن. موبد با تلخي بازگشت و با خود گفت: اردشير پسري ندارد شايد كه اين كودك پسر شود. بهتر است از كشتن دختر اردوان چشم بپوشم شايد بتوانم اردشير را از حكمي كه داده پشيمان كنم
چون كودك به جهان آمد و اردشير هم راضي نشد آن وقت به دستور شاه عمل خواهم كرد
دختر اردوان را به خانه خود آورد و چون فرزند خويش او را پرورش داد و به همسر خود گفت راضي نيستم هيچ كس اين دختر را ببيند. بعد انديشه كرد بلكه فردا دشمن بگويد كه اين كودك از من است. زيرا گمان بد و نيك با هر كس است بايد چاره بسازم كه بدگوي حرفي براي گفتن نداشته باشد. پس بجايي رفت و بر بدن خود علامتي نهاد و راز آن را در ظرفي در بسته قرار داد مهر كرد، نزد اردشير آورد و گفت امر كن تا خزانه دار به همين روز و تاريخ اين راز را در خزانه بگذارد
خلاصه دختر اردوان در زمان معين پسري آورد كه موبد او را شاپور نام نهاد
شاپور هفت سال پنهان بود. تا روزي از روزها كه به هنگام صبح وزير نزد اردشير آمد. شاه را گريان ديد، بدو گفت: شاها انوشه بذي تو هرچه خواستي جهان بتو داد، سرزمينت آباد شد، زمين هفت كشور بشاهي تراست. اكنون كه روز شادي است گريه مي كني
اردشير گفت: پنجاه و يك سال از عمر من مي گذرد، مويم چون كافور سفيد شده. اكنون بايد پسري مي داشتم كه نيرو ده و راهنماي من باشد. صد حيف كه پس از من آنچه دارم به بيگانه خواهد رسيد. موبد به دل گفت: بيدار مرد كهن كه آمد كنون روزگار سخن- پس لب به سخن گشود و چنين گفت: اي بزرگوار اگر بدانم كه به جان در امان خواهم بود من اين رنج را از دل تو برخواهم داشت    
اردشير گفت: اي خردمند مرد چرا از بيم جان رنجه شوي. وزير گفت: اي شاه روشن دل، هفت سال پيش از اين رازي سربسته و دربسته دادم تا در گنج خانه بگذارند. دستور بده تا آن را بياورند. اردشير گفت آن را آوردند. اردشير پرسيد: در اين بسته چه نهاده اي و درون آن چيست
موبد بدو گفت: آن رازي بزرگ است كه ترا اميدوار خواهد كرد و بر كسي بدگمان نخواهي شد. چون دختر اردوان را به من سپردي فرزندي در شكم داشت، از خداوند ترسيدم و او را نكشتم. وظيفه خدايي خود را به انجام رسانيدم و رازي به تو سپردم كه كسي نتواند بر من تهمتي بزند. اكنون هفت سال است كه پسر تو نزد من است
او را شاپور نام نهادم. مادرش نيز زنده است و فرزند را راهنمايي مي كند. اردشير از موبد تشكر كرد و گفت: اي وزير برو و صد پسر همسال او را در شهر جست و جو و جمع كن. همه را بدون ذره اي بيش يا كم يك جور لباس بپوشان و به ايشان گوي و چوگان بده تا در دشت و ميدان بازي كنند. هر كدام از آنها كه فرزند من باشد مهر او در دل من خواهد جنبيد. وزير بيرون رفت و روز ديگر كودكان را با يك جامه و آرايش نزد اردشير برد
چون گوي زدن آغاز كردند شاپور از همه چالاكتر بود. اردشير نيز به ميدان آمد و شاپور را در ميان ايشان شناخت و دلش به فرزندي او گواهي داد
اردشير به يكي از همراهان گفت برو گوي ايشان را بگير ببينم چه مي كنند. آن كس كه نترسد و گوي را پيش آمده و ببرد، به وي بي گمان پاك فرزند من. مرد رفت گوي را ببرد و پيش پاي اردشير انداخت. كودكان دويدند تا گوي را ببرند اما چون برابر اردشير رسيدند بر جاي خود ايستادند. شاپور در پي ايشان رسيد نگاهي كرد پيش آمد و گوي را ربود و همراه برد. چون از پيش اردشير دور شد، گوي را به كودكان داد
اردشير از شادي بار ديگر گويي جوان شد. شاپور را نزد او آوردند، فرزند را در بر گرفت. خدا را شكر گفت و دستور داد كاخي براي او آماده كردند و آن قدر گوهر و دينار و ياقوت بر سر شاپور ريختند كه سرش در زير آنها ناپيدا شد وزير را نيز زر و گوهر فراوان دادند و آنقدر اردشير به او بخشيد كه شد كاخ و ايوانش آراسته. بعد فرمان داد تا دختر اردوان را آوردند. اردشير گناه او را بخشيد و به مشكوي خود فرستاد
براي شاپور معلم آوردند. نوشتن پهلوي آموخت. جنگاور شد و اردشير فرمان داد تا سكه تازه زدند؛ يك روي آن با نام شاه اردشير، به روي دگر نام فرخ وزير. آن وزير كه نامش گرانمايه بود گنجي را كه داشت بدرويشان بخشيد چه درآمد او براي
زندگاني اش كافي بود. همچنين خارستاني را انتخاب كرد و دستور داد تا در آن شهري خرم ساختند به نام گندي شاپور كه از بزرگترين مراكز علمي جهان شد و قرنها و قرنها باقي بود و امروز جندي شاپور خوزستان است

[ پنج شنبه 6 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 17:31 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1535

داستان شماره 1535


يادی از اشكانيان داستان پديد آمدن خاندان ساسانی ( سه


بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت صد و شصت و هفتم داستانهای شاهنامه

آن كودك را اردشير نام كردند و اين همان كس است كه در تاريخ به نام اردشير بابكان
اردشير كم كم جواني دانا، جنگاور و شيردل شد. به اردوان خبر دادند بابك را نوه اي آمده كه در فرهنگ و دانش نظير ندارد. در بزم چون ناهيد و در رزم چون شيري است ژيان
اردوان نامه اي به بابك نوشت و به دست پهلواني داده نزد بابك فرستاد و نوشت: شنيده ام كه فرزند تو اردشير سواري دلير است و مردي گوينده. چو اين نامه را خواندي او را نزد من بفرست تا ميان يلان سرفرازش كنم. چون نزد ما آيد او را مانند فرزند خود دوست خواهم داشت. چون نامه به پايان رسيد بابك از اينكه اردشير از نزد او مي رود دور مي شود، از غم نديدن او گريست
نامه را نزد اردشير فرستاد و پيغام داد كه هيچ راهي ندارم جز اينكه تو را بفرستم و هم امروز نامه نزد اردوان مي نويسم و اعلام مي كنم كه دل و ديده و جوان دلاور خود را نزد شما فرستادم و تو با او چنان رفتار كن كه از پادشاهان سزاوار است
بابك چيزي از اردشير دريغ نكرد و هديه هاي فراوان براي اردوان فرستاد
القصه اردشير نزد اردوان رفت، اردوان به او محبت كرد، جاي درخور داد و كارگران و خدمتكاران فرستاد. اردشير نيز هديه هاي بابك را به اردوان پيشكش كرد
اردوان فرزندي داشت به واقع شاهزاده: تن به كار نمي داد و هميشه در گردش و شكار بود دستور او پسرش و اردشير با هم يكي شدند. مدتي گذشت تا اينكه روزي در شكارگاه پسر اردوان و اردشير از ياران جدا ماندند
اين را بگويم! اردوان چهار پسر داشت كه هر يك در آرزوي شاهي بودند و با هم رقيب. ناگاه از ميان دشت دو گورخر به سوي دو شاهزاده آمدند. آنها هم هي بر اسب زدند و اردشير از فرزند اردوان پيشي گرفت. چون نزديك گور رسيد با تير گور نر را شكار كرد. تيري از بدن گور رد شد و پيكان و پر آن نيز بر زمين نشست. اردوان در همان زمان نزد دو شاهزاده رسيد و بر بازوي آن كس كه چنان تير انداخته بود آفرين گفت
اردشير گفت: اين گور را من به يك تير شكار كردم. پسر اردوان گفت: اين گور را من شكار كرده ام و اكنون عقب جفت آن مي گردم. اردشير گفت: بيابان فراخ است، گور هم فراوان و تير هم در دست، اگر تو اين را شكار كرده اي يكي ديگر هم شكار كن، دروغ گفتن براي پهلوانان و مردمان آزاده گناهي بزرگ است
اردوان خشمگين شد، بر اردشير فرياد زد و گفت اين گناه من است كه تو را با خود به بزم و شكار مي برم. اكنون كارت بجايي رسيده كه بر فرزند من هم مي تازي
اكنون برو در طويله اسب ها و در آنجا خدمت كن. اردشير با چشمي گريان به طويله رفت و نامه به بابك نوشت و همه چيز را ياد كرد. چون نامه به بابك رسيد با هيچ كس سخن نگفت اما دلش پر رنج شد. نامه اي به اردشير نوشت و گفت تو بدي كردي و آنچه اردوان كرد به علت دشمني نبود. اكنون كاري كن تا از تو دوباره خشنود شود. ده هزار دينار برايت فرستادم هر وقت تمام شد دوباره برايت خواهم فرستاد. نامه و پول را به مردي جهانديده سپرد تا به اردشير برساند
روزي گذشت، نامه به اردشير رسيد و از خواندن آن خوشحال شد. نزديك طويله اسب ها خانه اي گرفت كه در خور او نبود ولي جاي زندگي مي شد. خانه را آماده كرد، پوشيدني و خوردني فراهم آورد و شب و روز

خوردن بدي كار او
مي و جام و رامشگران يار او

اردوان كاخي داشت بلند، ديوار به ديوار سرار اردشير. در آن كاخ ميان كنيزكان بسيار بنده اي داشت بسيار زيبا، رعنا و خوش زبان به نام گلنار
گلنار مانند وزير اردوان بود: تمام كليد گنج ها را داشت و اردوان او را بسيار احترام مي كرد و دوست مي داشت
روزي از روزها گلنار بر بام خانه رفت. اين سو و آن سو و آن سو نگاه كرد در سراي همسايه جواني را ديد خندان لب با قامتي درشت و زيبا، چند بار نگاه كرد، جوان در دل ماه شد جايگير. گلنار از بام به خانه آمد، صبر كرد تا روز به پايان رسيد. از شب هم يك نيمه گذشت. از بستر بلند شد، لباس رفتن پوشيد و كمندي بر كنگره كاخ استوار كرد
چند گره زد، دست به آن گرفت و به گستاخي از ديوار به سراي اردشير فرو آمد و خرامان نزد اردشير رفت. بوي مشك و عنبر اتاق را پر كرد. اردشير سر از بالين بلند كرد، گلنار پيش رفت و اردشير چو بيدار شد بر رو و موي او نگاه كرد و به او گفت تو كيستي؟ گلنار چنين داد پاسخ

كه من بنده ام
دل و جان بميل تو آكنده ام

گنج شاه اردوان نزد من است. اگر مرا مي پذيري بنده توام، هر زمان كه بخواهي نزد تو مي آيم. نزديك بامداد گلنار از راه همان كمند بر بام شد و به خانه رفت
ديري نگذشت خبر آوردند كه بابك درگذشت. چون اردوان آگاه شد پسر بزرگ خود را پادشاه پارس كرد. اردشير جهان در چشمش تيره شد و در انديشه آن رفت كه چگونه به سوي پارس بگريزد. اتفاقاً در آن روزها اردوان اخترشناسان را خواسته بود تا بگويند گردش روزگار از اين پس به سود چه كس خواهد بود. در ايوان گلنار اخترشناسان اخترشماري كردند. سه روز گذشت طالع اردوان محاسبه شد و گلنار هم سخن ايشان را شنيد. پس از سه روز زماني كه سه پاس از شب گذشت و اخترشناسان كارشان به پايان رسيد و براي پاسخ نزد اردوان رفتند كنيزك نزد اردشير باز آمد
اخترشناسان به اردوان گفتند: در سال هايي كه چندان دور نيست غمي بر دل تو خواهد نشست، بنده اي از سروري خواهد گريخت، مردي پهلوان از نژادي كهن است كه شهرياري بزرگ خواهد شد. اردوان دلش پر غم شد و ندانست آن كس كيست   
اما بشنو از كنيزك. چون نزد اردشير رفت، اردشير فرياد كشيد كجا بودي، يك روز نمي تواني از اردوان دور باشي. كنيزك گفت: اخترشناسان در كاخ من بودند و آينده اردوان را چنين بيان كردند. انديشه فرار در دل اردشير بيشتر زبانه زد و به كنيزك گفت: اگر من به سوي پارس روانه شوم تو با من خواهي آمد يا نزد اردوان مي مانی

اگر با من آيي توانگر شوي
همان بر سر كشور افسر شوي
گلنار گفت: من بنده ام
نباشم جدا از تو تا زنده ام

اردشير گفت: پس فردا خواهيم رفت. گلنار به خانه رفت. در گنج ها باز كرد و هر گوهر ارزنده اي كه يافت برگزيد و آنقدر صبر كرد تا شب در رسيد و اردوان به خواب رفت. گنار تن و جان خود را بر كف گرفت و نزد اردشير آمد. اردشير را ديد كه جامي از مي به دست دارد و نگهبانان اسب ها نيز همه مست و خفته اند و دو اسب تيزرو و گرانمايه زين و برگ شده در كنار آخور علف مي خوردند. اردشير چون گلنار را ديد جام را بر زمين نهاد، دهانه اسب ها را گرفت، خفتان پوشيد، تيغ بر دست بر يك اسب و گلنار بر اسب ديگر نشسته برفتند يكبارگي. ديري نگذشت كه هر دو در راه پارس اسب مي تاختند
اما بشنو از اردوان. او هر بامداد چشم بر روي گلنار مي گشود و آن را به فال نيك مي گرفت و گمان مي كرد اگر گلنار را نبيند تا شب رنجي به او خواهد رسيد. فرداي آن شب كه گلنار و اردشير به سوي پارس گريختند، اردوان چون از خواب بلند شد كنيزك نيامد به بالين او، خشمناك شد فرياد زد و گلنار را خواست. سالار بار نزد اردوان آمد و گفت بزرگان كشور و پهلوانان بر در ايستاده اند. اردوان از غلامان و كنيزان پرسيد چه شده است كه امروز گلنار به رسم گذشته نزد من نيامده، مگر از من دلگيري دارد. در همين سخن بود كه وزير او وارد شد و خبر داد كه شب گذشته اردشير بدون خبر گريخته و دو اسب تيزرو شاه را نيز به همراه برده است
اردوان دانست كه گلنار با اردشير گريخته اين بود كه دستور داد تا سپاهيان دنبال آن دو تن بتازند و ايشان را بگيرند و خود نيز پاي بر اسب نهاد و به دنبال آنها رفت. در راه گروهي از مردم را ديد نزدشان رفت و پرسيد، شب پيش صداي پاي اسب نشنيديد
گفتند: چرا، دو تن را ديديم كه يكي بر اسب سياه و ديگري بر اسب خنگ سوار بودند. بدنبال يكي از ايشان قوچي كوهي چون اسب مي دويد. اردوان از وزير خود پرسيد قوچ كوهي چرا؟ وزير گفت: آن قوچ كوهي بخت او و فره ايزدي است. اگر آن قوچ به اردشير برسد كار مشكل خواهد شد. بعد از كمي استراحت دوباره اردشير را دنبال كردند
اما بشنو از اردشير. آنقدر اسب تاخت كه خسته شد. چون به بلندي رسيد در برابر چشمه و آبگيري پيدا شد. اردشير به گلنار گفت: خسته شديم برويم كنار چشمه قدري استراحت كنيم تا اسب ها نيز استراحت كنند. هر دو اسب را به سوي چشمه راندند. اردشير مي خواست فرود آيد كه چشمش به دو مرد جوان افتاد كه در كنار چشمه ايستاده بودند. جوانان فرياد كردند، اي جوانمرد زود حركت كن تو از دست اژدها راحت شدي ولي فرود نيا و به سوي مقصدي كه داري اسب بتاز
اردشير از اسب پياده نشد و به گلنار گفت بايد برويم. هر دو هي بر اسب زدند و ديري نگذشت كه چشمه را پشت سر نهادند
اردوان از پي ايشان همچون باد اسب مي تاخت. نيم از روز گذشته بود كه اردوان روستايي آباد را به نظر آورد. پيش رفت، مردم روستا دورش جمع شدند. از مردم پرسيدند دو سوار كه از اينجا مي گذشتند كي رد شدند، مردي پاسخ داد شب هنگام كه خورشيد به زردي گراييد دو تن سوار بر اسب پر از گرد و خاك با دهاني خشك از اينجا گذشتند. در پشت يكي از ايشان يك قوچ كوهي كه هرگز نديده بوديم نشسته بود. وزير اردوان چون اين سخن شنيد گفت: بهتر است كه هم اكنون به جاي خود باز گرديم. سپاه را آماده كنيم و منتظر جنگ باشيم. زيرا بخت اردشير به او رسيد و بر دوش او نشست و از اين تاختن باد باشد به دست
نامه اي به بهمن پسرت بنويس و نشانيهاي لازم را بده بلكه او قبل از آنكه اردشير بتواند از بخت خود بهره بگيرد كارش را پايان دهد. اردوان غمگين شد، به آن دهستان فرود آمد و فردا صبح سپاه را دستور بازگشت داد. در شبي تيره به شهر ري وارد شد و همان شب نامه اي به بهمن نوشت و افزود كه اردشير از ما گريخت و به سوي پارس حركت كرد اما تو، مگو اين سخن با كس اندر جهان
بشنو از اردشير كه همچنان اسب مي تاخت تا به كنار دريا رسيد. چنان پر آب كه گذشتن از آن مشكل بود؛ نخست خدا را به ياري خواند و سراغ كشتيبانان رفت و با يكي از آنها سخن گفت. قايقران پير اردشير را خوب برانداز كرد و از شكل اردشير و بزرگي او شادمان شد و اردشير را از آب گذرانيد
آن سوي رود خبر دادند كه اردشير آمده، ديري نگذشت كه هر كس كه در اصطخر هوادار بابك بود و هر كس كه از خاندان داراب شمرده مي شد به سوي اردشير حركت كرد. مردم از دريا و كوه گروه گروه نزد اردشير رفتند. چون مردم جمع شدند اردشير گفت: اي مردم، اي نامداران و اي دانايان ميان شما هيچ كس نيست كه نداند اسكندر بدنهاد چه پستي ها كه در ايران كرد؛ هر دانايي را از ميان برد، پدران ما را يك به يك كشت، اگر جهان را گرفت به بيداد بود و چون بيداد دوام ندارد، قلمروش قطعه قطعه شد.
مي دانيد من از فرزندان اسفنديار هستم و امروز كه اردوان بر ما حكومت مي كند، همان را ظلم و ستم را مي پيمايد. اگر با من يار باشيد اين تاج وتخت را به هيچ كس باقي نخواهم گذارد. اينك پاسخ من را به آوازي بلند بدهيد. آيا مرا ياري مي كنيد؟
تمام كساني كه گرد آمده بودند از جا بلند شدند و گفتند كه از ياران بابك هستيم، تو را ترك نخواهيم كرد و خاندان دارا كه ساسانيان باشند نيز تن و جان خودشان را به تو مي سپارند، اينك فرمان بده تا چه بايد بكنيم. اردشير از سخن ايشان خوشحال شد. دستور داد تا همانجا شهري برپا كنند. مؤبدي با اردشير گفت: نخست بايد پارس را از آن خود كنيم و پس از آن عازم جنگ با اردوان شويم. زيرا اردوان بزرگترين شاه اين دوران است و اگر بتواني او را از جاي خود تكان دهي كس ديگري نخواهد توانست با تو دشمني كند 
چون صبح شد اردشير لشكر به سوي اصطخر راند. خبر به بهمن رسيد كه اردشير روانۀ اصطخر شده است. بي درنگ دستور داد تا سپاه آماده جنگ شود. در پارس مردي نامدار بود به نام تباك، دانا دل با لشكري فراوان. اين تباك پادشاه شهر جهرم بود و هفت پسر داشت. فردا صبح تباك با سپاه خود از جهرم به سوي اردشير رفت. چشمش كه بر اردشير افتاد از اسب به زير آمد و پاي او را بوسيد و اردشير نيز به او محبت فراوان كرد
اردشير از آمدن تباك دلش پرترس و باك شد و تصور كرد آمدن تباك نزد او آن هم با سپاه فراوان بدون خطر نخواهد بود. تباك جهانديده و بيدار دل انديشه اردشير را فهميد اين بود كه اوستا در دست نزد اردشير آمد و گفت: جان من در گرو اين سوگند است كه در دلم براي تو جز نيكي نمي خواهم و به اوستا سوگند مي خورم كه چون از آمدن تو آگاه شدم از شاه اردوان سير شده و به سوي تو آمدم. اردشير از سخنان تباك دلش آسوده شد و او را چون پدري عزيز نگاه داشت
فردا سپاهيان را شماره كردند، پنجاه هزار نفري مي شدند. اردشير دليران و پهلوانان را يك به يك شناسايي كرد

چون سپاه آماده شد
سوي بهمن اردوان شد به جنگ

دو سپاه برابر هم رسيدند. در نخستين برخورد، گريزان شد بهمن اردوان. اردشير به دنبال او تاخت تا به شهر اصطخر رسيد. به اردوان خبر دادند كه بهمن از برابر اردشير گريخته. اردوان دستور داد سپاهي بزرگ آماده كردند و آنها را روانه جنگ با اردشير كرد.
در ميدان جنگ پهلواني به نام خراد پس از چهل روز جنگ اردوان را در ميدان به دست آورد. خراد، اردوان را گرفت. طناب و دهانه اي بر سر و گردنش بست و او را به دنبال خود كشيد و نزد اردشير برد. اردشير دستور داد تا اردوان را از ميان به دو نيم كردند

چنين است كردار اين چرخ پير
چه با اردوان و چه با اردشير

دو فرزند اردوان نيز اسير شدند و پايشان را به بند بستند و زنداني كردند. دو فرزند ديگرش از ميدان گريختند و به هند پناه بردند تا چه كس داستان ايشان را بنويسد
پس از جنگ اردشير دستور داد تباك تن اردوان را از خون پاك كند، بشويد و دخمه اي شاهانه برايش فراهم آورد. لباسي از ديبا بر تنش كردند، تاجي از كافور بر سرش نهادند و در دخمه كردند. تباك آن گاه نزد اردشير آمد و گفت. اردوان دختري دارد زيبا و اصيل اگر اجازه دهي آن دختر را براي تو بخواهيم. نه تنها زني شايسته است بلكه تاج و گنج اردوان را كه سال ها با رنج گردآورده بود مالك خواهي شد
اردشير در همان ساعت از دختر اردوان خواستگاري كرد. پس از دو ماه از پارس به سوي ري آمد، كاخ و باغ بزرگي در راه ساخت كه اكنون گرانمايه دهقان پير، همي خواندش خره اردشير. در آن باغ چشمه اي بس بزرگ بود. از آن چشمه جوي هاي فراوان كندند، آتشكده ساختند باغ و ميدانش را بزرگ كردند و به روايتي شهر زور ناميده شد
اي فرزند! به روايت شاهنامه ساسانيان چنين به حكومت رسيدند و ملوك الطوايف را از ميان بردند. داناي طوس مي گويد اسكندر ايران را بخش بخش كرد تا حكومت متمركز به وجود نيايد تا مزاحم يونان يا به قول او روم نشود .اما نيروهايي در اين نقطه باقي ماند كه بتواند از هجوم اقوام وحشي آسياي ميانه به سوي مغرب جلوگيري كند
شاهنامه از سرزمين ها و نژادهاي فراوان سخن مي گويد كه آن زمان در مكان فعلي خود ساكن نبوده اند و اين موضوع پژوهشي است كه درباره جغرافياي دوران اساطير خواهيم آورد، مانند كردان، ارمنيان، بلغارها، سقلابي ها، قاجارها، هندي ها، كوشاني ها، سگزي ها، گرگساران، تورانيان و مانند آن
القصه اردشير با كردان جنگيد، نخست پيروز نشد اما بار ديگر كارشان را يكسره كرد و ايشان را مطيع حكومت مركزي. بعد داستان هفتواد پيش آمد و در پي آن در شهر تيسفون كه بغداد در كنار آن بود تاج بر سر نهاد و چهل سال و دو ماه پادشاهي كرد و نخستين كسي بود كه كارنامه نوشت و پس از او ديگر بزرگان و شاهان نيز كارنامه نوشتند و همان كارنامه ها بود كه دستمايه داناي طوس در سرودن شاهنامه شد

[ پنج شنبه 5 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 20:25 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1534

داستان شماره 1534


يادی از اشكانيان داستان پديد آمدن خاندان ساسانی (  دو


بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت صد و شصت و ششم داستانهای شاهنامه   

سخن بگو تا بدانند پس از اسكندر چه شد
اي فرزند! چنين گفت گوينده دهقان چاچ. پس از شكست دارا و پيروزي اسكندر كسي از ايرانيان صاحب تخت نشد
فرزندان آرش كمانگير و آنها كه از نسل فريدون بودند در هر گوشه اي از ايران زمين اندكي از كشور را گرفتند و به نام شاه بر تخت نشستند. آن شاهان را، ملوك الطوايف خواندند

به اين ترتيب بگذشت سالي دويست
تو گفتي كه اندر جهان شاه نيست

و جهان و مردم آرامشي يافتند چه خلق جهان نه با هم دشمن اند و نه جنگي دارند و جنگ خوي سيرناپذير ايران و شاهان بود
خلاصه در آن دوران برآسود كه يك چند روي زمين شاهان نبودند، كشتار و جهانخوارگي تعطيل شده بود. اسكندر نيز آن شيوه را مي پسنديد و مي دانست اگر ايران از ميان برود به سود او خواهد بود زيرا اگر ايراني قدرتمند موجود مي شد يونان و روم هر دو در خطر بودند. پس بزرگان يونان نيز انديشه كردند و اسكندر كوشيد تا حكومت مركزي در ايران ايجاد نشود، چه تا روم آباد ماند به جاي. پس از حاكمان يوناني كه رنگ ايراني گرفتند مردي از نژاد قباد به نام اشك به حكومت رسيد و در پي او شاپور، گودرز، بيژن، نرسي، هورمزد و آرش به حكومت رسيدند به ياد نخستين خود نام اشك را بر خود نهادند
آخرين ايشان اردوان مردي خردمند و دانا بود. عادل و بخشنده و به همين جهات ورا خواندند اردوان بزرگ- كه از ميش بگسست چنگال گرگ
سرزمين او شيراز و اصفهان بود. از سوي ديگر مردي به نام بابك در شهر اصطخر حكومت مي كرد او نيز شاه بود اما، چو كوتاه شد شاخ هم بيخشان- نگويد جهان ديده تاريخشان

از ايشان جز از نام نشنيده ام
نه در نامه خسروان ديده ام   
 
چون دارا در جنگ كشته شد دشمنان، روز تمام خاندان او را سياه كردند. فقط پسري از او به جا ماند خردمند و جنگي به نام ساسان
ساسان چون شاهد مرگ پدر و پيروزي يونانيان بود از چنگ سپاه اسكندر گريخت. به هند رفت و آنجا ماند تا در سختي درگذشت. از ساسان كودكي به جاي ماند كه پدر نامش را ساسان نهاد. چهار نسل ديگر نام نخستين پسر را ساسان نهادند. شباني پيشه كردند، سارواني نمودند، كار كردند و رنج بردند و آخرين ايشان سوي بابك رفت و شبان بابك را ديد. به او گفت: كارگر روزمزد مي خواهي، اگر مي خواهي مرا بپذير كه زندگانيم به سختي مي گذرد. شبان گله ساسان او را به روزمزدي گرفت. ساسان با رنج فراوان و با صداقت تمام كار مي كرد و چنان در كار خود موفق بود كه بابك او را رئيس شبانان خود كرد
شبي از شب ها كه بابك خفته بود در خواب ديد ساسان بر پيلي غران نشسته تيغ هندي به دست گرفته از هر گروه مردمان نزد او مي روند و در برابرش بر خاك مي افتند. بابك كه مردي هوشيار بود آن خواب در روحش جاي گرفت. شب ديگر كه به خواب رفت، خواب شب گذشته را در ياد داشت اما باز هم نيمه شب در خواب ديد كه سه موبد هر يك آتشي فروزان به دست گرفته و مي برند. در خواب دانست آذر گشسب، خرداد و بهرام هستند

هر سه آتشي نزد ساسان فروزان ماندند و بر هر آتشي عود و اسپند مي سوختند. بابك از انديشه بيدار شد، دل و جانش را غمي سخت فرا گرفت و چون فرداي خورشيد سر زد آن كسان را كه در تعبير خواب دانا بودند در ايوان خود انجمن كرد و خود بابك آغاز سخن كرد و تمام خواب را برايشان باز گفت. دانايان چين گفتند: كسي كه او را به خواب ديده اي شاهي بزرگ مي شود و اگر خود او نباشد فرزند او چنان خواهد شد
بابك از شنيدن آن سخن شاد شد و به هر كدام هديه اي داد و گفت: رئيس شبانان را كه همان ساسان باشد نزد او بفرستند. ساسان همچنان گليم پوشيده با دلي ترسان نزد بابك رفت. بابك همه را از ايوان خود بيرون راند، ساسان را نزد خود نشانيد و اصل و نژادش را پرسيد. ساسان ترسيد و پاسخي نگفت. بابك دوباره پرسيد. ساسان گفت: شبان را به جان گروهي زينهار و بر جان خويش نترسم سخن خواهم گفت، اينك دست من را بگير، سوگند ياد كن و با من پيمان ببند كه چون دانستي به من بدي نكني. آنگاه همه چيز را خواهم گفت. بابك به يزدان پاك سوگند خورد كه هرگز گزندي بر ساسان نرساند و در شادي دل او بكوشد  
ساسان چنين آغاز سخن كرد: اي بابك من نبيره شاه اردشير و فرزند اسفنديار، يادگار گشتاسبم. خاندان من از اسكندر گريختند و به هند رفتند. من چهارمين نسل از نخستين ساسان فرزند اردشير يا بهمن هستم. بابك چون آن سخنان را شنيد از شوق بگريست كه خداوند آن چشم روشن را در خواب به او داده است
پس ساسان را به گرمابه فرستادند، جامه پهلوي دادند و چون بيرون آمد در كاخي شايسته خانه كرد؛ غلامان و كنيزان برايش فرستادند و بابك از گنج و در و گوهر بي نيازش كرد و در همان روزها دختر خود را به او داد

چو نه ماه بگذشت از آن خوبچهر
يكي كودك آمد چو تابنده مهر

[ پنج شنبه 4 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 17:22 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1533

داستان شماره 1533


يادی از اشكانيان داستان پديد آمدن خاندان ساسانی ( یک


بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت صد شصت و پنجم داستانهای شاهنامه 

اي فرزند! مي داني چون اسكندر از ايران رفت يكي از سردارانش به نام سلوكوس نيلاتور در ايران ماند و حكومت را در دست گرفت
سالها گذشت تا ايرانيان آن خارجيان را راندند، حكومت سلوكيد را از ميان بردند و حكومت اشكانيان را بر جاي آن مستقر كردند و چون دوران اشكانيان به پايان رسيد بار ديگر حكومتي متمركز در ايران زمين به وجود آمد و آيين خداپرستي ريشه گرفت
آن زمان آيين زرتشت و در كنار آن آيين مسيح نزد مردم ايران مورد توجه بود و قرنها ملتي يگانه پرست و دانشمند و آگاه در اين سرزمين زيست. تا به دوران رسول خدا محمد مصطفي (ص) خواهيم رسيد
اي نور چشم، داناي طوس افسانه آغاز ساسانيان را چنين بيان مي كند. بد نيست گلايه فردوسي را نيز برايتان بگويم. درد دلي از پيري دانشمند وطن خواه اما بيمار و فقير كه تمام جان و جوانيش را در حفظ تاريخ اين مرز و بوم دستمايه كرده است
او با وجود آنكه از بزرگان و شاهان ناسپاس به جاي گنج هميشه رنج ديده بود ولي حتي يك روز هم از قلم زدن و آرايش صفحه تاريخ ايران از پاي نايستاد و هر روز استوارتر از ديروز در راه بزرگي هاي اين ملت گام زد تا پايش سستي گرفت، راه رفتنش دشوار شد و دردپا به سختي آزارش داد. بيناييش كم شد و خواندن و نوشتن برايش دشوار آمد. نادار و فقير شد ولي باز مي نوشت و باز مي خواند تا امروز تو اي فرزند من بداني كه بوده اي و بفهمي كه هستي
شاهنامه صادقانه ترين تاريخي است كه در جهان نوشته شده آن هم در زمان حكومت شاهان خودكامه و ديوانه تر از كاوس و خوپسندتر از جمشيد و خونخوارتر از ضحاك. چون محمود غزنوي و سردارانش. فردوسي با نهايت صداقت سستي ها، بيهودگي ها، خونخواري ها، و تاراج ها را بيان مي كند. بي آنكه بخواهد شاهي را جز آنچه بوده است به ما بقبولاند
اي فرزند! گوش كن به درد دل ابوالقاسم فردوسي و فرياد او و فريادي كه ده قرن است پژواك آن در دماوند كوه پيچيد و تمام ايران را درنورديده و به دورترين نقطه جهان رفته، بازگشته اما كسي نشنيده است. زيرا بزرگان و شاهان در هيچ دوره اي نخواسته اند صداي ناراستي هايشان شنيده شود
الا اي برآورده چرخ بكند

چه داري بپيري مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتي
بپيري مرا خوار بگذاشتي
دوتايي شد آن سرو نازان بباغ
همان تيره گشت آن فروزان چراغ   
 
داناي طوس مي گويد: در پيري به ناداري انديشيدن رنجي دشوار است؛ پشتم خميده شده، چشمانم تاري گرفته، مويم به سفيدي گراييده و چون برف بر سرم نشسته. اي آسمان
وفا و خرد نيست نزديك تو
پر از رنجم از راي تاريك تو

اي آسمان بلند اي كاش مرا به جهان نمي آوردي و نمي پروردي، يا چون مرا پرورده اي نمي آزردي- اگر چشمم ياري كند
بگويم جفاي تو ياد آورم- چون به درگاه خداوند رسم از تو مي نالم و داد خود را از تو مي ستانم
داناي طوس مي گويد اين سخنان گفتم و در فكر فرو رفتم. آسمان كه تنگدلي مرا ديد و آوايم را شنيد لب به سخن گشود و گفت

چنين است پاسخ سپهر بلند
كه اي مرد گويندۀ بيگزند
چرا بيني از من همي نيك و بد

چنين سخن از تو دانشمندي روا نيست، انديشه كن تو از آسمان بارها و بارها برتر هستي. دانش مي جويي براي خوردن، خفتن و نشستن؛ آزادي هر چه خواهي مي كني. مي تواني به راه نيك يا بد بروي اما آسمان را آزادي تو نيست. ماه و خورشيد نمي توانند دانش داشته باشند. اين گله را از آسمان مكن كه آن خود بازيچه اي است مجبور، از آن گلايه كن كه شب و روز و آيين و دين آفريد
چون چيزي را خواهد گويد «باش تو» مي شود، گويد بباش و مي ماند و اگر كسي جز اين بگويد بيهوده گفته است، اگر رازي هست بايد در بودن ها و در هستي بجويي نه در من، چون نه آغازي داشته ام نه فرجام و من فقط سپهر گردنده ام

من از آفرينش يكي بنده ام
پرستنده آفريننده ام

همه چيزم به فرمان اوست. به فرمان او مي گردم چنانكه از آغاز گفته است. و پيمان دارم كه بگردم و هرگز سر از آن پيمان كه با خداي دارم نمي تابم . و تو اي فردوسي
بيزدان گراي و بيزدان پناه
براندازه رو هرچه خواهي بخواه

فقط او كردگار سپهر و زمين و زمان است. ماه و ناهيد و مهر را او افروخت و پس از آن بر روان محمد (ص) درود فرست و بر داده خدا شاكر باش. و اكنون من سر تسليم بر فرمان خداوند نهاده ام و راضيم به رضاي او
كنون اي سراينده فرتوت مرد
سوي گاه اشكانيان بازگرد

[ پنج شنبه 3 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 17:17 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1532

داستان شماره 1532


 
داستان ذوالقرنين


بسم الله الرحمن الرحیم

 


قسمت صد و شصت و چهارم داستانهای شاهنامه

اما داستان ذوالقرنين چه بود؟
در قرآن كريم آياتي به نام ذوالقرنين آمده ( سوره كهف آيه هشتاد و دو به بعد ) كه شأن نزول آن اين است: مشركان عرب و مخالفان پيامبر اسلام به راهنمائي يهوديان و نصارا، سه مسئله از كتاب تورات براي او مطرح نمودند تا اگر جوابي درست برابر با آنچه كه نوشته و در دست داشتند شنيدند، پيامبري او را بپذيرند
سؤال اول آنها راجع به نوشته اي بنام روح بود كه بزرگترين فرشته تورات است و بعضي او را جبرئيل ميدانند و بزرگي او چنانست كه هر دو عالم و آنچه بيان هفت آسمان، زمين و فلك الافلاك است در ميان دو ابروي او جاي مي گيرد و پرسش دوم درباره اصحاب كهف و سؤال سوم قصه ذوالقرنين بود كه چگونه به مشرق و مغرب رسيد و حديث سد ياجوج و ماجوج چه بود
آنها پاسخ خود را از پيامبر شنيدند. پاسخي كه از آن در شگفت ماندند و آنگاه پيامبر از آنان پرسيد: اكنون كه پاسخ خود را مطابق با تورات شنيدند چه مي گوئيد؟ آيا ايمان آورديد؟ ولي آنها باز ايمان نياوردند و گفتند: يكي جادو توئي و ديگري موسي
ولي ذوالقرنين چه كسي بود؟ خيلي ها را ذوالقرنين دانسته اند كه بعضي از آنها معروفتر از سايرين هستند. بعضي ها گفته اند كه ذوالقرنين شمر يرعش ابن افريتس حميري است كه پادشاه يمن بود و از همانست كه در شاهنامه به نام شاه هاماوران آمده است كه كيكاوس را زنداني نمود و او را از آن جهت ذوالقرنين گفته اند كه دو گيسوي او بر شانه اش بود و از مشرق زمين به مغرب رفت و بلاد را فتح كرد و مردم را به زير فرمان خود آورد
در تفسير طبري سخن از دو ذوالقرنين به ميان آمده يكي ذوالقرنين اكبر كه معاصر حضرت ابراهيم است و خضر، مقدمه لشكر او بوده و ديگري ذوالقرنين اصغر كه اسكندر مقدوني است و سد ياجوج و ماجوج را ساخته
بعضي ها هم مي گويند اصلاً ذوالقرنين، پادشاهي معاصر حضرت ابراهيم است. بعضي ديگر معتقدند كه ذوالقرنين اول پادشاهي عادل و مردي مومن بود كه وزيرش خضر بود. ولي ذوالقرنين ثاني مردي مشترك بود كه وزيرش فيلسوف بوده
عقيده عده زيادي از مفسرين قرآن آن است كه ذوالقرنين اسكندر بن قيصر الرومي بوده است كه بفرمان خدا، قومي كافر را به دين حق خوانده و آن قوم زخمي بر نيمي از سر او زدند، بطوري كه او هلاك شد. ولي خداوند او را زنده كرد و آنان با زخمي ديگر بر نيمي ديگر از سر او زدند و خداوند باز او را زنده كرد و دو نشان بر سر او بوجود آمد. گفته مي شود كه اسكندر خود معتقد بود كه چون فرزند ژوپيتر است، خداوند دو شاخ به او عطا كرده كه نشانه تسخير جهان است و فرمان داد تا تصوير او را با دو شاخ قوچ بر سكه ها ضرب كنند
گفته مي شود لقب اسكندر از اين جهت ذوالقرنين بود كه او به دو قرن شمس، يعني محل طلوع و غروب خورشيد رسيد و بعضي مي گويند به آن جهت او را ذوالقرنين مي نامند كه شبي آفتاب را در خواب ديد و مانند اسبي بر او سوار شد
از خاور تا باختر تاخت و ديگر آنكه مي گويد اسكندر موهاي خود را در دو طرف صورت مي تابيد و بصورت دو شاخ درمي آورد. يا آنكه دو دستي شمشير مي زد يا آنكه تاجش داراي دو شاخ بود و يا آنكه دو شاخ داشت كه به معني اقتدار و عزت او بود
يا آنكه دو گوش پهن و بزرگ داشت و يا چون از طرف پدر و مادر هر دو شريف بوده يا چون دو قرن سلطنت و يا زندگي كرده و يا به دو قطب زمين رسيده
يكي ديگر از كسانيكه او را ذوالقرنين مذكور در قرآن مجيد مي دانند، كورش هخامنشي است و لقب ذوالقرنين را هم اشاره به خرابي ميدانند كه دانيال ديد و در سفر او چنين آمده است: شبي دانيال در خواب ديد كه در كنار نهراولاي، قوچي دو شاخ ايستاده بود كه با شخ هاي خود به شرق و غرب، شمال و جنوب حمله مي كرد و شاخ مي زد و كسي را ياراي مقاومت در برابر او نبود. اما ناگهان از طرف مغرب، بز نري پيدا شد كه يك شاخ بلند در ميان چشمانش داشت
او با آن قوچ در افتاد و او را نابود كرد و جبرئيل جواب دانيال را چنين تعبير كرد كه: آن قوچ دو شاخ، ملوك ماد و فارس هستند. و بز نر پادشاه يونان است كه آن ملوك را از پاي درمي آورد
ضمناً مجسمه اي در كنار نهر مرغاب در نزديكي اصطخر پايتخت قديم ايران كشف شد كه سنگ نوشته هاي در كنار آن، نام كورش را بر خود داشت. اين مجسمه مردي را مجسم مي كند كه داراي دو شاخ و دو بال است و بهمين جهت كساني كه موافق ذوالقرنين بودن كورش بودند. آن را دليلي بر صحت ادعاي خود دانستند
آنان به روياي دانيال و پيشگوئي يشعياي بني استناد مي كردند كه كورش روياي دانيال بصورت قوچ دو شاخ (ذوالقرنين) مشاهده شده بود و يشعياي بني نيز او را به شكل (عقاب مشرق) ديده بود
بعضي ها داريوش اول و بعضي ديگر نيز تن شي هوانگ امپراطور چين در قرن سوم قبل از ميلاد را ذوالقرنين مي دانند. زيرا او ديوار عظيم چين را در مقابل اقوام مغول ساخت كه گفته مي شود همان سد ياجوج و ماجوج است

[ پنج شنبه 2 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 17:14 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1531

داستان شماره 1531


پژوهشی درباره اسكندر در تاريخ ( سه


بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت صد و شصت و سوم داستانهای شاهنامه

اسكندر در سفر بازگشت، قتل و كشتار عجيبي به راه انداخت. چندين شهر را بكلي ويران كرد، عده كثيري را كشت و سرانجام با پازارگاد در تخت جمشيد رسيد و از آنجا به شوش و همدان و سپس به بابل رفت. ولي در اين شهر بيمار شد و در سال سیصد و بیست و سه قبل از ميلاد در سن سي و سه سالگي در حاليكه فقط سيزده سال پادشاهي كرده بود درگذشت
بعضي ها هم ميگويند علت مرگ او مسموميت بود. اين داستاني است كه مورخين يوناني درباره اسكندر گفته اند. در حالي كه به عقيده بسياري از دانشمندان قسمت زيادي از اين داستان ها، مسافرت ها و لشكركشي ها افسانه هايست كه راجع به اسكندر بهم بافته شده وگرنه چگونه ممكن است اسكندر ظرف چند سال با وسايل و امكانات آن زمان و با آن تعداد سپاهي كه نوشته شده، چنين مسيري را بپيمايد و در هر نقطه نيز در جنگي بزرگ شركت جويد
مخصوصاً كه در هيچ يك از تواريخ هند نيز نشاني يا دليلي از مسافرت اسكندر به آنجا وجود ندارد. اما نام اسكندر در متون باستاني ايران، مثلاً اوستا وجود ندارد ولي در متون پهلوي نام او آمده و همه جا با صفت گجستك (ملعون) همراه است و پيك اهريمن و آسيب دوزخي ايران خوانده شده. در اكثر آنها گفته شده كه اسكندر ملعون، كتاب اوستا را كه بر دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود سوزانيد. بدون ترديد در خداينامك پهلوي هم كه اساس سيرالملوك و شاهنام ها بوده، از اسكندر بسيار كم و بدنام برده شده   
اما در آنچه كه فردوسي راجع به اسكندر مي گويد، تناقصي آشكار وجود دارد. در اسكندرنامه فردوسي، اسكندر گاهي شاهزاده اي از نژاد كياني، مردي پاكدل و آزاده است كه بر مرگ دارا زاري مي كند، بدنبال تابوتش پياده مي رود و انتقام او را از جانوسيار و ماهيار مي گيرد و به زيارت كعبه مي رود و در تاريكي آب حيات را جستجو مي كند و با اسرافيل سخن مي گويد و بطور كلي مردي شريف و دانا و حكيم است
ولي در جائي ديگر اسكندر مانند ضحاك بيدادگر و بدانديش و محروم از بهشت خرم است. در پاسخ نامه خسرو پرويز به قيصر چنين آمده است

نخست اندر آيم ز سلم بزرگ
ز اسكندر آن كينه ور پير گرگ

و بهمين ترتيب در چند جاي ديگر فردوسي آشكارا به اسكندر ناسزا مي گويد
گفته مي شود كه اين تناقص از آنجا ناشي شده كه فردوسي در به نظم آوردن داستان اسكندر از دو يا چند ماخذ استفاده كرده كه يكي از آنها كتاب اخبار اسكندر است. سرگذشت اين كتاب چنين است كه ششصد سال پس از آنكه كاليستن بقتل رسيد و تاريخ او نيز از بين رفت، مطالبي را كه سپاهيان اسكندر در بازگشت به يونان روايت كرده بودند و داستانها و افسانه هائي كه راجع به او در هر جا ظهور كرده بود، به صورت مجموعه اي بزبان يوناني در مصر نگاشته شد كه به كاليستن نسبت داده شد ولي البته كاليستن دروغين ناميده شد
اين كتاب بعداً به زبان پهلوي ترجمه شد، سپس مطالب آن به سرياني درآمد و از آنجا به ادبيات عربي راه يافت و با روايات منصوب به ذوالقرنين آميخته شد. از عربي به همه مسلمانان و از آن جمله بار ديگر به ايران رسيد و به فارسي ترجمه شد و مورد استفاده فردوسي نيز قرار گرفت
چون فردوسي عادت داشت كه در نوشته هاي خود رعايت امانت را بنمايد هم نوشته هاي اين كتاب را كه تعريف و تمجيد از اسكندر است در نظم خود آورده و هم از روايات ايراني درباره اسكندر استفاده كرده كه او را ملعون مي ناميده اند. در اينجا بايد افزود كه در اسكندرنامه سرياني، مطالبي وجود دارد كه در اصل يوناني آن ديده نمي شود
ناچار بايد پذيرفت كه اين اضافات در جائي در حد فاصل اين دو سند به آن اضافه شده و بايد معتقد بود كه افسانه برادري اسكندر و دارا نيز در ايران، براي پوشاندن ننگ شكست ايران از مقدونيه و براي آنكه نشان داده شود كه اسكندر شخصي غريبه و دشمن نبوده كه به اين آب و خاك آمده به اصل داستان افزوده شده است

[ پنج شنبه 1 تير 1393برچسب:داستانهای شاهنامه فردوسی ( 6, ] [ 17:11 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


صفحه قبل 1 2 صفحه بعد